ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

خوانندگان گرامی خامنه ای در حال مرگ است و بزودی جشنی ملی خواهیم داشت.

خوانندگان گرامی

این چندمین بار است که این مسئله را تکرار میکنم که خامنه ای در حال مرگ است؛ از زمانی که مقاله ای در رابطه با امام حسن در وبسایت این جلاد منتشر شد و از شیعیانش خواست که اگر شیعه هستند باید امام حسن را نیز مانند امام حسین دوست داشته باشند؛ ماجرای «امام حسن روحانی» را در قابلمه گذاشتند و پختند. من مواضع اخیر این دژخیم و دشمن ایران را به عنوان «وصیتنامه» قلمداد کردم و همچنین بر این نظر هستم که کفتار پیر در حال مرگ است. مقالهٔ دیگری نیز در وبسایت کفتار پیر منتشر شده است که سخن از تغییر و تحول میرود و با اینکه نویسندهٔ بی شرف مقاله از تمدنهای گوناگونی که برخی از آنها حتی تمدن نیز به حساب نمی آیند نام میبرد؛ اما به تمدن خاکی که بر آن راه میرود (ایران) حتی اشاره هم نمیکند. خامنه ای دارد میمیرد. و ایرانیان جشنی ملی در پیش دارند.





اینها وصیتنامهٔ کفتار پیر هستند که به سید فرید وحی شده است تا از زبان او منتشر شود تا ترمهٔ قبای «چه گوارای زمان» آلوده به  امضای «گه خوردن نامه» نشود. کفتار پیر فرزانه حتی در عید دروغین قربان (سلاخی بی دلیل حیوانات به رسم اجداد وحشی) هم شرکت نداشته است.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

آیا زنگها برای اوباما به صدا در آمده اند؟ ...یا برای آمریکا؟

چندی پیش یکی از دوستان مقاله ای را ترجمه کردند که متاسفانه مورد استقبال قرار نگرفت؛ این مقاله در رابطه با روابط آمریکا و اروپا نوشته شده بود و زمان نوشته شدن و انتشارش بسیار پر معنی بود. نویسندهٔ مقاله که یکی از افسران ارشد سابق CIA میباشد؛ بسیاری نکته ها را مطرح نموده بود که در شرایط کنونی میتوان آثار آنرا به وضوح لمس کرد. آنچه که در این مقاله برجسته شده است؛ نگاه آمریکا به اروپا و بالعکس نگاه اروپا به آمریکاست؛ فارغ از اینکه چه حزب و یا احزابی بر سر کار می آیند. واقعیت این است که جهان امروز دیگر جهان زمان مصدق نیست و حتی با جهان ۳۰ سال پیش نیز همخوانی ندارد. اروپایی که تا ۳۰ سال پیش به نام ناتو ولی در واقع زیر بالهای آمریکا زندگی میکرد؛ رهبری آمریکا را پس از فروپاشی اتحاد شوروی نپذیرفت و بازیهای چندگانه ای را آغاز نمود که منجر به شنود مکالمات خصوصی رهبران اروپا از طرف آمریکاییها و «عقب مانده» و «برج بابل» نامیدن اروپائیان شده است. در طی این ۳۰ سال بسیاری از سرمایه های آمریکایی به طرف هندوستان و چین روانه شده و نه تنها از توبرهٔ این دو کشور میخورند؛ بلکه از آخور معافیتهای مالیاتی آمریکا نیز بهره میبرند و مهم تر اینکه نقش خود را در سیاستهای کلان آمریکا با لابیهای گوناگون حفظ کرده اند. هرچند که آمریکا مانند برجی است که اگر به یکباره ویران شود؛ آوار آن بر سر همگان فرود خواهد آمد؛ اما ویرانی تدریجی آن چشم اندازی است که ماجراهای ماههای اخیر به آن اشاره دارند. دکترین کوندالیزا رایس و اوباما؛ نتوانسته اند آمریکا را به جایگاه پیشین خود برگردانند؛ ارتش آمریکا مجبور به کوچکتر شدن و به همین دلیل خروج از عراق و افغانستان شده است. جوجه های نافرمان اروپایی که اکنون به صورت حامی دیرینهٔ خود چنگ میکشند؛ هنوز نمیدانند که رفتار کنونی آنها به چه نتیجه ای خواهد انجامید؟ همانگونه که آمریکایی ها نیز نمیدانستند که این همه حمایتهای بی دریغ از اروپا در برابر اتحاد شوروی نهایتاً آنها را مجبور به شنود مکالمات دوستان پیشین و جوجه های نافرمان کنونی خواهد انجامید.
سیاهپوست بودن آقای اوباما یکی از مشکلات کنونی سیاستهای حاکم آمریکاست؛ گویی که اگر سیاه پوست باشی یا باید «مالکولم ایکس» نژاد پرست شوی و یا عرق چین بر سر گذاشته و مسلمان شوی و یا مثل آقای اوباما مجبور شوی که به عنوان نخستین رئیس جمهور سیاهپوست یادگاری ایدئولوژیک بر جای بگذاری؛ شاید این مسئله نتیجهٔ طبیعی تاریخ سفیدپوستانهٔ آمریکاست و گریزی از آن نیست؛ اما اینکه این نقطهٔ عطف در چه زمانی بوقوع میپیوندد؛ میتواند آمریکا را بیشتر از امروز نیز ضعیفتر سازد.
خانم آنگلا مرکل که از شنود تلفنش ناراحت شده است؛ در حال موس-موس کردن به دنبال روسهاست و انتظاری بیش از این هم نباید داشته باشد.
داد و فغان آمریکا و اروپا از آتشی که خود در خاورمیانه برافروخته اند به آسمان میرود؛ علم کردن حکومت شیعی-صفوی در ایران و بوجود آوردن و سازماندهی مجاهدین سلفی-جهادی و از دست دادن قلادهٔ این دو جریان به خاطر وارد شدن بازیگران منطقه ای و گسترش نفوذ جریانهای شیعی و سلفی تا آفریقای شمالی؛ نه نشانهٔ پیروزی این جریانها؛ بلکه نشانهٔ نفوذ بازیگران منطقه ای است که البته از حمایتهای هوشمندانه و معنی دار و پنهان روسیه و چین هم بی بهره نیستند. زمانی که ترکهای عثمانی و شیخ قطر تسلیح و گسیل نمودن نیروهای سلفی-جهادی به سوریه را آغاز نمودند؛ رژیم بشار اسد؛ تحت رهبریهای داهیانهٔ روسها به این نیروها کوچه دادند و اکنون در حال درو کردن محصول آن بذرپاشی هستند و آمریکا و اروپای وحشت زده از وجود سلفی-جهادیها در دور آخر بازی سوریه نشان دادند که غلظت ترسشان تا چه حد است؟ اکنون پرسش این است که آیا عربستان سعودی و اسرائیل ساکت خواهند نشست؟ آیا تمامی سفرهای مقامات اسرائیلی و ایجاد کریدور هوایی تنها در حد نمایش خواهد ماند؟ یا اینکه باید منتظر یک انفجار بود؟ تنها یک انفجار میتواند مسیر بازی را تغییر دهد و گرنه اسرائیل و عربستان و اقمارش نیز باید به بازی تن دهند. سکوتی که اکنون و در این شرایط بحرانی برقرار است؛ نمیتواند ادامه یابد؛ زیرا با طبیعت بحران همخوانی ندارد.
در مقاله های آغازین در رابطه با سوریه به این کوچه دادن عمدی اشاره کرده بودم ولی هیچگاه فکر نمیکردم که به چنین شرایطی بینجامد؛ اما روسها میدانستند که به دست دوستان احمق آمریکا در حال پختن آش برای غرب هستند و آش بالاخره پخته شد و اکنون داستان سوریه به بازیهای مذاکرات هسته ای گره خورده است. آقای اوباما ولادیمیر پوتین را شاگرد تنبل نامید؛ اما گویا باید سخن خود را پس بگیرد. بازی روسها نه تنها به به زانو در آمدن آمریکا و اروپا انجامید؛ بلکه اکنون در حال از دست دادن دوستان احمق خاورمیانه ای شان نیز هستند. نقشه های غرب برای اخوانی کردن منطقه با شکست روبرو شده و مصر را از دست داده اند. اگر دوستان احمق در زمان دوستی؛ کمرت را بشکنند؛ بدان که در زمان دشمنی بسیارابلهانه تر عمل خواهند نمود. ترکهای عثمانی و قطر میخواستنند بازی افغانستان و عراق را تکرار کنند؛ اما اگر پاکستان و آمریکا و اروپا و افغانها توانستند از این بازی سود برند؛ ترکهای عثمانی و قطر هم خواهند توانست. اکنون ترکهای عثمانی به چینی ها چشمک میزنند و اروپای وحشت زده نیز در فکر دلجویی از آنهاست. شیخ قطر نیز با اینکه بازی را باخته است؛ اما مانند قمار بازی معتاد؛ همچنان به بازی ادامه میدهد. اما آنچه که در نتیجهٔ این بازیها بوجود آمده است؛ بی تفاوتی مردم منطقه به سرنوشت خودشان است و با مردمان ۳ سال پیش بسیار تفاوت دارند و شیرازه های آرمانی شان از هم گسیخته است.
در بازی بزرگ منطقه ای روسها برنده شده اند؛ روسها اکنون کنترل رژیم شیعی حاکم بر ایران را در دست گرفته اند و ایرانیان نیز از اینکه غرب میخواهد غنی سازی اورانیوم را به رسمیت بشناسد خوشحال هستند؛ خشک شدن دریاچهٔ ارومیه را فراموش کرده اند و تا زمانی که شهرهای اطراف این دریاچه خالی از سکنه نشود و حتی بخشی از مردم تبریز نیز مجبور به کوچ نگردند؛ درد فاجعه را حس نخواهند کرد و همچنان به بازی شیرین گران شدن دلار و ارزان شدن طلا دلخوش خواهند بود و این دلخوشی تا نشستن نخستین دانه های نمک دریاچهٔ ارومیه بر چشمهای کورشان؛ ادامه خواهد یافت.
سیاستهای امنیتی-نظامی رهبر فرزانه به نوکری کامل و بی چون و چرا و بر گردن انداختن قلادهٔ روسی انجامیده است؛ کشاورزی و صنعت نابود شده و شاخکهای اطلاعاتی رژیم از خیزشهای فاجعه بار خبر داده اند؛ به همین دلیل نیز رهبر فرزانه به فکر افتاده است تا سپاه پاسداران با کمکهای ظاهری به بخشی از مردم؛ آنها را در زمان کشتار بخش دیگری از ایرانیان وادار به سکوت کند و اینگونه نیز خواهد شد. مردمی که با یک گونی سیب زمینی احساس خوشبختی و عدالت کنند و اهمیت خشک شدن دریاچهٔ شان را نفهمند و همچنان به سکوت ادامه دهند؛ مردگانی بیش نیستند و رژیم اسلامی نیز اینرا میداند و در حال فرو کردن پنبه به سوراخهای مردگان است تا کفن خود را آلوده نسازند. اما مسئله این است که همهٔ مردم ایران نمرده اند؛ هرچند که همچنان به همدیگر مینگرند تا ببینند که آیا حرکتی از طرف دیگران آغاز میشود یا نه؟ و هنوز مصمم به خیزش نیستند. آقای «کوروش+رضاشاه دوم» نیز به درون شیشهٔ ترشی باز گشته است و از نتیجهٔ تحقیقات و ارزیابیهای مشاورین و متخصصین انرزی شورای ملی ایران سخنی نمیگوید و معلوم نشده است که بالاخره میخواهند نفت را بفروشند یا تعطیل کنند؟
من هم که مریض بودم.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

درود بر شما خوانندگان گرامی

اگر بتوان بیماری را هم به حساب استراحت و مرخصی گذاشت؛ در چند روز اخیر به شدت بیمار و در مرخصی و استراحت بودم و از اینکه در این مدت نتوانستم در خدمت یاران باشم پوزش میخواهم. اکنون در حال بازخوانی اخبار مربوط به اتفاقات چند روز گذشته هستم و در این مدت تنها توانستم نظرات خوانندگان را منتشر کنم تا بی احترامی نشود. امیدوارم تا بتوانم یک جمع بندی از تحلیل از اتفاقات چند روز اخیر را از فردا به خدمت یاران تقدیم کنم. با سپاس از همهٔ خوانندگان گرامی.
کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

بر رسی پیامدهای احتمالی پیشرفت در مذاکرات هسته ای

در نوشتار پیشین گفتم که اگر این مذاکرات شکست بخورد به کجا خواهد انجامید؛ اما همزمان یاد آور شدم که آغاز پروژهٔ «امام حسن مهندسی شده» بر اساس ضرورتی انجام گرفته است که نام واقعی آنرا باید رسیدن به نقطهٔ عطف نهایی در «شکست استراتژیک» رژیم شیعی مسلک گذاشت. حال اگر حتی تمامی «ای آخ.... و ای بیداد» های رژیم را به حساب  ادا و اطوارهای «زین العابدین بیمار دروغین» بگذاریم که میخواهند با القاء «تاثیرات شدید تحریمها» برای فریب غرب؛ آنها را به پذیرفتن «صداقت دروغین» رژیم بکشانند؛ اما این «آخ و اوخ ها» نشانه های رسیدن به وضعیت قرمز را نیز به واقع در خود دارد و تمامی تلاشهای رژیم برای گریز از رسیدن به «نقطهٔ عطف بی بازگشت در روند شکست استراتژیک رژیم» در آینده ای نزدیک می باشد.
در نوشتار پیشین به تاکتیک احتمالی «حمله به زاغه های تسلیحات شیمیایی در منطقهٔ تحت اشغال رژیم اسد و حزب الله لبنان» اشاره نمودم و خاطر نشان کردم که این فرضیه را شاید بعضی ها به «خیال پردازی» تشبیه کنند؛ اما پیش از آنکه من این مسئله را مطرح کنم؛ گویا همین نظریه در جایی دیگر (یعنی روسیه) از طرف سلفی-جهادیها در حال اجرا بوده است که توسط نیروهای امنیتی روسیه کشف و خنثی شده است. (اینجا).

اگر این حمله کشف شده است تنها به خاطر دهان گشادی شاهزاده بندر در سفر اخیر خود به روسیه و پیشنهاد چند میلیارد دلاری او به روسها در برابر دست کشیدن از حمایت بشار اسد؛ بوده است. اگر او میخواست به روسها درسی فراموش ناشدنی بدهد  نباید به روسیه میرفت و نباید هیچ حرف مزخرفی مانند پیشنهاد چند میلیارد دلاری میزد؛ زیرا روسها میدانند که نپذیرفتن پیشنهاد به معنی روبرو شدن با فاجعه است (دیپلماسی پنهان و احمقانهٔ شاهزاده بندر).
امروز میخواهم به پیامدهای «پیروزیهای احتمالی در مذاکرات» بپردازم.
من در اینجا به تمامی کسانی که به نحوی از انحاء در پیشبرد پروژه های هسته ای دست داشته و به مزخرفات رهبر فرزانه اعتماد نموده و آن وعده و وعید ها را «الهی» می انگاشته اند؛ شدیداً هشدار میدهم که اگر اکنون به ذلت و زبونی رهبر فرزانه پی برده اند و تمامی وعده های پیروزی را که شنیده اند؛ نقش بر آب میبینند؛ به هیچ عنوان لب به اعتراض نگشایند؛ زیرا به همان سرنوشتی دچار خواهند شد که فرماندهان جنگ بعد از امضای «گه خوردن نامهٔ ۵۹۸» از طرف خمینی کثیف؛ به آنهمه کشته ها و هزینه ها برای هیچ اعتراض نمودند و در سوانح گوناگون از طرف اراذل و اوباش رژیم کشتار شدند. لذا بهتر آن است که سکوت کنند و شمشیر انتقام خود را در نهانی ترین نهانخانهٔ دل هایشان تیز کنند و در زمان لازم از نیام بیرون کشند. (دهان گشادی شاهزاده بندر را به همین دلیل مثال آوردم).
اینکه میگویم «پیروزی در مذاکرات»؛ به زبان رهبر فرزانه حرف میزنم که مانند گدایی دستمال خود را پهن نموده است و در حال گریه و زاری به امید افتادن سکه ای بر آن دستمال گسترده است تا آنرا به نام «پیروزی» در کون ولایت مداران فرو کند؛ و گرنه پیروزی در کار نیست و چیزی شبیه پیروزی در جنگ ۸ ساله است که به جز نکبت و ویرانی  به بار نیاورد. لذا آنچه که اکنون برای این گروه از مخالفین و معترضینی که تمامی آمال و آرزوهای خود را بر بادرفته می انگارند؛ بار دیگر شدیداً هشدار میدهم که چیزی بر زبان نیاورند و خود را برای انتقام از این دریوزگانی که گاهی از «کربلا» و گاهی از «صلح امام حسن» سوء استفادهٔ تاکتیکی مینمایند؛ آماده سازند؛ و گرنه با لطایف الحیل کشته خواهند شد.
فرو رفتن گام به گام رژیم در «مذاکرات» تبدیل به باتلاقی خواهد شد که همه چیز خود را بدون بدست آوردن حتی پشیزی؛ خواهند باخت و از هم اکنون برای بقای خود در چنین شرایطی که معترضینی پیدا شوند؛ آماده نموده اند تا هر صدای اعتراضی را خفه کنند.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

بر رسی پیامدهای احتمالی شکست مذاکرات هسته ای

تا کنون مشخص شده است که رژیم اسلامی با تقسیم بستهٔ بزرگ پیشنهادی قدیمی اش  به بسته های کوچکتر و زمانبندی و انتظار گشایش در شکسته شدن تحریمها به نشست ژنو خواهد رفت و بر خلاف گنده گویی های دولت مهندسی شدهٔ امام حسن روحانی؛ این نشست برخلاف انتظار آنها در سطح پایین تری از آنچه که در شیپور می دمیدند؛ برگزار خواهد شد و پیشنهاد غرب از بستهٔ پیشنهادی قزاقستان فراتر نرفته است. (تعطیلی فردو و تعطیلی غنی سازی ۲۰ در صدی و خروج اورانیوم غنی شدهٔ ۲۰ درصدی در برابر لغو تحریمهای مربوط به مبادله و انتقال طلا در برابر نفت و به تعلیق در آمدن تلاش برای اعمال تحریمهای جدید ).
در صورتی که این نشست به شکست بینجامد؛ برای رهبر فرزانهٔ عالم و عالمیان؛ یک معنی بیشتر نخواهد داشت و آن «ناکارآمدی تکرار پروژهٔ خاتمی» میباشد. آنچه که در فرهنگ رسانه ای کنونی کشورهای غربی و به کمک نوابغ رژیم اسلامی به صورت جمله ای نهادینه شده در آمده است این جمله میباشد: « روحانی تنها بخشی از استراتژی جدید رژیم برای شکستن تحریمهاست و طراحان این استراتژی تقسیم کار کرده اند». معنی این جمله این است که به زبانی دیگر از طرف آقای نتانیاهو اعلام گردید که حسن روحانی؛ گرگی در لباس میش است. با در نظر گرفتن چنین دیدگاه غالبی در میان سیاستمداران غربی نسبت به حرکت «نرمش قهرمانانه» حتی فرستاده شدن نامه از طرف خامنه ای فرزانه به آقای اوباما نیز به صورت «بخشی از تقسیم کار» به حساب خواهد آمد و نتیجهٔ معکوس خواهد داد. اما این نتیجهٔ معکوس آن چیزی نیست که در اتاقهای فکری برای آن برنامه ریزی کرده باشند. زمزمهٔ «سقوط دولت تدبیر و امید» در صورت عدم موفقیت  در شکستن تحریمها نیز شاهد دیگری بر استراتژی «تقسیم کار» است که ارزش کاربردی خود را به خاطر «لو رفتن» از دست داده است و هرگونه پیشروی بر طبق این برنامه به «افتادن در کمین» و فرو رفتن در باتلاق مذاکره برای از دست دادنهای بیشتر خواهد انجامید. شاید سخن «باهنر» معقول تر از همه باشد که گفت: «یخهای روابط رژیم اسلامی و آمریکا آب نخواهد شد».
نخستین پیامد حتمی این شکست؛ بازگشتن لایحهٔ تحریم خرید نفت رژیم به طور کامل به روی میز کنگرهٔ آمریکا خواهد بود که میتواند به معنی پایان رژیم باشد و این مشکلی نیست که با سقوط دولت مهندسی شدهٔ حسن روحانی بتوان آنرا حل نمود؛ لذا رژیم مجبور به تمکین خواهد شد و هرگونه اتلاف وقت و یا آزمودن تاکتیکهای بسته بندیها و زمانبندیهای کوچک و به قول معروف ترسیم «نقشهٔ راه»؛ از هم اکنون به عنوان یک تاکتیک سوخته به شکست خواهد انجامید. رهبر فرزانه میداند که شرایط کنونی مانند دوران محمد خاتمی نیست  و آن میلیارد دلاری که بتوان به باند عبدالقدیر خان داد؛ دیگر وجود ندارند و اساساً مشکل اصلی که منجر به رویکرد «امام حسن مهندسی شده» گردید نه تنها همچنان باقی است؛ بلکه هرچقدر که زمان میگذرد؛ عمیقتر میشود.
من دو سال پیش مقاله ای تحت عنوان «موشکهایی که هرگز شلیک نخواهند شد» نوشتم. از آن زمان تاکنون رجزهای زیادی شنیده ایم؛ چندین مانور پیامبر اعظم داشته ایم و بسیاری فیلمها و تصاویر مدل «رامبو» منتشر شده اند اما در همین چند روز اخیر ۵ تن از این «رامبو» ها مثل گاو در کردستان کشته شدند و بقیه نیز طبق عادت گلّه ها فرار نمودند. نه تنگهٔ هرمز بسته شد و نه تا کنون موشکی شلیک شده است و نه اینکه شلیک خواهد شد. شاید تنها حرکت جدی رژیم هزینه کردن نیروهای مزدور لبنانی و عراقی اش در سوریه بوده است که آنهم میتواند در ادامهٔ خود موجبات افزایش تنش در لبنان را که تنها حیاط خلوت سالم ماندهٔ رژیم است به دنبال آورد و آنگاه دیگر چیزی برای هزینه کردن نخواهد ماند؛ مگر نیروهای رسمی و نظامی رژیم. اکنون تنها چیزی که رژیم به آن نیاز ندارد؛ زمان است؛ چون همهٔ تلاشها به نهایت طبیعی خود رسیده اند. اکنون زمان تنها برای دوچیز مناسب است:
۱- عقب نشینی امام حسنی.
۲- بروز یک حرکت انفجاری غیر مترقبه و عقب نشینی امام حسینی که نهایتاً به «صلح ابدی مردگان» انجامید. 

خطرات احتمالی پس از شکست مذاکرات ۱+۵

مشکل دیگری که رهبر فرزانه با آن روبروست و آنرا به هیچ میشمارد؛ مشکل بازیگران منطقه ای است. بمبگذاریهای روزانه در عراق و کشته و زخمی شدن هزاران نفر در ماه و یا ضربات نظامی محدود روزانه در سوریه به صورت بخشی از زندگی روزانهٔ در عراق و سوریه در آمده اند و این در حالی است که هیچگونه تغییر اساسی را به دنبال ندارند و همگان به آن عادت کرده اند (مانند پدیدهٔ گرسنگان آفریقا)؛ اما با تغییر تاکتیکها میتواند به صورتی ناگهانی  موجب تحولات شگرفی شود.
عربستان سعودی اخیراً از امام حسن روحانی مهندسی شده و اکبر بهرمانی؛ دعوت نمود که در مراسم حج شرکت نمایند؛ که این دعوت بنا بر «هیچ انگاشتن بازیگران منطقه ای» رد شدند اما معمولاً در پی یک «دعوت دوستانهٔ مصلحتی از دشمن» و رد شدن آن از سوی دشمن؛ حرکت دومی نیز طراحی میشود. این احتمال که عربستان سعودی و اقمار آن در صورت شکست نشست ۱+۵ از شرایط  عصبی موجود استفاده نموده و ضرباتی کمر شکن بر پیکر رژیم صفوی وارد آورند؛ به هیچ وجه بعید به نظر نمی آید. زیرا این بازیگران از روسیه و اروپا و آمریکا نیز به خاطر بسیاری از مسائل دل خوشی ندارند و مانند مار زخم خورده به دنبال فرصت نشسته اند. این حرکتهای نظامی احتمالی میتوانند به صورت زیر باشند:
۱- نابودی بخشهای مهمی از صنایع نفت عراق و به هم زدن آرایش جنگی و به شکست کشاندن حکومت شیعی حاکم بر عراق و قطع شریان نفت به سوی بازار جهانی و ایجاد یک شوک اقتصادی بین المللی. چنین حرکتی میتواند هزینه های سنگینی را بر دوش رژیم رهبر فرزانه و نوکران عراقی اش تحمیل کند و چه بسا بخشی از سپاه قدس را بیش از پیش به باتلاق عراق بکشاند.
۲- حمله به یک و یا دو مرکز نگهداری سلاحهای شیمیایی در مناطق تحت اشغال رژیم بشار اسد و حزب الله لبنان؛ با استفاده از نیروهای خودسری مانند گروههای سلفی-جهادی ( مستعدترین نیروها برای کشتار کفار و مشرکین) و بوجود آوردن یک فاجعهٔ محدود که میتواند ورق بازی را برگرداند و کشورهای غربی و بویژه آمریکا را وادار به دخالت نظامی فوری در سوریه نماید و روسیه و رژیم جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان را آچمز کند.
شاید این حرکتها دور از ذهن بنمایند؛ اما اگر به جای عربستان و اقمارش؛ روسها در چنین موقعیتی قرار داشتند؛ حتماً اینکارها را میکردند  و در «اوستیای جنوبی» و یوگسلاوی سابق و چچنستان؛ نشان داده اند که وقتی تصمیم بگیرند؛ از هیچ کاری رویگردان نیستند که در تاریخ نیز به «پاسخ روسی» مشهور است.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

خبری کوتاه با دامنه ای گسترده... و خبری بزرگ با دامنه ای کم عرض

خبری کوتاه با دامنهٔ گسترده

آمریکا سقف تولید نفت خود را به ۱۰ میلیون بشکه در روز رسانیده و در سال آیندهٔ مسیحی با رسیدن به سقف ۱۱ میلیون بشکه در روز؛ بزرگترین تولید کنندهٔ نفت جهان خواهد شد (اینجا). در ادامهٔ خبر از کج شدن مییر لوله های نفت روسیه از سوی غرب به طرف شرق سخن رفته است. آنچه که اتاقهای فکری آمریکا از ۵ سال پیش به صورت قطع نیاز به نفت خاورمیانه برای کاهش دادن منابع مالی  کشورهای خاورمیانه در جهت بوجود آوردن سازمانهای اسلامی-جهادی از یک سوی و تثبیت امنیت انرژی مورد نیاز غرب با گسترش تولید نفت در حوزهٔ سرزمینی خود و سپس در ادامهٔ آن انتقال تدریجی از مصرف انرژی فسیلی به سوی استفاده از «منابع انرژی پاک» را مطرح نموده و فاز نخست آنرا عملیاتی نمودند که در این خبر با عنوان «انقلاب نفتی آمریکا» از آن یاد شده است؛. در سالهای آینده شاهد نتایج پروژه های عظیم تولید انرژی پاک خواهیم بود و چه بسا بخشی از تولید آمریکا نیز به سوی چین روانه شود. سالیان سال است که به صورت دوره ای شنیده میشود که منابع انرژی فسیلی در حال اتمام هستند ولی  اکنون شاید ناقوس پایان عمر استفاده از منابع انرژی فسیلی؛ پیش از اتمام فیزیکی آن به صدا در آمده باشد. دامنهٔ گسترده ای که این خبر موج ساز بوجود می آورد؛ مشتریان نفت خاورمیانه را به چین و هندوستان و چند کشور کوچک شرق دور کاهش خواهد داد و در این میان عراق و ایران و کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس و روسیه به سوی رقابتی سنگین در ارزان فروشی  کشانده خواهند شد و کشورهای نفت فروش در مضیقهٔ مالی و عدم رشد و توسعه قرار خواهند گرفت و سرزمین ایران نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود. اگر از میان رفتن تدریجی تحریمهای نفتی رژیم اسلامی ایران به نقطهٔ آغاز بی ارزش شدن نفت بپیوندد؛ ایران تمامی امیدهای خود را به یکجا از دست خواهد داد و آنگاه است که بی ارزش بودن تولید حلبی های پرنده (موشک) و قایقهای تندرو بی مصرفی که در خلیج فارس در حال فرسوده شدن هستند و همچنین طرحهای نطنز و فردو آشکار خواهد گردید و باید گفت که هم اکنون نیز برای تغییر مسیر بسیار دیر شده است؛ حتی اگر خامنه ای کبیر و فرزانه به جای یک نامه؛ دهها نامه برای آقای اوباما بفرستد.
شاید تنها راه  عاقلانه ای که در پیش پای کشورهای نفت فروش منطقه وجود دارد؛ ایجاد خاورمیانهٔ بزرگ به صورت یک مرکز تولیدی و تجاری و خدماتی بزرگ باشد تا بتوانند از منابع انرژی فسیلی خود؛ به جای ارزان فروشی؛ در جهت رشد صنعتی منطقه استفاده نمایند و این امر با وجود «اسلام سیاسی» مقدور نخواهد بود.
انتشار این خبر؛ همزمان با بازی تعیین «خط قرمزهای ما این  و آن است» از طرف حکومت خاک بر سر شدهٔ شیعیان صفوی و عدم علاقهٔ کشورهای غربی به مذاکراتی که در تبلیغات پرطمطراق رژیم اسلامی ایران؛ قرار بود تا در سطح وزیران امور خارجه تشکیل شود و تنزل ناگهانی آن به سطح معاونین وزیران امور خارجه؛ نشانه های خوبی را نوید نمیدهد. در تصویر پایین به ذوق زدگی احمقانهٔ رژیم ناب محمدی توجه نمایید:





همانگونه که میبینید؛ این حضراتی که خود را خدایان دیپلماسی فعال و تدبیر و امید مینامند؛ با ذوق زدگی از چه جمله ای برای این خبر استفاده نموده اند؟ «رفتن با دستهای پر» یعنی نمایش ضعف مفرط و ذلت و بدبختی که البته در نامهٔ رهبر فرزانه نیز تضمین شده است و اظهارات رئیس طویلهٔ شورای اسلامی نیز بخشی از آنچه که در این «دستهای پر» قرار دارند را به نمایش گذاشته است. زمانی که دولت مهندسی شدهٔ تدبیر و امید؛ چنین ذوق زده شده است؛ تنزل سطح مذاکرات از وزیران امور خارجه به سطح معاونین؛ بسیار تماشایی است.
 همانگونه که پیش تر گفته ام؛ این مذاکرات برای رژیم ناب محمدی صفوی تبدیل به باتلاق دیگری به موازات باطلاق پرهزینهٔ سوریه خواهد شد.

خبری بزرگ با دامنه ای باریک

«صادرات نفت ایران ؛ نزدیک به ۲۰ در صد افزایش یافت».(اینجا)... این؛ آن خبر بزرگی است که دامنهٔ باریک آن سیاست «ارزان فروشی» و «چوب حراج زدن» بر ثروت ملی ایرانیان است که چند هفتهٔ پیش از طرف بیژن نامدار زنگنه با مزخرفاتی که به هم بافت آغاز شد؛ زنگنه اظهار فضله نموده بودند که «نفت گران» به نفع آمریکا است و اگر نفت را ارزان بفروشیم آمریکا نابود میشود (نقل به طنز). افزایش ۲۰ درصدی نتیجهٔ ارزان فروشی به کشور چین بوده است؛ اما مشکل اصلی یعنی گرفتن پول همچنان بر سر جای خود باقیست؛ مگر آنکه متفکران و مدبران رژیم فرزانگان ناب محمدی همچنان به واردات چسب پنچرگیری از چین در ازای صادرات نفت ادامه دهند.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

هیئت دیپلماتیک رژیم اسلامی؛ حامل نامه ای از طرف خامنه ای به اوباما بوده است

بنا بر گزارش یکی از منابع اطلاعاتی غربی؛ و به نقل از طرف کسانی که نام آنها فاش نشده است در سفر اخیر هیئت دیپلماتیک رژیم به نیویورک نامه ای رسمی از طرف خامنه ای برای آقای اوباما ارسال گردیده و مذاکرات هیئتهای دیپلماتیک رژیم تضمین شده اند و گفتگوی تلفنی آقای اوباما با حسن روحانی بازتاب این نامه بوده است. این خبر به گستردگی زمینه های مذاکرات تضمین شده از طرف خامنه ای اشاره ای نمیکند. وبسایت اطلاعاتی-امنیتی دیکا فایل نیز پس از چند ساعت تأخیر؛ بدون اشاره به وجود چنین نامه ای از مذاکرات پنهان و رسیدن به توافقهای سرّی میان هیئت های دیپلماتیک رژیم با مقامهای ارشد آمریکا خبر داده و اینکه دولت آقای اوباما؛ آقای ناتانیاهو را در جریان برداشته شدن بخشی ملموس ولی بسیار کوچک از تحریمها در آینده ای نزدیک قرار داده است. دبکا فایل می افزاید : کیک آمریکا-تهران در مرحلهٔ نیم پز است.
اشارهٔ رهبر فرزانه به «نابجا بودن برخی حرکات در سفر نیویورک»؛ نه مخالفت با آنچه که در لایه های پنهان بوقوع پیوسته بود؛ بلکه حرکاتی بودند (مشخصاً مکالمهٔ تلفنی) که میتوانست پیش از زمان مقتضی پرده از روی «نامه نویسی» رهبر بردارد.
رهبر فرزانه نمیخواهد که مانند خمینی؛ خوردن جام زهر را به گردن بگیرد؛ بلکه میخواهد خود را همچنان در «پشت پردهٔ انقلابی بودن» پنهان سازد و نوشیدن جام زهر به پای «امام حسن روحانی» نوشته شود. مسئلهٔ دیگری که به عنوان ضرورت پنهان نمودن «نامهٔ رهبر فرزانه و چه گوارای زمان» مطرح است؛ جلو گیری از دخالت بازیگران منطقه ای و لابیهای آنها در آمریکا میباشد.

قرینه های تاًیید این خبر

۱- محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای اظهار داشت که پس از رفتن دولت او رهبر تنها مانده است و آنچه که دولت او به دست آورده است را میخواهند در چند ماه به هدر دهند. (نقل به معنی)
اظهارات احمدی نژاد در راستای خواستهٔ اصلی خامنه ای برای «مقدس و مبرّا» ماندن از ماجرای تسلیم است که همگان میدانند بدون نظر او و تضمینهای او امکان مذاکرات شکست و عقب نشینی وجود ندارد.
۲- مکالمهٔ تلفنی امام حسن روحانی و آقای باراک اوباما از روی خوشحالی و ذوق زدگی مفرط.
۳- کنگرهٔ آمریکا بررسی لایحهٔ تحریم کامل نفت را به بعد از مذاکرات ۱+۵ موکول نموده است؛ تا هم فرصتی به راستی آزمایی نامهٔ صلح (بخوانید شکست) خامنه ای داده شود و هم به صورت شمشیر داموکلس بر سر رژیم آویخته باشد؛ تا فکر هرگونه فریبکاری و تقیّه را از سر خود بیرون کنند.
۴-اظهارات اخیر رئیس طویلهٔ شورای اسلامی در دو مصاحبه مبنی بر قابل بحث بودن تحویل اورانیوم ۲۰ در صدی و تعطیل غنی سازی اورانیوم ۲۰ درصدی (بخوانید پلهّٔ نخست تعطیل شدن مرکز عنی سازی فردو).
۵- آماده سازی شدید پارچین برای بازدید کارشناسان آژانس بین المللی انرژی اتمی. (این مسئله را ماهها پیش در یکی از نوشته ها مورد بررسی قرار داده بودم که پاکسازی پارچین نشانهٔ آماده سازی برای بازدید کارشناسان) است.
۶- تمامی تاییدها و تکذیبها و تظاهرات و نمایشهای «پرچم سوزان» و «پرتاب لنگه کفش» که به صورت سازمان یافته از طریق استفاده از «ساندیس خورها» انجام میگیرند؛ تنها برای «مقدس و مبرا» نگاه داشتن رهبر فرزانه از روند پذیرش شکست هستند و این ارازل و اوباش باید بفهمند که «نامهٔ نهایی» نوشته شده و ارسال شده است و بیش از این خود را مسخرهٔ عام  و خاص نکنند.
۷- آزادیهای مدیریت شده و محدود زندانیان شبه سیاسی (از نظر رژیم خودیهای منحرف شده) نیز در راستای بخشهای دیگری از مذاکرات است که در آینده و به صورت گام به گام ابعاد آن روشن خواهد شد.
۸- عقب نشینی مخفیانهٔ حزب الله لبنان از سوریه که بدون دستور خامنه ای و فرمان نظامی سپاه قدس امکان پذیر نیست و در صورت اعلام تدریجی شکست کامل در آینده باید شاهد تحولاتی در رژیم شیعی عراق نیز باشیم.

در پایان از یارانی که با کمکهای مالی مرا در پرداختن حق عضویت سالانه و زنده نمودن  اشتراک در وبسایتهای اطلاعاتی امنیتی یاری رساندند سپاسگزارم. این خبر یکی از نتایج مهم دسترسی داشتن به برخی اخبار است که در منابع اطلاعاتی- امنیتی غربی منتشر میشوند.

کژدم 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

رابطهٔ اروپا و آمریکا از گذشته تا آینده



رابطهٔ اروپا و آمریکا از گذشته تا آینده

من این مطلب را از یونان می‌نویسم، در حالیکه هفته گذشته را در اروپا سپری کردم و از پایتخت های مختلف عبور نمودم. بیشتر بحث‌ها در سفرهایی که داشته‌ام به درماندگی رئیس جمهوری ایالات متحده باراک اوباما در حرکت قاطعانه در برابر سوریه و اینکه چطور رئیس جمهوری روسیه ولادیمیر پوتین از او پیش افتاده است مربوط می شد. البته مداخله نظامی در سوریه زوایای بسیاری دارد. و یکی از مهمترین آن‌ها که به طور وسیع بررسی نشده است، روابط ایالات متحده و اروپا و روابط بین کشورهای اروپایی است. شاید این مهمترین پرسش موجود بر روی میز باشد.
ما دربارهٔ روس ها صحبت کرده ایم، اما آنها در هر آنچه که در لحظه به لحظهٔ نقشی که در نمایش سوریه از خود نشان دادند، از لحاظ اقتصادی و نظامی ضعیف هستند. چیزی که آن‌ها می‌توانستند تغییر دهند؛ البته اگر توانایی و ارادهٔ این کار را  می داشتند. لذا این اروپا است که به عنوان یک مجموعه؛ رقیبی برای ایالات متحده است.از لحاظ اقتصادی اندکی از ایالات متحده بزرگ‌تر است ولی قدرت نظامی آن ضعیف است اگرچه برخلاف روسیه این ضعف تا حدودی  طراحی شده میباشد.
رابطه ایالات متحده – اروپایی‌ها به شکل‌گیری قرن بیستم کمک کرد. مداخله آمریکا به پیروزی در جنگ جهانی اول کمک نمود و درگیری آمریکا در اروپا در طول جنگ جهانی دوم به حتمی ساختن پیروزی نیروهای متحد کمک کرد. جنگ سردیک اقدام بین قاره ای بود، که نتیجه آن خروج نیروهای اتحاد جماهیر شوروی از شبه جزیره اروپایی‌ها بود. اکنون پرسش این است که رابطه بین این دو موجودیت بزرگ اقتصادی که با همدیگر ۵۰ درصد تولید ناخالص داخلی در قرن بیست و یکم را دارند چه خواهد بود؟ این پرسش بر روی تمامی روابط بین المللی  آنها مانند یک برج سایه می اندازد.

یک ایدهٔ سیال

اتفاقاتی که مداخله نظامی در سوریه را تحت تاثیر قرار میدهند و هرگز مورد بررسی ملموس قرار نگرفتند،‌ پاسخ اصلی این پرسش هستند. بحران سوریه با ادعای ایالات متحده که عملیات باید بر علیه به کارگیری سلاح های شیمیایی از سوی اسد انجام گیرد آغاز نشد بلکه با فراخوانی به ارتش های بریتانیا، فرانسه و ترکیه شروع شد. ایالات متحده نسبتاً بی میل بود، اما در نهایت به این کشورها و چندین کشور دیگر اروپایی پیوست و تنها از آن زمان بود که نظرات کشورهای اروپایی اروپایی‌ها از هم دور شد. در بریتانیا، پارلمان بر علیه مداخله نظامی رأی داد. در ترکیه، دولت مایل به مداخله نظامی در ابعادی حتی وسیع‌تر از آنچه که ایالات متحده می‌خواست بود و در فرانسه که در‌واقع توانایی همکاری داشت، رئیس جمهوری که مایل به مداخله نظامی بود با یک پارلمان کم میل روبرو شد.
نکتهٔ بسیار مهمی که باید در نظر داشت دسته بندیهای کشورهای اروپا بود. هر کشوری پاسخ خود را به بحران سوریه می‌داد یا پاسخی نداشت. جالب‌ترین موضع توسط آلمان اتخاذ شد که بی میل به همکاری بود و تا زمان زیادی بی میلی در همکاری را ادامه داد. من در مورد دسته بندی و جدایی کشورهای اروپا صحبت کرده ام. چیزی برجسته‌تر و آشکارتر از اینکه سیاست خارجی بین آلمان و فرانسه نه تنها در مورد مساله سوریه بلکه در مورد مساله مالی و لیبی نیز دچار گسست شده است؛ وجود ندارد. یکی از محرک‌های بنیادی در مساله ایجاد اتحادیه اروپا و وارثین بعد از جنگ جهانی؛ نیاز به بهم پیوستن فرانسه و آلمان از لحاظ اقتصادی بود. زیرا واگرایی منافع فرانسه و آلمان ریشه جنگ‌های اروپا بود. لذا این واگرایی باید هر قیمتی که تمام شود؛ از میان برداشته میشد.
با این حال آن واگرایی بازگشته است. اختلافات آن‌ها هرچند به شدت قبل از ۱۹۴۵ آشکار نشده است اما دیگر نمی‌توان گفت که سیاست‌های خارجی آن‌ها هماهنگ است. در حقیقت سه قدرت اصلی در اروپا سیاست‌های خارجی بسیار متفاوتی را دنبال می کنند. بریتانیا در مسیر خود حرکت می‌کند که مشارکت خود را در اروپا محدود کرده و تلاش برای یافتن نقش خود بین اروپا و ایالات متحده دارد. فرانسه بر روی جنوب در مدیترانه و آفریقا متمرکز شده است. آلمان در تلاش برای حفظ منطقه تجاری خود . نگاهی نیز در شرق به روسیه دارد.
چیزی در اروپا از هم نگسیخته است، اما اروپا همیشه یک مفهوم سیال بوده است. اتحادیه اروپا تنها یک منطقه آزاد تجاری است که برخی کشورهای اروپایی را شامل نمی شود. این یک اتحادیه مالی است که برخی از اعضای خود را از این منطقه آزاد تجاری محروم می کند. آنها یک پارلمان دارند که حق اتخاذ سیاست دفاعی و سیاست خارجی را به دولت های ملی وا می گذارد. اروپا بیشتر از آنچه که در سال ۱۹۴۵ بود؛ سازمان یافته تر نشده است. حتی در برخی از مسائل بنیادی، کمتر از پیش سازماندهی شده است. جایی که قبلاً فقط با دسته بندی های جغرافیایی تعریف میشد؛ اکنون با دسته بندی های مفهومی و ادراکی نیز روبرو است.
تفاوت میان ایالات متحده و اروپا در بحران سوریه آشکار شد. آیا رئیس جمهوری اوباما مداخله نظامی را انتخاب کرده بود؟ پس او می‌توانست در مورد سوریه حتی بدون نیاز به موافقت کنگره عمل کند اما در هر حال آن را درخواست کرد. اروپا کاری نتوانست بکند به دلیل اینکه سیاست خارجی و دفاعی واحدی وجود نداشت اما مهم‌تر اینکه هیچ کشور اروپایی به تنهایی توان هدایت عملیات حمله هوایی به سوریه را ندارد. همانطور که لیبی نشان داد، فرانسه و ایتالیا نتوانستند عملیات هماهنگ هوایی انجام دهند. آن‌ها به ایالات متحده نیاز داشتند.
گاوچران ها و ساده لوح ها
اینجا در اروپا، اوباما به خاطر شیوهٔ اداره مداخله نظامی در سوریه مورد انتقاد قرار می گیرد. همچنین یک اعتقاد عمومی وجود دارد که سیاست خارجی پوتین یک شکست بود. اما به اندازه کافی مسنّ هستم که به یاد بیاورم که اروپایی‌ها همیشه به رئیس جمهوری ایالات متحده یا به عنوان ساده لوح؛ آنگونه که در مورد جیمی کارتر رفتار کردند و یا به عنوان یک گاوچران مانند چیزی که در مورد لیندن جانسون رفتار نمودند؛ اروپاییها همیشه میخواهند روسای جمهور آمریکا را به وسیلهٔ یکی از این روشها تحقیر کنند. (ریچارد نیکسون به عنوان یک استثنای جالب توسط فرانسوی‌ها مورد احترام بود.). بعد از حرکات غیر منطقی چپ اروپا، اوباما به عنوان یک احمق فرض می‌شود همان‌طور که جورج بوش یک گاوچران به حساب آمد.
اروپایی‌ها بیشتر از وسواسی که آمریکایی ها روی رهبران اروپا دارند روی رئیس جمهوری ایالات متحده وسواس دارند. آن‌ها نظرات محکمی دارند که بیشتر آن‌ها در مورد هر کسی که در دفتر ریاست جمهوری باشد منفی است. پاسخ من به چنین انتقادهایی همیشه برخوردی اغوا گرانه بوده است. پیچیدگی های سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۳۹ با بمب های هسته ای را در نظر بگیرید. پرسش من از اروپاییها این است که آیا شما فکر می‌کنید کسانی که مسئول به راه افتادن دو جنگ وحشتناک بوده اند می‌توانستند جلوی خود را برای استفاده نکردن از سلاح های هسته ای را بگیرند؟ این باعث خوشبختی اروپایی هاست است که رهبران نخواستند از سلاح های هسته ای استفاده کنند، و خوشبختانه انگشت اروپاییها  بر روی دکمه پرتاب قرار نداشت.
این سلاح ها توسط گاوچران ها و احمق های آمریکایی و توطئه گران روسی (چهره ای که اروپایی‌ها از همهٔ رهبران روسیه تصویر میکنند) کنترل می شد. اما در میان اختلافات و بی اعتمادی عمیق، این رهبران ایالات متحده و اتحادیه جماهیر شوروی بودند که از بوجود آمدن بدترین شرایط ممکن جلوگیری کردند. با توجه به سابقه ای که اروپائیان دارند، رهبران اروپا ممکن بود جهان را به فاجعه سوق دهند. اروپایی‌ها از پیچیدگی های دیپلماسی خودشان به نیکی و خوبی یاد میکنند. اما من هرگز نوانستم بفهمم چرا آن‌ها این‌چنین احساس دارند؟
ما این مورد را در سوریه دیدیم. اول اروپاییها همه جا حضور داشتند. سپس آن‌ها از اعتلاف با آمریکا خارج شدند و ایالات متحده را تنها گذاشتند. هنگامی که اوباما خواست به جایگاه اصلی خود باز گردد آن‌ها تصمیم گرفتند که بگویند او از روس ها کلک خورده است و اگر او به تنهایی حمله می‌کرد شاید به عنوان یک گاوچران دیگر مطرح می شد. هر راهی که رفته میشد و هر نقشی که اروپاییها بازی میکردند ؛ در نهایت این آمریکایی ها بودند که به ندانستگی و نفهمیدگی متهم میشدند.
این حس در سراسر اروپا متفاوت است. بریتانیایی ها به کل موضوع بی‌تفاوت هستند و به مراتب به آنچه که بانک مرکزی اعلام میکند علاقه مندند. اروپای شرقی، چه در واقعیت چه در کابوس از روس ها احساس فشار دارند و نمی‌توانند تصور کنند چرا آمریکایی ها اجازه دادند این اتفاق برای آن‌ها بیفتد. یک دوست دیپلمات از قفقاز به من گفت که او تعجب می‌کند از اینکه اگر آمریکایی ها نمیدانستند که در رقابت با روسها هستند.
از دیدگاه آمریکایی ها، اروپا ترکیبی از بی‌تفاوتی ها و سردرگمی ها است. اروپا پس از پایان جنگ سرد برای ایالات متحده اهمیت چندانی نداشت. از زمان اولین جنگ خلیج فارس، چیزی که مهم بوده است جهان اسلام از نظر سطوح گوناگون تنشها بوده است. اروپا به عنوان یک مرداب مرفه دیده می شد، و یا من آن را در سال ۱۹۹۱ به عنوان اینکه تمام اروپا، اسکاندیناوی شد بر شمردم. چیزی برای یک دیدار لذت بخش است. اما دیگر  سرزمینی که تاریخ از آنجا آغاز و ساخته شده باشد؛ نیست.

هنگامی که آمریکایی ها ناچار از فکر کردن به اروپا باشند، از آن به عنوان قاره ای با نظرات قوی از آنچه که دیگران باید انجام دهند، اما خودشان کمترین تمایلی به انجام آن ندارند یاد میکنند. یک دیپلمات آمریکایی به من گفت: «من زمانی دوست دارم به پاریس بروم که بخواهم تا به من بگویند که آمریکا چکارهایی باید انجام دهد؟». درک آمریکا از اروپا خصوصیت عدم یاری رسانی و همزمان نقش مزاحم آن است اما به خاطر ضعیف عمیق بی ضرر است.  اینکه اروپایی‌ها نسبت به رئیس جمهوری ایالات متحده، چه احمق؛ چه گاوچران و چه هردو به شدت وسواس نشان میدهند به یک دلیل است و آن اینکه: او فوق‌العاده قدرتمند است.
آمریکایی ها نسبت به اروپایی‌ها بی‌تفاوت هستند نه به این دلیل که آن‌ها رهبران پیچیده ندارند، بلکه به این دلیل که در نهایت سیاستهای آنها بر علیه یکدیگر بیشتر از سیاست های آنها بر علیه بر ایالات متحده است. آمریکایی ها خیلی کم به اروپا فکر می‌کنند و واقعاً نمی‌فهمند آنجا چه خبر است. این برای من روشن نیست که آیا اروپایی‌ها  نیز  میفهمند یا نه؟
با این حال عمیق‌ترین شکاف بین آمریکایی ها و اروپایی‌ها در نگرش و رفتار آنها نیست؛ بلکه نوعی از مفهوم یکتایی است و بسیاری از برداشت‌های عجیب و غریب و یا بی‌تفاوتی عمیق که همگی به نوعی محصولات جانبی میان دو شاخه از این مفهوم به شمار می آیند. به عنوان مثال، یکی از دوستان اشاره کرد که او میتواند به چهار زبان صحبت کند. اما به نظر می‌رسد آمریکایی ها قادر به یادگیری یکی نیز نیستند. من در پاسخ گفتم که اگر او در یک سفر آخر هفته باید به چهار زبان صحبت کند در حالی که شهروندان ایالات متحده نیازی به یادگیری چهار زبان حتی برای ۳۰۰۰ مایل رانندگی ندارند. گفتگو میان ایالات متحده و اروپا؛ مانند گفتگو میان یک موجودیت واحد و برج بابِل است.
ایالات متحده یک کشور واحد و یکپارچه با سیاست‌های واحد اقتصادی، خارجی و دفاعی است. اروپاییها هرگز به طور کامل گرد هم نیامده اند، در‌واقع در پنج سال گذشته آن‌ها از هم جدا شده اند. جدایی، همراه با نوعی افتخار جذاب نسبت به آن یکی از ویژگی‌های تعریف شدهٔ اروپایی است.  همانگونه که اتحاد، به عنوان یک باور جذاب و داشتن نقش فعال در فرایند گرد هم آوردن اجزا در کنار یکدیگر، یکی از ویژگی‌های ایالات متحده است.

وسواس و ترس

گذشته اروپا با شکوه است و عظمت آن را می‌توان در خیابان‌های هر پایتخت اروپایی دید. گذشته اروپا برای خودش همزمان افسونگر و وحشت آفرین است ولی آیندهٔ آن نا روشن و تعریف نشده مانده است. اما لحظه کنونی آن با انکار و فاصله گرفتن از گذشته آمیخته شده است. تاریخ ایالات متحده در مقایسه با اروپا بسیار کم عمق است. آمریکایی ها مراکز خرید را در روی میدانهای جنگ مقدس می شازند و پس از ۲۰ سال ساختمان‌ها را می کوبند. ایالات متحده کشور فراموشی گذشته هاست. روح ایالات متحده با اندیشهٔ آینده تسخیر شده است و اروپا با گذشته اش فلج گشته است.
هر وقت من به اروپا سفر می‌کنم – خودم در اروپا به دنیا آمدم – من از تفاوت عمیق در  دو سرزمین رنج می برم. من از اینکه چگونه ایالات متحده توسط اروپایی‌ها دوست داشته نشد و تحقیر گردید رنج می برم. من همچنین از اینکه آیا بچه‌های کوچک آمریکایی میفهمند و آیا اهمیت میدهند رنج می کشم.
بحث از رابطه میان قاره های اتلانتیک است. این بحث هنوز از میان نرفته است و حتی به سردی نیز نگرائیده است. اروپایی‌ها به ایالات متحده می‌آیند و آمریکایی ها به اروپا و هر دو از همدیگر لذت می برند. اما حلقهٔ اتصال بسیار باریک است. جایی که قبلاً در کنار هم میجنگیدیم اکنون محل سفرهای تفریحی ماست. ساختن یک سیاست واحد در مورد سوریه در چنین چارچوبی بسیار سخت است. پیمان اتلانتیک شمالی را فراموش کنید.

ترجمه از بهروز

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

رژیم اسلامی در شرایط بسیار حساسی قرار گرفته است

یاران؛ هم سنگران و مبارزان راه آزادی

رژیم ننگین اسلامی حاکم بر ایران؛ هر روز به لبهٔ پرتگاه فروپاشی نزدیکتر میشود؛ تار و پود از هم دریدهٔ اقتصادی و عدم توانایی مالی رژیم به ضعیف شدن حمایتهای مالی رژیم از مزدوران لبنانی شیعی مسلک انجامید که منجر به عقب نشینی بی سر و صدای حزب الله لبنان از خاک سوریه شده است. حزب الله لبنان که با عربدهٔ فتح حلب و پیروزیهای بزرگ وارد سوریه شده بود؛ در روزهای اخیر بیش از یک سوم نیروهای رزمی خود را از سوریه خارج نموده است و تا پایان ماه جاری؛ آخوند حسن نصر الله دست از پا درازتر به خانه باز خواهد گشت. اختلافات درونی رژیم در رابطه با اینکه بالاخره باید با گامهای بلند برای حفظ نظام ننگین اسلامی عقب نشینی کنند و یا اینکه با گامهای آهسته و حساب شده تر به عقب نشینی منظم بپردازند؛ آن چیزی است که به صورت رجزخوانیهای دروغین و آتش زدن پرچم آمریکا و شعار مرگ بر آمریکا و پرتاب لنگه کفش برای سرپوش گذاشتن برروی جام زهری که در دست ولی فقیه فرزانه است که در خیابانها و گردهم آیی ارازل و اوباش حکومتی در روزهای جمعه و ضرب و زور دوربینهای فیلمبرداری حکومتی به نمایش گذاشته میشود.
رهبر فرزانهٔ خرفت میداند که نمایش دوبارهٔ «پروژهٔ خاتمی»؛ بی ارزش تر از آن است که به آن دل خوش کنند. امام حسن روحانی مهندسی شده نیز میداند که همگان فهمیده اند که مترسک و سگ دست آموزی بیش نیست. آزاد شدن تعدادی از زندانیها تلاشهای بیهودهٔ رژیم برای خاموش نمودن شعله های کینه های فروخوردهٔ مردم است و با این اطوارهای قلابی میخواهند به مردم بگویند که این حسن روحانی است که چنین خیر و برکتی با خود آورده است؛ اما رهبر خرفت فرزانه باید بداند که «خمر مختوم» و شراب کهنهٔ انتقام کینه های ۳۴ ساله بسیار گیراتر از آزاد نمودن کسانی است که اساساً ۴ سال پیش آزاد بودند و آزادی آنها نه نشانهٔ مهربان شدن رژیم شیعیان صفوی حاکم؛ بلکه نشانهٔ وحشت آنها از خیزشها و شکسته شدن کوزه های «خمر مختوم» کینه ها و انتقامهاست. رژیم تغییر رفتار ساختاری نداده است؛ بلکه مثل سگ ترسیده؛ دمش را لای پاهایش گذاشته است و شاخکهای اطلاعاتی وزارت اطلاعاتشان؛ از وخامت اوضاع خبر داده است.
رژیم صنف انگلی آخوندی؛ میخواهد سرنوشت ایران را به سرنوشت شوم خود گره بزند و رجاله هایی که آنها را سرداران اسلام مینامد که هر کدامشان سهم های بزرگی از خوان گستردهٔ غارت ایران و ایرانیان داشته و دارند؛ فرشتگان نگهبان این صنف انگلی و پاسداران میان پایه و دون پایه و بسیجیان نیز سگهای نگهبان آنان هستند.
اکنون برای بریدن آن رشته ای که سرنوشت ایران و ایرانیان را به سرنوشت آخوندها و رجاله های حامی آنها گره زده است؛ در هر استان ده سر لازم است که تقدیم ایران شود و جایزهٔ آن آزاد شدن ایران از سرنوشت شومی است که این ارازل و اوباش اسلامی برای ایران تدارک دیده اند.
جوانانی که چه به عنوان سرباز و یا کادرهای ارتش و یا سپاه ظاهراً در حال انجام وظیفه هستند؛ باید بدانند که اگر به وظیفهٔ میهنی خود عمل نمایند و در زمان آغاز شورشها ؛ در جهت مسلح نمودن مردم تلاش کنند و فرماندهان و نیروهای مزدور را به سزای اعمال ننگینشان برسانند؛ روزی خواهند گفت که این من بودم که میهنم را از دست دشمنان داخلی آزاد کردم.
تک تیر اندازان و کسانی که وظیفهٔ مراقبت از ارازل صنف انگلی آخوندی را به عهده دارند؛ میدانند که خامنه ای خرفت و پسرش مجتبی و مصباح یزدی و حسن روحانی و محمد خاتمی و رفسنجانی و فیروز آبادی و فرماندهان ارشد سپاه و سگهایی که در مجالس خبرگان و تشخیص مصلحت و حیواناتی که در طویلهٔ شورای اسلامی به آخور بسته شده اند اهداف بسیار آسانی برای رهایی میهن هستند. اگر شماها ۳۰۰ سر به مام میهن هدیه کنید؛ بقیهٔ دشمنان را مردم به گورهای دسته جمعی خواهند سپرد.
رژیم در شرایط کنونی از براه افتادن موج انتقام به شدت وحشت دارد؛ و میداند که این موج آغاز خواهد شد و تنها به چند حرکت موثر در رده های بالای رژیم نیاز دارد تا آن کوزهٔ «خمر مختوم انتقام» شکسته شود.

پیروز و سرفرازی ازآن کسانی باد که برای آزادی ایران سر دشمنان تازی پرست را بیاورند

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

به بهانهٔ تحلیل یک خبر مهم

از نظر من تحلیلی که نتواند به پیشبینی بینجامد و فقط وصله پینهٔ اخبار جاری باشد؛ ارزشی حتی کمتر از کاغذ توالت دارد. زیرا کاغذ توالت به پاکیزگی کمک میکند ؛ ولی تحلیلهای وصله پینه ای تنها به اتلاف وقت می انجامد که البته تعریف عنصر وقت و یا «زمان» برای افراد فرق میکند. مثل عنصر زمان برای شخصی که در حال انجام کاری است که باید تحویل داده شود و عنصر زمان برای کسی که با XBox و یا Playstation میخواهد فاصلهٔ تولد و مرگش را پر کند. البته منظورم توهین نیست؛ اما در عرصهٔ مطالعات سیاسی تنها خواستم که «تلنگر»ی زده باشم و یا به شیوهٔ پادگان بیدارباش بگویم.
خوشبختانه در این وبلاگ به کمک یارانی همچون «شهاب» گرامی و «م.ر» گرامی در ماه اخیر توانستیم تحلیلهای سیاسی از نوع «پیشگو» ارائه کنیم. پیشگوییهایی که اکنون در حال بروز و ظهور هستند که در سطور زیرین به آن اشاره خواهم نمود. البته هرچند که با نیشی که اقتضای طبیعت «کژدم» است؛ این یاران دیگر نظری نمیدهند؛ اما تمامی تلاش من این بوده و هست که همیشه؛ نه یک گام... بلکه ۱۰ گام و اگر ممکن باشد ۱۰۰ گام به پیش باشیم و ضرورت مطالعات استراتژیک را نیز در همین مورد ضروری میدانم. در آن زمان گفتم که «افتخار نوشتن تحلیلهای وصله پینه ای در BBC و رادیو فردا؛ مال آنها.... و افتخار تحلیلهای پیشگو از آنِ ما».
امروز خبری در وبسایت رادیو فردا منتشر شده است که اشاره به تشکیل اتحادیه ای از سوی اسرائیل و عربستان سعودی و شیخ نشینهای حوزهٔ خلیج همیشه فارس دارد (اینجا). این خبر نشان میدهد که این وبلاگ با داشتن دوستانی که در تحلیلها به آن یاری رساندند و به قول بعضی از خوانندگان «بخش نظرات بسیار پربارتر از خود مقاله هستند». بسیار پیشگام بوده است و آنچه که اکنون به عنوان خبر منتشر میشود؛ ما و خوانندگان این وبلاگ حد اقل از یک ماه پیش اینرا میدانستند. مفهوم این جملات در نهایت این است که ما میدانستیم چه خبر است (در درون) و دیگران میگفتند که خبرها همینهایی هستند که در وبسایتهای خبری منتشر میشوند. این افتخار همچنان از آنِ ما.




این خبر را باید به بیرون آمدن «نوک کوه یخ» به حساب آورد و نباید با آن به عنوان یک خبر دست چندم در حد  «فاطی به مدرسه میرود» برخورد نمود. این خبر میگوید که : این اتحادیه مدتها پیش بوجود آمده بود و حتی «کژدم و یارانش» نیز دیر فهمیده بودند... (هرچند که بسیار پیش تر از همه) فهمیده بودند و عواقب تشکیل این «اتحادیه» را در سوریه و عراق و ایران خواهیم دید.اما مسئلهٔ اصلی این است که باید از «تحلیهای پیشگو» نیز فراتر رفت و به «تحلیلهای کاربردی» رسید. اما مسئلهٔ دیگر این است که داشتن «تحلیلهای کاربردی» نیز یک پایش می لنگد؛ زیرا ایرانیان هنوز دارای آن گروهها و سازمانهایی که بتوانند از «تحلیلهای کاربردی» استفاده نموده و آنرا در « طراحی های عملیاتی» منظور دارند؛ نیستند. زیرا متاسفانه جامعهٔ ایرانیان بیشتر یک «جامعهٔ هیجانی و هیجان زده» است. اما ما به نیروهایی نیاز داریم که «بسیار خونسرد» باشند (مانند خونسردی یک دانشمند در آزمایشگاه)؛ تا بتوانند ایران را آزاد سازند. به خبر هیجانی زیر (اینجا) توجه کنید:


این خبر با خبری دیگر که در «وبسایت تندر» آمده است (اینجا) مقایسه میکنیم:




وبسایت تندر خواسته است با احتیاط بگوید که این کار را بچه های تندر انجام داده اند؛ که اگر کار آنها باشد دستشان درد نکند و زنده و سالم بمانند و به ایران خدمت کنند. اما به تصویر بعدی نگاه کنیم:




این تصویر میگوید که هیچگونه پشتوانهٔ برنامه ریزی شده ای برای آن عملیات (احتمالی) انجام شده توسط این گروه وجود ندارد و این گروه همچنان در دورهٔ «زال و رودابه» مانده است.
روزی دهها پاسدار پیر و جوان به مرگ طبیعی میمیرند و یا در سوریه کشته میشوند؛ اما آنچه که نقش تعیین کننده در مبارزه دارد مرگ یک یا چند پاسدار و بسیجی نیست و حتی مرگ گروه بزرگی از آنها هم نیست؛ گروههای سلفی-جهادی و یا ارتش آزاد سوریه؛ به طور روزانه در سوریه دهها نفر را به هلاکت میرسانند؛ اما ماجرای سوریه همچنان لاینحل مانده است و حتی اگر ماجرای نظامی آن حل شود؛ آیندهٔ سوریه همچنان در پس پردهٔ ضخیم ابهام است.
اما اگر چنین حرکتی (کشتن پاسدار در کرج) به عنوان بخشی از یک استراتژی کلان؛ تعریف شده باشد؛ میتواند ارزش پیدا کند.
ما تجربهٔ ناپدید شدن ۵۰ هزار نیروهای «سپاه جاویدان» در مصر را داریم؛ اما اتحادیهٔ بزرگ سرزمینهای ایران را به خاک سیاه ننشاند و حتی موجب تضعیف آن نشد (به مقیاس تعداد جمعیت ایران در آن زمان توجه کنید تا بدانید که ۵۰ هزار نیروی جنگی چه مفهومی دارد)... ما تجربهٔ «خط ماژینو» فرانسویها را داریم که برای حد اقل ۲ سال مقاومت طراحی شده بود؛ ولی در طی ۴۸ ساعت «دور زده شد»... ما تجربهٔ رایش سوم را داریم که بیش از ۶۰ میلیون کشته و بسیاری ویرانیها به جای گذاشت و هیجانات سیاسی در اوج خود بود؛ اما به شکست استراتژیک آلمان و اروپا منجر شد.
تجربهٔ سال ۵۷ و پس از آن پیش روی ماست؛ سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران؛ در سرنگونی محمد رضا پهلوی نقش موثری داشتند؛ اما نتیجهٔ کار این بود که به قول معروف «انقلاب توسط آخوندها دزدیده شد». مفهوم این جمله این است که این دو سازمان در واقع «نوکران بی جیره و مواجب» رژیم کنونی شدند. اگر هم اکنون ما بتوانیم حتی خامنه ای و دهها فرمانده سپاه را همزمان به درک واصل کنیم؛ بحرانی بوجود خواهد آمد که اگر نتوانیم آنرا «کنترل و هدایت» کنیم؛ به نفع بازیگران منطقه ای و روسیه و اروپا و آمریکا تمام خواهد شد. اگر ما نتوانیم قانون اساسی درستی تدوین کنیم که پایه گذار «دموکراسی» باشد و «لیبرالیسم» را به جای دموکراسی تحت نام «پادشاهی پارلمانی» و یا «جمهوری» به حلق مردم ایران فرو کند؛ از هم اکنون شکست خورده ایم.
اینجاست که نقش مطالعات استراتژیک و داشتن دیدی عمیق از آینده و کاربردی نمودن تحلیل ها آ شکار میشود.
داشتن «تحلیلهای پیشگو» یک افتخار است؛ اما داشتن تحلیلهای کاربردی و استراتژیک؛ به معنی  گامی برای «شکل دادن آینده» است.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

بررسی اخبار

جبههٔ رژیم ناب محمدی

شاید بتوان گفت که در ظاهر خبر بازیهای دیپلماتیک بین رژیم اسلامی حاکم بر ایران و غرب و بویژه آمریکا مهمترین خبری بود که در هفتهٔ گذشته؛ در صدر اخبار تمامی وبسایتهای خبری تحلیلی قرار گرفت؛ اما واقعیت این است که هیچیک از وبسایتهای اطلاعاتی-امنیتی غربی به آن بهایی نداده اند و تنها وبسایت «دبکا فایل» در حال انتشار نگرانیهای بالقوه ای است که میتوانند در درون گشایش درهای گفتگو میان رژیم اسلامی ایران و غرب و بویژه آمریکا در جهت مخالف منافع اسرائیل شکل بگیرند (احتمالات). البته همین سناریو برای عربستان سعودی و اقمار شیخ نشین آن موسوم به امارات متحدهٔ عربی نیز باعث نگرانیهای مشابهی خواهد بود. به هر حال برآیند کنشها و واکنشها هرچه که باشد؛ به نفع همگان نخواهد بود و آنهایی که در این رابطه متضرر میشوند از هم اکنون و با تعقیب حوادث چه با استفاده از منابع اطلاعاتی آشکار و یا پنهان در جهت تغییر در رفتارشان بر خواهند آمد و این تغییر در رفتار؛ موجبات آفرینش شرایط جدید میدانی  را فراهم خواهد آورد. آنهایی که تنها جنگ را به مفهوم ادامهٔ مسلحانهٔ سیاست به عنوان یک امر Open ended مینامند؛ باید بدانند و حتماً نیز میدانند که تمامی حرکات سیاسی در تمامی اشکال آن همیشه Open ended هستند؛ مگر آخرین حرکتی که در زبان عربی «فصل الخطاب» نامیده میشود و در بازی  شطرنج به «کیش و مات» معروف است.
من در مسیری که از آغاز ماجرای بحرین در تحلیلهای خود مدّ نظر داشته ام؛ همیشه چند نکته را به عنوان پارامترهای اصلی و چهارچوب تحلیلها حفظ کرده ام:
۱-  فروپاشی هلال شیعی.
۲- روند شکست استراتژیک رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر ایران.
۳- ادامهٔ حرکت رژیم شیعی مسلک حاکم بر ایران بر اساس «بیم و امید».
۴- ناچاری رژیم اسلامی برای دفاع از بخشی داراییهایش؛ با ریسک کردن تمامی داراییهایش.
اما پس از آغاز حرکتهای سیاسی سوریه و تبدیل شدن آن به جنگ داخلی؛ عنصر تعیین کنندهٔ دیگری نیز وارد معادله شد که از آن در اینجا به عنوان عنصر پنجم یاد میکنم:
۵- هدایت شدن رژیم از طرف غرب و کشورهای عربی به سمت ریسک نمودن تمام داراییهایش.
عنصر پنجم از این نظر بسیار مهم است که در شرایطی بوقوع میپیوندد که رژیم زیربار سنگین فشارهای اقتصادی قرار دارد و هزینه های سنگین نظامی به خاطر گسیل نمودن نیروهای خارجی وابسته به رژیم (بخشی از شیعیان افغانی؛ بخشی از شیعیان عرقی و حزب الله لبنان) در یک نبرد فرسایشی غیر قابل تحمل خواهد شد.
اخیراً عنصر بسیار مهم تر دیگری نیز به این معادله افزوده شده است و آن احتمال مرگ خامنه ای است که از آن به عنوان عنصر ششم یاد میکنم.
۶- خامنه ای در حال مرگ است و زمان چندانی برایش نمانده است و هر لحظه امکان شنیدن خبرش را باید انتظار داشت.
شاید خوانندگان باور نکنند و این مسئله را تنها به عنوان یک احتمال بپذیرند ولی از نظر من این یک احتمال بسیار قوی و قریب به یقین است. و به همین دلیل نیز بر استیصال رژیم شدیداً افزوده شده است. گزارش پاسدار قاسم سلیمانی به مجلس خبرگان از وضعیت واقعی رژیم در سوریه؛ را پیش از این به عنوان یکی از قرینه ها در رابطه با مرگ خامنه ای مطرح نموده ام؛ اما هر روز که میگذرد قرینه های بیشتری بر آن افزوده میشوند.
الف: گفتار خاتمی شیاد خطاب به کشورهای غربی که: بشتابید... حراج است ... دیگر شاید چنین فرصتی به دست نیاید.
ب: گفتگوی تلفنی حسن روحانی با آقای اوباما برای گذاشتن بخشهایی از رژیم در برابر «عمل انجام شده».
پ: اعلام «هولوکاست» به عنوان یک واقعیت تاریخی و یک عمل جنایتکارانه از طرف محمد جواد ظریف؛ برای شتاب بخشیدن به روند مذاکرات احتمالی.
ت: اظهارات حسن روحانی در رابطه با حل مسائل در یک روند ۶ ماهه.
این حرکتها؛ نشانه های فوریتهای ضروری و استعجال هستند و هرچند که از نظر برخی این عجله به برون رفت فوری از بحران اقتصادی ناشی از تحریمها تعبیر میشوند که البته این تعبیر هرچند که درست است؛ اما تنها بخشی از آن ضرورتهای مهمی است که رژیم اسلامی برای گذر از شرایط کنونی برای خود تعریف کرده است.
در صورت مرگ خامنه ای در شرایط کنونی؛ رژیم دچار بحرانهای عمیق درونی خواهد شد و احتمالاً به کودتا و یا تصفیهٔ فیزیکی رهبران برخی باندهای درون رژیم بینجامد و سخنان اخیر خاتمی شیاد اشارهٔ مستقیم به یکی از جریانهای قدرتمندی دارد که در سالهای پیشین از آنها به نام «صفوی نوین» یاد کرده ام. (اینجا)
همانگونه که در نوشته های پیشین اشاره نموده ام؛ سخنان اخیر خامنه ای  ضرورتاً به مفهوم چراغ سبز برای حل مسائل با غرب نیست و به «وصیت نامه» شباهت دارد. اما این وصیت نامه زمانی نوشته میشود که رژیم در یکی از بحرانی ترین شرایط طول تاریخ ننگین ۳۴ ساله اش با آن روبرو شده است. بحران در رهبری برای فروپاشی رژیم نقشی بسیار مهمتر از فروپاشی هلال شیعی دارد و نقش مکمل آنرا بازی میکند.
احتمال دیگری که نباید آنرا نادیده گرفت این است که خامنه ای با مهندسی کردن حسن روحانی؛ نقشهٔ دیگری در سر داشته باشد و با رها کردن سگهای هار (مانند دورهٔ خاتمی) در عمل از پیشرفت کارها جلوگیری نموده و به این وسیله زمینهٔ این تفکر را آماده سازد که : « من از اول گفته بودم و نمیتوان با غرب به توافق رسید»؛ که زمینه ساز مشروعیت دادن به کودتاگران آینده باشد و به این وسیله؛ ماجرای باند رفسنجانی را برای همیشه حل نماید تا ریگ کفش کودتاگران آینده نشوند.
اما باند رفسنجانی نیز بیکار ننشسته است و تلاش میکند تا پیش از مرگ خامنه ای مسیر حرکت را در زمان حیات  او تغییر دهد؛ تا پس از مرگ او مورد تفاسیر گوناگون قرار نگیرد.
مشکل شخص خامنه ای در شرایط کنونی این است که از یک سو با بحرانهای خرد کننده ای روبروست و تمامی دژهایی که ساخته است در حال فروپاشی هستند و حتی برای فریبکاری نیز دیر شده است و از سوی دیگر برنامه هایی که برای پس از مرگش طراحی نموده بود؛ نه تنها خارج از دایرهٔ بحرانها نیستند؛ بلکه در مرکز بحران قرار دارند.
همانگونه که شاهد بودیم؛ سخنرانی حسن روحانی در اجلاس سازمان ملل و گفتگوی تلفنی وی با آقای اوباما؛ با عکس العمل سپاه پاسداران و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی روبرو گردید و اظها نظر اخیر فرمانده سپاه پاسداران در رابطه با گفتگوی تلفنی که آنرا یک «حرکت اشتباه تاکتیکی» خواند در نظر برخی ها شاید نشانهٔ قدر قدرتی سپاه پاسداران و اینکه «سخن آخر را سپاه خواهد زد»؛ بنماید. اما از نظر قدرتهای غربی؛ تمامی سخنان حسن روحانی در حد باد هوا تعبیر خواهند شد و نتیجهٔ عملی آن نیز «گفتگو برای گفتگو» خواهد بود. شاید این مسئله از نظر رهبر فرزانه و سپاه پاسداران و «صفوی نوین»؛ نوعی پیروزی به حساب بیاید و اینچنین فکر کنند که در روند اتلاف وقت و خرید زمان برای تولید سلاح هسته ای موفق شده اند (تکرار پروژهٔ خاتمی)؛ اما روی دیگر قضیه این است که شریانهای تغذیهٔ مالی رژیم همچنان مسدود هستند و مضاف بر آن در حال هزینه کردن پس اندازهای پرهزینهٔ خود (ارازل و اوباش مزدور شیعهٔ عراقی و لبنانی) در سوریه هستند. لذا همانگونه که در بارهٔ زمان آغاز شکست استراتژیک رایش سوم گفته ام؛ پیروزی های ظاهری دیگر به عنوان «پیروزی در جنگ» به شمار نمی آیند؛ بلکه به روند استحاله و پوسیدن از درون و فرسایش رفتن تبدیل میشوند و هر مقدار که این استحاله و فرسایش عمیقتر میشود؛ موجبات و زمینه های تصمیم گیری های احمقانه و تاکتیکهای نابخردانه را تولید میکند و در مجموع هر حرکتی در خدمت روند  فروپاشی قرار میگیرد. رهبر فرزانه و ارازل و اوباش اطرافش باید بدانند که «پروژهٔ خاتمی» قابل تکرار نیست؛ به همان دلیلی که «جنگ نهروان» و «جنگ صفین» و «نبرد واترلو» قابل تکرار نیستند. رژیم اسلامی ایران حتی قادر به پیش بردن «صلح امام حسن» نیز نخواهد بود و آنچه که در انتظار رژیم است «صلح امام حسین» است. امام زمان نیز از چاههای «نطنز» و «فردو» و «اراک» ظهور نخواهد کرد.

جبههٔ غرب

جبههٔ غرب؛ دژ هلال شیعی و «پروژهٔ خاتمی» و شیوه های حرکت وزارت اطلاعات و شیوه های جنگی سپاه قدس در نبردهای عراق و سوریه و جنگ ۳۳ روزه را  بخوبی میشناسد و بالاتر از همه ارزیابی خوبی از وضعیت بحرانی رژیم اسلامی ایران دارد و معنی بحران رهبری در چنین شرایط حساسی را عمیقاً درک میکند. سخنان کاترین اشتون مبنی بر اینکه از آمریکا خواسته است تا فضای مذاکرات را مثبت نگه دارند؛ اشاره ای سمبلیک به روند «دانه پاشیدن» است و یا اشاره به این مسئله است که: بگذارید فکر کنند که «پروژهٔ خاتمی» در حال تکرار شدن است..... مگر نه اینکه داریم حرف میزنیم؟ مگر سالهای سال نیست که حرف میزنیم؟ مگر سالهای سال نیست که «بازی خرید زمان» میکنند و ما نیز همیشه این زمان را به آنها داده ایم؟
زمانی که در آمریکا و اروپا برای سخنان روحانی هلهله و کلکله کشیده میشود؛ به این مفهوم نیست که دیگر تمامی کارها تمام شده است؛ آن هلهله ها و کلکله ها نه برای سخنان «حسن روحانی مهندسی شده» و به قول یکی از اعضای هیئت رئیسهٔ «طویلهٔ شورای اسلامی» به خاطر «ادبیات فاخر» نیست؛ بلکه به این جهت است که میبینند که رژیم در مخمصه افتاده است و راه پیش و پس ندارد و به قول پاسدار روضه خوان (سعید قاسمی)؛ همهٔ پلهای پشت سر شکسته اند و راه بازگشتی وجود ندارد ولی نمیگوید که راهی در پیش روی هم وجود ندارد. این است دلیل اصلی همهٔ هلهله ها و کلکله های غرب و گرنه اگر قدرتهای غربی عاشق ادبیات فاخر بودند؛ هزاران کتاب ادبی وجود دارد که هرکدامشان ارزش صدبار خوانده شدن دارند.
آنچه که از طرف غرب  به عنوان «فضای مثبت» خوانده میشود؛ ضعف مفرط رژیم اسلامی و درماندگی آن است و گرنه محکوم کردن «هالو کاست» و حتی بالاتر از آن مالهٔ دیپلماتیک کشیدن بر سخنان چند ماه پیش  رهبر فرزانه در رابطه با «افسانهٔ هالوکاست» از نظر رده بندی ادبیات فاخر دیپلماتیک در چهارچوب «گریه و زاری» و «من گشنمه... من گشنمه... من نون میخوام» تعریف میشود.
غرب میداند که با حفظ شرایط موجود؛ تنها چیزی که عاید رژیم اسلامی خواهد شد «رشد و گسترش قانقاریا» است  که در نهایت به قطع اندامهای بیشتری از بدن رژیم ناب محمدی خواهد انجامید. در واقع غرب چیزی برای از دست دادن ندارد و به همین خاطر دست به هیچگونه حرکت تعیین کننده ای به نفع رژیم نخواهد زد و به وقت گذرانی بیشتر ادامه خواهد داد. مذاکرات ظاهراً بی حاصل آقای ناتانیاهو با آقای باراک اوباما با اینکه در بوقهای تبلیغاتی اسرائیل به عنوان «بی لیاقتی اوباما» و ناکارآمدی آقای نتانیاهو دمیده میشوند؛ تنها به درد فریب کودکان میخورد و گرنه مگر میشود که مذاکرات بیحاصل آنهم از طرف اسرائیل که در مرکز بحرانهای خاورمیانه قرار گرفته است را تصور نمود؟ این مذاکرات ظاهراً بیحاصل گاهی چند بار در ماه در پشت درهای بسته برگزار میشوند و تقریباً یک کریدور هوایی اختصاصی میان مقامات بلندپایهٔ آمریکا و اسرائیل ایجاد شده است.

مشکلات جبههٔ غرب

جبههٔ غرب اساساً از لیبرالیسم لجام گسیخته رنج میبرد؛ لیبرالیسمی که ظاهراً بر اساس حقوق فرد بنا شده است؛ اما در عمل حقوق کمپانیها و مراکز قدرت اقتصادی و نظامی به عنوان کرایه کنندگان مردم؛ صاحبان اصلی قدرت هستند و حقوق مردم در حد نبرد برای رسیدن به نان و نوای شهروندی تعریف شده است و مردم باید در نبردی شبانه روزی لیاقت خود را برای رسیدن به حقوق شهروندی به اثبات برسانند. این نوع از تعریف حقوق؛ راه را برای همیشه برای دله دزدها باز گذاشته است و مردم برای احقاق حقوق اولیه شان باید از چرخ گوشت رد شوند. نمونهٔ بارز لیبرالیسم را در آنچه که به «سیاست درمانی اوباما» معروف است و به خاطر عدم هماهنگی با اقتصاد لیبرال لجام گسیخته؛ منجر به تعطیل شدن بخشهای خدماتی دولت گردید (اینجا). در مجموعهٔ چنین جوامعی که به جامعهٔ غرب مشهورند تضاد منافع کمپانیها و در نتیجه حرکت منفرد از سوی آنها در جهت دور زدن قوانین جاری کشورهای متبوعشان؛ امری روزانه است و بویژه در آنچه که به «اقتصاد جهانی» معروف است تمامی پرنسیپها بر اساس «درآمد و سود» تعریف میشوند و این پدیده تنها اهرمی  است که رژیم اسلامی  ۳۴ سال است از بحران و خلأ قدرت زاییدهٔ لیبرالیسم و پیچیده بودن روند رسیدن به یک تصمیم واحد از سوی کشورهای غربی (بخوانید مجمع الجزایر کمپانیهای بین المللی) در جهت منافع خود استفاده نموده است و همچنان میتواند بر آن تکیه کند؛ هر چند که این زاویه در اقدامات اخیر غرب برای اعمال تحریمهای گسترده؛ روز به روز تنگتر شده است.

جبههٔ بازیگران منطقه ای

این جبهه دارای دو محور اصلی است که یکی از آنها محور عربستان و اقمار آن (شیخ نشینهای حوزهٔ خلیج فارس) و دیگری محور قطر-ترکیهٔ عثمانی میباشند. هر چند که ظاهراً این دو محور دارای اختلاف منافع هستند؛ اما در یک نقطه مشترک المنافع هستند و آن نقطه تضعیف ایران تحت هر شرایطی است. اکنون چه بخواهیم و چه نخواهیم؛ ایران با رژیم شیعی حاکم بر ایران تعریف میشود و مردمی که در سال ۵۷ پیرمرد خرفتی چون خمینی را «امام» خویش خواندند؛ سرنوشت خویش و سرزمینشان و نسلهای آیندهٔ شان را به این رژیم گره زدند و تجربهٔ ۳۴ ساله نیز نشان میدهد که لیاقت چیزی بیش از این را هم ندارند. آنکه «آیین تباهی» را الگوی زندگی سیاسی و اجتماعی خود قرار میدهد نباید به نتیجه ای بهتر از این امیدوار باشد؛ زیرا پدید آوردن نتیجه ای بهتر از شرایط موجود شایستگیهایی را میطلبد که نشانی از آنها در ایران دیده نمیشود.
جبههٔ بازیگران منطقه ای دقیقاً به اهدافی حمله میبرد که زاییدهٔ عدم شایستگی سیاسی و اجتماعی ایرانیان است و در شرایط کنونی دروازه های ایران در حال باز شدن به روی هیولاهای دست پروردهٔ بازیگران منطقه ایست؛ هر چند که ظاهراً هنوز اتفاقی نیفتاده است؛ اما روند حوادث از آینده ای شومی خبر میدهند که براه افتادن جنگ داخلی در درون ایران؛ تنها یکی از پرده های آن است.
دعوت مخفیانهٔ سلطان عربستان از حسن روحانی که به دعوتی مهم تعبیر شده است و تکذیب این خبر از سوی حکومت اسلامی ایران نشان میدهد که رژیم از یک برنامهٔ تعریف شده برای مذاکرات فراگیر برخوردار نیست و حرکتهای حکومت در همان حد هوچی گریهای احمدی نژاد مانده است و به قول یکی از طویله داران شورای اسلامی؛ تنها ادبیاتش فاخر شده است.
عربستان سعودی در ماههای اخیر با بازیهای ماهرانه و بدون عربده کشیهای معمول حکومت ناب صفوی-محمدی؛ اخوان المسلمین را در مصر و تونس؛ از اریکهٔ قدرت پایین کشید و جبههٔ قطر-ترکهای عثمانی را تضعیف نمود و برنامهٔ «اخوانی کردن خاورمیانه» را که دست پخت مشترک «اروپا-آمریکا-ترکیه-قطر» بود را به هم ریخت و اکنون در بازیهای بین المللی از تواناییهای بیشتری برخوردار شده است و میتواند در تصمیم گیریهای غرب در رابطه با رژیم رهبر فرزانه اعمال نفوذ کند.
 حیاط خلوت رژیم در عراق دچار آشفتگی غیر قابل کنترلی شده است که نتیجهٔ تلاشهای دو محور اصلی جبههٔ بازیگران منطقه ای میباشد که در صدد گشودن بزرگترین زمینه نا امنی با برخورداری از راههای زمینی؛ برای گسیل داشتن حیوانات درندهٔ سلفی-جهادی به درون مرزهای ایران میباشند. مرزهای افغانستان و پاکستان نیز میتوانند در یک چشم به هم زدن تبدیل به دروازه های جهنم شوند.

نتیجه آنکه: برخلاف تصورات کودکانه و خوشبینانه و تکیه بر الفاظ فاخر و تبلیغات گستردهٔ رژیم در کارآمد بودن لفاظی های فاخر؛ رژیم رهبر فرزانه در حال کشیده شدن به کام باتلاق دیگری است و اینبار بازتولید «پروژه خاتمی» تبدیل به باتلاقی خواهد شد که معمر قذافی چند سال پیش از مرگ فجیعش آنرا تجربه نمود.

کژدم