ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

بازی جدید روسها و پاسخ اسرائیلی

وزیر امور خارجهٔ روسیه؛ آقای لاوروف؛ چند هفتهٔ پیش در گرماگرم بحث بر سر بحران سلاحهای شیمیایی رژيم اسد و مسابقهٔ بدست آوردن آنها از طرف گروههای سلفی-جهادی و تلاش بخشهای دیگر ارتش آزاد سوریه برای به کنترل در آوردن آنها؛ بعد از اعزام بخشی از نیروهای ویژهٔ  آبی-خاکی روسیه به بندر طرطوس؛ اعلام کرد که تمامی سلاحهای شیمیایی رژیم اسد در دو نقطه متمرکز شده و تحت کنترل در آمده اند. پاسخ ضمنی دولتمردان اسرائیل این بود که: برای امروز و مدتی شاید؛ اما آیندهٔ این سلاحها همچنان نامشخص است.
از سوی دیگر امر بر اخوان المسلمین مصر مشتبه شده و بازیهای چندگانه ای را هم در عرصهٔ داخلی و هم در عرصهٔ خاورمیانه آغاز نمود و بازی سلفی-جهادی که به طور مشترک از طرف ترکهای عثمانی و عربستان و قطر در سوریه به پیش برده میشد مزید برعلت شده و روسها نیز که برای کنارکشیدن از ماجرای سوریه؛ بهای سنگینی میخواستند میخ آخر را بر تابوت «همه چیز خواهی گرگها و کفتارها» کوبید؛ لذا اروپا و آمریکا را به این نتیجه رسیدند که دست تمامی طرفهای درگیر را در خمیر نگه دارند؛ کمکهای تسلیحاتی و مالی رو به افول گذاشت و اکنون روسها و رژیم اسد و سپاه قدس دیگر با اروپا و آمریکا طرف نیستند که چیزی بخواهند و یا نخواهند و تمامی نیروهای درگیر و بازیگران منطقه ای در سوریه؛ باید با یکدیگر بجنگند.
اما روسها بازی دیگری آغاز کردند که تقریباً یک تهدید جدی ولی غیر مستقیم به شمار میرود تا بتوانند اروپا و آمریکا را دوباره به میدان بکشانند. بازی اینگونه آغاز شد که روسها بشار اسد را قانع کردند که حزب الله لبنان بتواند موشکهای دوربرد خود را که بعد از جنگ ۳۳ روزه از رژیم اسلامی ایران دریافت کرده و برای حفاظت از حملهٔ اسرائیل در سوریه انبار شده اند را بتواند به لبنان منتقل نماید. بعد از کلید خوردن این سناریو؛ نخست اکبر ولایتی هر گونه حملهٔ نیروهای خارجی به خاک سوریه را حملهٔ مستقیم به خاک ایران خواند تا اثبات کند که این آش چندین وجب روغن دارد. اسرائیل نیز ۳ سامانهٔ ضد موشکی «گنبد آهنین» را در یکشنبهٔ گذشته به طرف مرزهای شمالی خود با لبنان و سوریه منتقل نموده و از همان روز جنگنده های نیروی هوایی اسرائیل در آسمان لبنان به جولان پرداختند. در صبحگاه روز چهار شنبه جنگنده های اسرائیل کاروان حامل تسلیحات حزب الله لبنان را هدف قرار دادند. اگر خوانندگان گرامی به یاد داشته باشند؛ خبری را به نقل از منابع اطلاعاتی غرب منتشر کردم که می گفت؛ یکی از ۳ سامانهٔ راداری Tor M1 که آسمان لبنان و جنوب سوریه و خاک اسرائیل را کنترل میکرد؛ توسط نیروهای ارتش آزاد سوریه تا ۸۰ درصد منهدم شد (اینجا) و روز چهاشنبه جنگنده های اسائیل به سادگی از این ناحیهٔ کور وارد آسمان سوریه شدند (البته در آن زمان این خبر را کسی جدی نگرفت).

بررسی حملهٔ اسرائیل

۱- اسرائیل با انتقال سه سامانهٔ ضد موشکی «گنبد آهنین» در روز یکشنه (۲۵ ژانویه) و اعلام آماده باش کامل به تمامی نیروهای آفندی و پدافندی؛ آمادهٔ یک رویارویی نظامی شد. این امر نشان میدهد که هدفی که برای بمباران انتخاب شده بود در خاک سوریه است و باید در خاک سوریه منهدم شود.
۲- آمریکا با خارج کردن تدریجی ناوگان خود از دریای مدیترانه و سپس پاسخ منفی اخیر آقای باراک اوباما در برابر این پرسش که آیا آمریکا میخواهد با دخالت نظامی به این ماجراها در سوریه خاتمه دهد؟ اسرائیل را بر آن داشت که دو نامهٔ رسمی یکی برای آقای اوباما و دیگری به آقای پوتین ارسال شوند که مضمون  آن نامه ها از این قرار بوده است: اسرائیل در صورت مشاهدهٔ هرگونه نقل و انتقال سلاحهای متعارف و یا غیر متعارف از سوریه به لبنان را هدف قرار خواهد داد.
۳- اسرائیل برای یک حمله به یک مرکز تحقیقاتی و یا حتی زاغهٔ مهمات سوریه اینچنین خود را آمادهٔ نبرد نمیکند؛ لذا هدفی که مورد حمله قرار گرفته است باید بسیار مهم تر از اینها باشد و اصولاً اگر زاغهٔ مهمات بزرگی در کار بوده است؛ ارتش بشار اسد نمیبایستی به اینهمه واردات سلاح و مهمات از روسیه و رژیم اسلامی دست می یازید. لذا اگر زاغهٔ مهماتی هدف قرار گرفته است؛ باید زاغه های موشکی حزب الله لبنان در خاک سوریه باشند و یا اینکه همان خبر نخستین؛ یعنی حمله به کاروان حامل موشک به لبنان باید درست باشد.
۴- این حمله را همچنین میتوان به عنوان یک حملهٔ «نوک سوزنی» نیز در نظر گرفت که میخواهد عکس العمل مثلث اسد-خامنه ای- حزب الله لبنان را بسنجد و به همین خاطر ارتش اسرائیل در بالاترین حد آماده باش به سر میبرد.
۵- این حمله را میتوان یک دعوت غیر مستقیم از حزب الله لبنان برای نبرد نیز به حساب آورد.
۶- این حمله هم هشداری به آقای باراک اوباما و همچنین به آقای پوتین نیز به شمار میرود و نسخهٔ عملیاتی نامه های رسمی به این دو کشور است.

آیا حزب الله لبنان و رژیم اسلامی حاکم بر ایران پاسخ خواهند داد؟

سوریه و رژیم اسلامی حاکم بر ایران در حملهٔ چند سال پیش اسرائیل به یک پایگاه اتمی مشترک در خاک سوریه؛ نه تنها پاسخی ندادند؛ بلکه وقوع این حمله را از بیخ و بن انکار نمودند. عکس العمل خبری رژیم سوریه در انکار حمله به منافع حزب الله لبنان در سوریه نیز نشانگر این است که رژیم اسلامی و حزب الله لبنان با خبر پراکنی دروغین رژیم اسد؛ میخواهند از زیر بار عکس العمل نظامی و محو اسرائیل فرار کنند.

کژدم

خبر تکمیلی:

بعد از بمباران یک هدف مهم در خاک سوریه؛ توسط جنگنده های اسرائیلی؛ یک فروند جنگندهٔ «میگ ۳۱» روسی بر فراز لبنان به سمت صحرای سینا پرواز کرده است و قصد گذر از آسمان اسرائیل را داشته است که با هشدار اسرائیل مواجه شده و برای مدتی بر فراز لبنان به پرواز خود ادامه داده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

کشته شدن عده ای از فرماندهان ارشد سپاه قدس و حزب الله لبنان در سوریه

از ماهها پیش نیرویی ۱۰ هزار نفره که توسط سپاه قدس و حزب الله لبنان آموزش دیده و توسط رژیم اسد و تجهیزات جدید زرهی مسلح شده اند سازمان یافته و آمادهٔ عملیات بزرگی بودند تا بخشهایی از مناطق استراتژیک را که در دست ارتش آزاد سوریه قرار دارند را با حملاتی گسترده باز پس گیرند. این نیروی ۱۰ هزار نفرهٔ زرهی مجهز به زرهپوشهای موشک انداز سریع السیر  بوده و طرحهای عملیاتی آنها توسط کارشناسان روسی نیز مورد بازبینی و تایید قرار گرفته بود.
طبق اخبار منابع اطلاعاتی غرب؛ در روز ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۳ کاروانی از فرماندهان این واحدها در حال خروج از فرماندهی کل اطلاعاتی منطقهٔ بلندیهای جولان واقع در قنیطره مورد اصابت دو بمب بسیار قوی قرار گرفته و همهٔ نفرات کشته شده اند. منابع اطلاعاتی سوریه کشته ها را سوری معرفی نموده است؛ اما بعضی منابع اطلاعاتی غربی میگویند که اکثر کشته شدگان از فرماندهان ارشد سپاه قدس و حزب الله لبنان هستند. تا کنون هیچ گروهی از گروههای سوری مسئولیت این عملیات را به عهده نگرفته است و هویت طراحان و مجریان این عملیات  در هالهٔ ابهام است.
گفته میشود که تمامی کشته شدگان از فرماندهان اصلی واحدهای تازه تاسیس زرهی ۱۰ هزار نفرهٔ اخیر میباشند. در صورت واقعی بودن خبر؛ آغاز عملیات این واحدها تا مدتی به تعویق خواهد افتاد و در این فاصله نیروهای ارتش آزاد سوریه خواهند توانست با دریافت سلاحها و تجهیزات بهتر و همچنین ارتقاء دانش نظامی خود در رابطه با این واحدهای جدید زرهی و شیوه های مقابله با آنها؛ بتوانند این نیروی ۱۰ هزار نفره را نیز زمینگیر نمایند.
دولت روسیه در روزهای اخیر دست به حرکاتی دوگانه زده است که از یک سو در رابطه با کناره گیری بشار اسد ظاهراً با اتخاذ مواضع سرسختانه تر سخن میگوید و از سوی دیگر تعدادی از مسئولین ارشد روسی را از سوریه خارج نموده و توسط دو فروند هواپیما از بیروت به طرف مسکو؛ پرواز داده است.

کژدم

انجمن پادشاهی ایران چه بود؟

امروز نوعی دیگر سخن خواهم گفت؛ شاید مانند آب یخ بر روی خفتگان تا با کشیدن نفسی عمیق از روی  شوکه شدن؛ بیدار شوند و یا روغنی داغ بر روی مؤمنین شیعه صفت تا پوستشان تاول زند.
برای اینکه جیغ جیغوها زیاد داد نزنند و سخنها در میان الم شنگه های خاله زنکی گم نشود؛ از خودمان شروع میکنم. منظورم انجمن پادشاهی ایران نیست؛ زیرا انجمن پادشاهی ایران وجود خارجی ندارد و اگر کسانی این نام را به عنوان یک اسم به یدک میکشند؛ مسئلهٔ دیگری است و بعد از خواندن این مقاله؛ بهتر است تکلیفشان را با خودشان مشخص کنند.
اما.... منظورم از «خودمان» اشاره به کسانی است که به شکلی از اشکال به برقراری «آیین ریشه ای» می اندیشند؛ لذا بهتر است که نخست از خودمان شروع کنیم و به قول نیاکانی: یک سوزن به خود بزنیم تا نوبت جوالدوز به دیگران هم برسد و حد اقل دیگران بدانند که آن صداقت را داریم.

نقش تاریخی استاد فرود فولادوند

زنان و مردان نامی همگی کسانی هستند که در یک مسیر شناخته و تعریف شده؛ انحنا بوجود آورده و مسیر حرکت و روند یک جریان را تغییر داده اند. یک دانشمند عادی که در یک دانشگاه تدریس میکند و تنها تلاش او برای «روز آمد» نمودن خویش است؛ یک انسان بسیار عادی است؛ اما دانشمندی که تمامی زندگیش را برای یک کشف و یا ابداع و یا اختراع هدیه میکند؛ این پتانسیل را دارد که انحنا ایجاد کند.
استاد فرود فولادوند یکی از آن مردان است که در تاریخ ۳۴ سالهٔ اخیر میهنمان درخشید. شاید بعضی ها بگویند که مردان و زنان دیگری مانند زنده یادان ایرانبان دکتر« کورش آریامنش» و ایرانبان دکتر«شجاع الدین شفا» نیز بودند و نباید نقش آنان فراموش شود. اما مسئله بر سر «بودند»ها نیست بلکه بر سر جهت اثر گذاریها و عمق و گسترهٔ تاثیرات است. تا جایی که من میفهمم؛ هدف حرکت فرهنگی بزرگانی که نام برده شدند بیشتر «خرافه زدایی» و «نقد اسلام» و «گسترش فرهنگ ایرانی» بوده است که در جای خود ارزش والای خود را دارد؛ یا اگر دربارهٔ زنده یاد ایرانبان «احمد کسروی» سخن بگوییم؛ هدف ایشان نهادینه کردن «خردگرایی» بوده است. اما استاد فرود فولادوند کار خویش را با  پرسشی تاکیدی  آغاز میکند تا هدف خویش را از حرکت فرهنگی خویش آشکار سازد. ایشان میپرسند : « آمدیم و مردم را آگاه کردیم و مردم فهمیدند که چه ستمی بر آنها رفته است و میرود... که چه بشود؟... اگر قرار است که کاری نکنیم و ریشهٔ نکبت و درد را نکنیم؛ آگاهی دادن به مردم تنها به زجر کشیدن بیشتر آنان می انجامد؛ پس بهتر است که اگر قرار نیست کاری در جهت از میان بردن ریشهٔ دردها انجام شود؛ اقلاً بر درد مردم نیفزاییم و حد اقل آنها را به درد مضاعف دچار نکنیم» (نقل به معنی). این پرسش تاکیدی هدف خاص ایشان را که بسیار متفاوت با سایرین است نشان میدهد و آنرا در جملهٔ معروف خود: «بگذارید برای یک بار و برای همیشه؛ مشکل ایران را به وسیلهٔ ایرانیان و به شیوه ای ایرانی حل کنیم». هدف استاد از «بازگشایی تازینامه» تنها گسترش «خردگرایی» و «بازگشت به هویت ملی» و «خرافه زدایی» و «اسلام زدایی» آکادمیک نیست؛ بلکه هدفشان «سرنگونی حاکمیت اسلام برای یکبار و همیشه» است و از این روی است که استاد حاکمیت اسلامی را تنها در «جمهوری اسلامی» نمیبیند و قانون اساسی مشروطیت را نیز یک قانون اسلامی میداند و بالاتر از آن تمامی نکبتی را که ایران و ایرانیان در ۱۴۰۰ سال اخیر به آن دچار شده اند را محصول اسلام و حاکمیت اسلام میدانند. این؛ آن انحنایی است که توسط استاد فرود فولادوند در مسیر سنتی «گسترش خرد گرایی و بازگشت به هویت ایرانی» ایجاد شد؛ لذا استاد فرود فولادوند از خمیره ای دیگر است؛ یک جهش است؛ یک «موتاسیون» (MUTATION) است. استاد فرود فولادوند با تدوین «آیین ریشه ای» نشان میدهد که ایشان حتی آلترناتیو سیاسی؛ اجتماعی؛ اقتصادی و فرهنگی بعد از گذار از حاکمیت ۱۴۰۰ سالهٔ اسلامی را نه تنها فراموش نکرده است؛ بلکه «طرحی نوین» برای آن دارد. اما دیگران هنوز در حد اندیشه های «سلطنت مشروطه» و یا «جمهوری» باقی مانده اند.
از سوی دیگر همه میدانند که هیچ یک از اساتید نامبرده و یا سایر اساتید؛ «جریان ساز» نبوده اند؛ اما استاد فرود فولادوند هم جریان ساز و هم موج ساز بودند و در سیاه ترین برهه از تاریخ ایران که حتی در میان روشنفکران؛ انتقاد از اسلام یک «تابو» بود؛ ایشان این تابو را شکست و روشنفکران را از تابوت خودساختهٔ شان بیرون کشید و اکنون آن سبو و پیمانهٔ «اسلام مقدس» و «نباید به عقاید مردم توهین کرد» شکسته شده است و هر ننه قمری در برنامه های تلویزیونی اش «قهرمان اسلام زدایی» شده است و این امر به خودی خود نشان میدهد که نقش آن انحنایی که استاد بوجود آورد و گستره و عمق آن چه بوده است؟
در اینجا اگر این فیلم را که توسط نزدیکترین یار ایرانبان دکتر کوروش آریا منش؛ در رابطه با گسترهٔ فعالیتهای آن زنده یاد و شیوهٔ کشته شدن ایشان مطرح مینمایند را ببینید؛ به بسیاری از مسائلی که گفته شد پی میبرید. (لینک فیلم)     
در این فیلم به یکی از مسائل مهم که «بی مهری» ایرانیان نسبت به «فرهیختگان» و «گنجینه های ملی» خویش را بوضوح خواهید دید که استاد فرود فولادوند نیز به شدت از آن رنج بردند و فردوسی پاکنهاد نیز «سی سال» از آن رنج برد.

بررسی علل شکست راه استاد فرود فولادوند

اگر در افسانه ها قهرمانان همیشه پیروز میشوند؛ به این خاطر است که نویسندگان افسانه ها روند اتفاقات را طوری طراحی میکنند تا قهرمان پیروز شود؛ حتی اگر از هفت خوان بگذرد. اما در زندگی زمینی قهرمانان نیز زمینی هستند و بیشتر مواقع قهرمانان شکست میخورند و زندگی قهرمانان زمینی یک «حماسهٔ تراژیک» است.
با چنین آغازی میدانم که رگهای گردن و پیشانی هواداران دروغین استاد فرود فولادوند آرام آرام متورم میشود. اما آنچه که باید گفته شود؛ باید که گفته شود و گرنه در حد «شیعیان» خواهیم ماند.

تشکیل انجمن پادشاهی ایران

آنگونه که استاد فرود فولادوند به زبان خویش و بسیار روشن گفته اند؛ حدود ۲۲ سال از فعالیت سیاسی ایشان صرف این امر گردیده بود که رضا پهلوی را متقاعد سازند تا رهبری جنبش آزادسازی ایران از دست تازی پرستان را به دست گرفته و بر سوگند خویش به عنوان پادشاه؛ وفادار بمانند. در این دورهٔ ۲۲ ساله استاد فرود فولادوند نیز یک «سلطنت طلب» بوده ؛ اما حتی سلطنت طلب بودن ایشان نیز یک وجه تمایز بزرگ با سایر سلطنت طلبان داشته است و آن اینکه ایشان مانند یک سردار (کاوی) به فکر بازپس گرفتن تخت و تاج می اندیشیدند و حتی لحظه ای از اندیشهٔ آزاد سازی ایران غافل نشدند.
فراز دوم زندگی سیاسی استاد فرود فولادوند بعد از نا امیدی مطلق از رضا پهلوی آغاز میشود که فراخواندن انجمن پادشاهی ایران و تدوین آیین ریشه ای و باز تعریف مقام «پادشاه» بر اساس تاریخ نیاکانی پیش از حملهٔ تازیان؛ و فاصله گرفتن از اندیشهٔ «سلطنت طلبانه» مشخصات بارز این دوره از زندگی سیاسی استاد را به تصویر میکشد.
نخست از فراخوانی انجمن پادشاهی ایران آغاز میکنم و فکر میکنم که سند زیرین؛ به اندازهٔ کافی گویای این آیین نیاکانی است که از تاریخ ماد نوشتهٔ استاد «امیر حسین خنجی» به نقل از هرودوت بر گرفته ام: (برای دیدن تصویر روشن بر روی تصویر کلیک کنید).

  
بر اساس این سند «دیا اُکو» نخستین پادشاه ماد و در واقع نخستین پادشاه آریایی ثبت شده در تاریخ ایران است یعنی اینکه «دیا اُکو» نخستین پادشاه ثبت شدهٔ ایران است و توسط «انجمن سران قبایل ماد» به پادشاهی «انتخاب» شده است. بنا بر این نخستین «انجمن پادشاهی» را «مادها» فرا خواندند و نخستین «شاهنشاهی ایران» نیز توسط مادها شکل گرفت.
نتیجهٔ نخست اینکه مبداء تاریخ ایران یا باید از انتخاب «دیا اُکو» به عنوان نخستین پادشاه ایرانی و یا از «فرورتیش» به عنوان بنیانگذار «شاهنشاهی ماد» باشد و نه هخامنشیان. این امر به خاطر «ناسیونالیسم شیعی-صفوی» حاکم بر ایران کنونی به طور کاملاً عمدی توسط آنهایی که تاریخ ایران را ۲۵۰۰ ساله نامیدند انجام گرفت که حرکت «ضد ایرانی» و «شیعی مسلک» آشکاری است.
اما آنچه که بسیار مهم است و متاسفانه استاد فرود فولادوند هم به اندازهٔ کافی به آن اهمیت نداده است؛ شیوهٔ تشکیل انجمن پادشاهی است. بیایید این جمله را دوباره بخوانیم : « انتخاب دیااُکو توسط سران قبایل ماد».
در این جمله یک نکتهٔ بسیار مهم و کلیدی نهفته است و آن جایگاه «افراد تشکیل دهندهٔ انجمن پادشاهی» است که به عنوان «سران» از آنها یاد شده است؛ این «سران» افراد بسیار موثری بودند و با اشارهٔ آنها قبیله ای به حرکت در می آمده است؛ فارغ از آنکه آن اشاره درست و یا اشتباه بوده باشد. حال پرسش این است که آیا افرادی که به نام «انجمن پادشاهی ایران» از طرف استاد فرود فولادوند معرفی شدند؛ آیا چنین افراد موثری بودند؟ و یا اینکه استاد و عده ای از همفکران ایشان گروه خود را «انجمن پادشاهی ایران» نامیدند و در واقع «انجمن پادشاهی ایران» نام یک گروه سیاسی مانند سایر گروهها و سازمانهای سیاسی بود که تنها فرق آن این بود که این نام از فرهنگ نیاکانی گرفته شده بود؟
از نظر من تاریخ سیاسی چند سالهٔ «انجمن پادشاهی ایران» به رهبری استاد فرود فولادوند؛ به جز تواناییهای فردی استاد فرود فولادوند؛ چیز دیگری را به نمایش نمیگذارد. همانگونه که بعد از رفتن استاد؛ دیگر هیچ صدایی از آن انجمن بر نخاست و حتی
یک بیانیهٔ کوتاه نیز صادر نشد و هیچ حرکتی نیز که نشانگر نفوذ  و موثر بودن سایر اعضای آن انجمن بوده باشد انجام نگرفت.
حال اگر خانم رزیتا منطقی بگوید که «وارث انجمن پادشاهی ایران» است؛ به همان اندازه سخنی یاوه است که اگر آقای هوشنگ رادخو بگوید که انجمن پادشاهی خودش را تشکیل داده است؛ و یا جمشید شارمهد دلاور بگوید که اینها همگی «اخته» هستند و این حضرت ایشان است که به عنوان نایب امام زمان با استاد فرود فولادوند و انجمن پادشاهی ایران در ارتباط است. اگر تشکیل انجمن پادشاهی ایران از طرف استاد فرود فولادوند یک اشتباه فنی و تکنیکی بود؛ ادعای این ۳ گروهی که نام بردم شارلاتانیسم سیاسی است؛ مگر آنکه بگوییم اینها هم محافلی هستند مانند سایر محافل شبه سیاسی دیگر که وجه اشتراکشان استفاده از نام «انجمن پادشاهی ایران» است. اما اگر فردی پیدا شود که مفهوم انجمن پادشاهی ایران را که مترادف است با «انجمنی متشکل از افراد بسیار موثر سیاسی و اجتماعی» با این محافل نامبرده شده اشتباه بگیرد؛ تنها یک احمق میتواند باشد.
نتیجه اینکه: آنچه که استاد تشکیل داد؛ نه انجمن پادشاهی ایران؛ بلکه گروهی فرهنگی-سیاسی بود که این نام را بر خود گذاشت تا اهداف سیاسی؛ اجتماعی؛ اقتصادی و فرهنگی  خود را از طریق این نامگذاری بیان کند و گرنه این انجمن پادشاهی هیچ تشابه کیفی با آنچه که نیاکان ما برای انتخاب پادشاه تشکیل میدادند ندارد.
زمانی که گفته میشود بابک خرمدین؛ انجمن پادشاهی را فرا خواند؛ به این مفهوم نیست که چند نفر از همفکران و سرداران خود را فرا خوانده است؛ زیرا فراخوانی آنان مفهومی نداشت؛ چونکه آنها با بابک بودند؛ لذا بابک خرمدین در تلاش بوده است که سران قبایل را فرابخواند تا پادشاهی انتخاب شود و اتحادیهٔ بزرگتری تحت فرمان پادشاه بوجود آید تا بتوانند نیروهای خلیفهٔ بغداد را شکست دهند. این آن چیزی است که در آن جملهٔ کوتاه گفته شده است و این آن نقطهٔ کلیدی است که متاسفانه به آن توجه نشده است.

عدم توجه به سازماندهی

تا آنجایی که از یاران نخستین استاد شنیده ام  آنچه که ایشان انجام میدادند؛ کاری بسیار طاقت فرسا بود؛ تنها تصور کنید که در یک اتاق کوچک با پنجره های بسته و زیر حرارت شدید نورافکن برای ساعتها در برابر دوربین بنشینید و بدون خوردن غذای کافی ماهها و سالها بی وقفه و فی البداهه سخن بگویید و عوامل رژیم نیز به عمد به فحاشی بپردازند و شما همچنان به کار خود ادامه دهید و نا امید نشوید و بتوانید تبدیل به یک گروه جریان ساز و موج ساز شوید؛ اما با رفتن شما همه چیز از هم فرو بپاشد. ظاهراً باور نکردنی است اما چنین شد.
تنها دلیلی که من یافتم و همیشه نیز از آن دفاع کردم؛ این بود که استاد فرود فولادوند  با اینکه یک آرمانگرای سیاسی بود اما فردی  سیاسی نبود؛ طبق گفتهٔ بعضی از یاران نزدیک به استاد فرود فولادوند؛ رابطهٔ هواداران با استاد؛ نوعی از رابطهٔ مرید و مرادی بوده است و البته این رابطه در رابطه با همهٔ هواداران نیز صادق نبود و حتی عده ای از پشت به او خنجر زدند و به برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ رفته و بر علیه ایشان لجن پراکنی کردند که اکنون دور و بر جمشید شارمهد ولو هستند. آن یاران در برابر این پرسش که چرا به سازماندهی اهمیتی داده نشد؟ میگویند که هیچ فرد به درد بخور و سازمان پذیری در میان هواداران استاد وجود نداشته است و این تقصیر استاد نبوده است که به سازماندهی بهای کافی نداده باشد. این یاران همچنین میگویند که آنچه که استاد در نظر داشت؛ براه انداختن یک قیام سراسری مسلحانه (چیزی شبیه جریان سال ۵۷) بوده است و نهایتاً نیز نه از مردم بلکه از مدعیان مبارزه نا امید شدند و همانگونه که در آخرین فایل صوتی موجود نیز به مدعیان مبارزه میگویند که یا «فورس ماژور» بگذارید و یا اینکه من دیگر باز نخواهم گشت. طبق گفتهٔ این یاران که برای من به خاطر صداقتشان سندیت دارد؛ استاد در گفتگوهای خصوصی که متاسفانه ضبط نشده اند بسیاری از افرادی را که هم اکنون ادعای ادامه دهندگان راه استاد را به یدک میکشند؛ به زشتی و گاهی با کلماتی رکیک از آنها یاد میکرده است که به خاطر عدم وجود فایلهای صوتی از ذکر نام آنها خود داری میکنم. این افراد کسانی هستند که القاب دکتر و پروفسور را به یدک میکشند اما آنچنان حقیر و احمق و سود جوهستند که حتی یاد آوری نامشان نیز حال آدم را به هم میزند؛ افرادی که بدون وجود آنها دنیا جای بهتری برای زندگی می بود.
شما میتوانید چشمهایتان را ببندید و لحظه ای تصور کنید که بابک خرمدین و افرادی که انجمن پادشاهی فراخوانده شده از سوی او  که رهبران مقتدر قبایل بودند را تصور کنید و عظمت «انجمن پادشاهی» را ببینید و زمانی که چشمهایتان را باز میکنید؛ رزیتا منطقی و هوشنگ رادخو و جمشید شارمهد و محسن باپیری و دردانهٔ فولادوند و ایمان عافار و چند گدا گودول دیگر را در برابر خود ببینید که میخواهند تمامی قبایل و اقوام ایران را به قیام عمومی فرا بخوانند؛ در حالی که هر کدامشان بیشتر از ۲ نفر را نیز نمیتوانند دور خود جمع کنند و آنچنان قدرت طلب و تک رو هستند که حتی آنهایی را هم که دارند نمیتوانند تحمل کنند.
حال شاید از من بپرسید که چرا نام انجمن پادشاهی ایران را همچنان پاس میدارم و در نوشته هایم همچنان این نام گرانقدر وجود دارد و خود را پیرو اندیشه های استاد فرود فولادوند و انجمن پادشاهی ایران مینامم؟
پاسخ من این است که یاد و نام استاد فرود فولادوند به عنوان تنها مردی که توانست انحنا بوجود آورد؛ همیشه گرامی است و تشکیل انجمن پادشاهی ایران به معنی واقعی آنرا یک ضرورت میدانم.

کژدم 



 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

چرا GUNAZ TV گروه «تندر» را برای مصاحبه و مناظره انتخاب کرد؟

میگویند که استحکام یک زنجیر را باید با ضعیف ترین حلقهٔ زنجیر اندازه گرفت. این یک اصل راهنما در تمامی نبردهاست. این اصل بنا بر وسعت و عمق اندیشهٔ یک استراتژیست میتواند به چند گونه تفسیر شود:
۱- شناسایی ضعیفترین حلقه و یا حلقه های موجود در ساختار زنجیر.
۲- شناسایی تمامی حلقه ها و ارزیابی استحکام آنها و نفش تعریف شدهٔ آنها در ساختار زنجیر.
۳- طراحی یک استرتژی و باز تعریف نقش تک تک حلقه ها در استراتژی تدوین شده و سپس طراحی هوشمندانهٔ عملیات برای تغییر استحکام حلقه های قوی و تبدیل آن به حلقه های ضعیف تر.
۴- حمله به ضروری ترین حلقه بعد از تضعیف آن با طراحی هوشمندانهٔ عملیات.
میتوان خط دفاعی ماژینو را که ساختن آن بیش از ۱۰ سال طول کشید و در نهایت  حتی یک سرباز آلمانی را نیز زخمی نکرد؛ و یا خطوط تدافعی- تهاجمی موسوم به «هلال شیعی» را که ساختن آن بیش از ۳۰ سال طول کشیده و قویترین حلقهٔ آن یعنی سوریه به چنین روزی افتاده است؛ را مثال زد.

واقعیت این است که تلویزیون پان ترکها برای پیدا کردن «حلقهٔ سست» نیازی به تجزیه تحلیلهای بغرنج نداشت و این حلقه های سست در میان شبه روشنفکرها و شارلاتانهای سیاسی که عاشق ظاهر شدن در در برابر دوربین (به هر قیمتی) هستند؛ به وفور یافت میشوند.

پان ترکها و ضعیفترین حلقهٔ انتخابی آنها

واقعیت این است که تقریباً تمامی محافل شبه روشنفکری که با جمع شدن چند نفر سر هم بندی شده و به نامهای گوناگون خود را بخشی از اپوزیسیون میدانند؛ هیچ درکی از مسائل داخلی ایران ندارند و فکر میکنند که چون عدهٔ زیادی با حاکمیت مخالفند؛ بنابر این مخالفین حکومت را مانند یک گونی بزرگ سیب زمینی می انگارند که اگر سر این گونی باز شود همهٔ سیب زمینیها بیرون خواهند ریخت و ماجرای سال ۵۷ تکرار خواهد شد و ... بادا بادا مبارک بادا... ایشالا مبارک بادا.... اما کاش اینچنین ساده میبود و متاسفانه نخواهد بود. به همین دلیل نیز این محافل سر هم بندی شده؛ با تمامی تلاشهای تبلیغاتی خود نتوانسته اند با مردم  ارتباطی استخواندار و محکم مبتنی بر اعتماد بر قرار کنند و حتی بخشی از این گروهها هرچند که ظاهراً وابستگی به رژیم حاکم ندارند؛ اما رژیم با شناختی که از سیستم عمل و عکس العمل آنها دارد؛ تمامی حرکات آنها را با ماجرا سازیهای فصلی هدایت میکند. این محافل همیشه مشغول هستند و ما نیز صدای وز وز آنها را همیشه میشنویم؛ اما کاری از پیش نمیرود. هر از گاهی هم این محافل مجموعه های بزرگتری میسازند و سپس از هم میپاشند و باز مجموعه ای دیگر و... روز از نو... روزی از نو. تنها چیزی که ماندگار است و مدام به گوش میرسد صدای آزار دهندهٔ  پشه هاست.
باند تندر نیز نه تنها از چنین تفکری برخوردار است؛ بلکه به خاطر نداشتن درکی درست از «انجمن پادشاهی ایران»؛ دچار بیماری مضاعف است  و فکر میکند که اگر چند نفر گدا گودول دور هم جمع بشوند و اسمشان را بگذارند «انجمن پادشاهی ایران» دیگر کار تمام است. اما زمانی که میخواهند وارد عرصهٔ عملی مبارزاتی شوند؛ خود را در چنان تنهایی آزار دهنده ای حس میکنند که به نظریاتی از قبیل «طلاق مسلحانه» روی می آورند تا بتوانند به شکلی از اشکال؛ بن بست عدم توانایی در «مطرح شدن در میان مردم» را بشکنند (البته شواهدی نیز وجود دارند که خط طلاق مسلحانه را عوامل مرتبط با وزارت اطلاعات به جمشید دلاور داده اند). از سوی دیگر به خاطر عدم توانایی در جذب نیرو از نظر مالی نیز در چنان تنگنایی می افتند که «سرقت آثار باستانی» را در دستور کار خود قرار میدهند. (این احتمال قوی نیز وجود دارد که عده ای از برادران پاسداری که میخواهند پولدار شوند به سرقت آثار باستانی پرداخته و بخواهند زیر نام انجمنهای پادشاهی درون میهن اموال مسروقهٔ ملی را از طریق جمشید دلاور و ایمان عافار به فروش برسانند تا هر دو طرف به نان و نوایی برسند). کاری که حتی خود فروخته ترین احزاب (مانند حزب توده) نیز حتی برای یک بار هم که شده به آن نیندیشیدند و در تاریخ مبارزاتی یکصد سالهٔ اخیر ایران این تنها باند تندر است که از سر استیصال چنین راه ننگینی را برای تهیهٔ بودجه کشف کرده است.
وزارت اطلاعات در یک حرکت حساب شده نام گروه تندر را به عنوان «برجسته ترین گروه در میان سلطنت طلبان» مطرح نموده است که دارای اندیشه های بسیار پاکی هستند و رضا پهلوی را هم قبول ندارند. من این مطلب را چند ماه پیش به عنوان «متلک» به محسن باپیری (همان شخصی که درتوطئهٔ سؤ قصد ساختگی و قلابی با چند لگد و خراش تبدیل به قهرمان ملی تندریها شد) مطرح نمودم و گفتم که «وزارت اطلاعات عاشقتون شده و ازتون تعرف و تمجید کرده»؛ او هم به «رئیس دلاور» خبر داد و بعد از آن به کرات توسط جمشید شارمهد در برنامه های رادیو تلویزیونی اینترنتی باند تندر مطرح گردید و به عنوان سند توانمندیهای تندر که حتی رژیم هم به آن اعتراف کرده است؛ از آن استفاده شد. در تصویر زیرین لحن کلام وزارت اطلاعات در رابطه با باند تندر  را ببینید و در تصویر دیگر لحن لجن پراکنی همان وزارت اطلاعات  را در رابطه با حزب کومه لهٔ کردستان ایران و حزب دموکرات کردستان ایران را نیز مشاهده نمایید تا متوجه شوید که چه کاسه ای زیر نیم کاسه است؟ (برای دیدن با وضوح کامل لطفاً بر روی تصاویر کلیک کنید) 



حال این تصویر را نیز مشاهده کنید:





بزرگ نمایی باند تندر و به تصویر کشیدن چهره ای انقلابی و صادق از این باند و لجن پراکنی در رابطه با احزابی که پایگاه مردمی بالایی در سرزمین ماد (کردستان) دارند؛ بسیار گویاتر از آن است که توضیح بیشتری در این باره داده شود و اگر اصرار شدید جمشید شارمهد و همپالگیهایش برای جمع آوری اطلاعات شخصی افرادی را که میخواهند به مبارزین بپیوندند را به آن اضافه کنید؛ معادله دیگر هیچ مجهولی ندارد و بسیار گویا و روشن است.

جمشید شارمهد رهبر دانشمند و دلاور 

گنده گوییهای جمشید شارمهد در رابطه با انفجار حسینیهٔ شیراز که هیچ ربطی به او ندارد و بلوفهای دیگر او در رابطه با کارهایی که دیگران انجام داده اند و او آنها را به عنوان کارهایی که خودش انجام داده است مطرح میسازد؛ تنها برای تبدیل شدن به چهره ای هالیوودی است و از همین روی نیز همین شخص در بدترین شرایط ظاهراً امنیتی فرصت ظاهر شدن در برابر دوربین را از دست نمیدهد و ناگهان دعوت به مناظرهٔ مسخره ای با افراد حزب کمونیست کارگری در یک تلویزیون اینترنتی را میپذیرد؛ تا در انظار ظاهر شود و این زیر پا گذاشتن مسائل امنیتی در آن زمان منجر به کشته شدن زنده یاد «اسعد امیر زرزا» گردید  که برای شستن این داغ ننگ از دامن خود؛ در وبسایت تندر به دروغ از زنده یاد «اسعد امیر زرزا» تجلیل به عمل آوردند و تمامی اینها برای شستن کثافتکاریهای جمشید شارمهد و محسن باپیری بود که ماجرایی طولانی دارد. اما همهٔ اینها ریشه در «شهرت طلبی» دارد که نه به خاطر کارهای انجام شده بلکه به طور مجانی بدست آید.
با توجه به این گنده گوییها و به هر دری زدنها؛ کافی است که کسی به برنامه های اجرا شده توسط جمشید شارمهد در یو تیوب مراجعه کند و به راحتی بفهمد که این طبل توخالی چه ماهیتی دارد. لذا کارگردانان GUNAZ TV جمشید شارمهد را به عنوان یک احمق قدبلند که از فاصلهٔ دور نیز دیده میشود شناسایی کرده و این موجود مفلوک نیز برای اینکه در ایران نیز به عنوان یکی از «رهبران» اپوزیسیون دیده شود در این مناظره و مصاحبه شرکت میکند تا به خیال خود باند «تندر» را به عنوان انجمن پادشاهی ایران به سمع و نظر ایرانیان برساند؛ اما غافل از اینکه به خاطر بیسوادی مفرط و عدم آشنایی این شخص با مسائل سیاسی؛ چنان چهرهٔ مفلوکی از خود به نمایش گذاشت که در برابر چند پرسش و شعار مسخره به زانو در آمده و بی لیاقتی خود را برای چندمین بار به نمایش گذاشت و پان ترکها هم این مناظره را به عنوان مدال پیروزی با آب و تاب در وبسایتهای خود منتشر نمودند و سهم جمشید شارمهد هم این شد که به عنوان یک احمق در درون میهن نمایش داده شود.(برای دیدن این مناظره به وبسایت تندر مراجعه کنید).

ترس سردمداران GUNAZ TV

بعد از مشاهدهٔ این مناظره و اینکه جمشید شارمهد به نمایندگی از طرف «انجمن پادشاهی ایران» و آن هم نه به نمایندگی از طرف دفتر خودساختهٔ لندن ( دفتر لندن خود را وارث انجمن پادشاهی میداند )و یا گروه  آقای هوشنگ رادخو (آقای هوشنگ رادخو نیز انجمن پادشاهی خودش را تشکیل داده است و حد اقل اینقدر شهامت و صداقت دارد که زیر نام ارتباط با استناد فعالیت نمیکند) و یا نه حتی با اعلام گروه مستقل تندر که هیچ رابطه ای با استاد ندارد؛ بلکه از طرف «انجمن پادشاهی ایران» که توسط استاد فرود فولادوند بنیانگذاری شد؛ در این مناظره شرکت نمود که نهایت شارلاتانیسم سیاسی است؛ این ایمیل را به پیوست چندین مقاله و گفتاری خود را که در همین وبلاگ موجود هستند برای دست اندر کاران GUNAZ TV فرستادم:


آنها نیز شمارهٔ تلفن خواستند و من کُد اسکایپ خودم را دادم:



بعد از آن دیگر هیچ خبری نشد.

چرا پان ترکها از من فرار کردند؟

دلیل اینکه چرا کارگزاران تلویزیون GUNAZ TV از دعوت من فرار کردند بسیار ساده بود:

۱- من یک ترک آذری هستم و پان ترکها دوست دارند که یک نفر فارس زبان را در برابر خود داشته باشند که مانند یک کیسه بوکس بی دست و پا در برابرشان قرار گیرد؛ تا بتوانند او را «شوینیست فارس»؛ «فارس فاشیست»؛ و «اشغالگر» بنامند. پان ترکها اصلاً دوست ندارند که یک «ترک آذری» بیاید و پتهٔ شان را روی آب بریزد.
۲- من به عنوان یک فردی که حتی حاضر نیست نامش را بگوید و چهره اش را نشان دهد؛ میخواستم در این مناظره شرکت کنم؛ موجود ناشناخته ای که میتواند خطرناک باشد و کاسه کوزه های آنها را بشکند و هیچ هزینه ای هم نپردازد. آن وقت یا باید برنامه را پخش نکنند و یا سانسور کنند و وقت و هزینه هایشان هدر برود و یا اینکه تن به افتضاح بدهند.
۳- پان ترکها این تلویزیون و بنگاه لجن پراکنی را برای «لجن پراکنی» و «دروغ پراکنی» دایر کرده اند و برای اثبات یاوه گویی های خود نیازمند احمقهایی هستند که میخواهند مشهور شوند ولی لیاقت و سواد و دانش پاسخگویی به یاوه های آنها را ندارند. لذا اینگونه افراد مشهور میشوند؛ اما به حماقت.... و نه به درایت.

کژدم 


ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

روسیه آمادهٔ خروج از سوریه میشود.

طبق اخبار منتشر شده در منابع اطلاعاتی غربی؛ دولت روسیه خود را برای تخلیهٔ روسها از سوریه آماده میکند و قرار است که نخستین گروه شامل بیش از یکصد نفر تبعهٔ روسها توسط دو هواپیما از طریق بیروت راهی روسیه شوند. با توجه به اختصاص دو فروند هواپیما برای خروج این تعداد کم از افراد؛ میتوان گفت که این افراد از رده های بالایی برخوردارند و  بعید نیست که شامل بخشی از خانوادهٔ بشار اسد نیز بشود.
تعداد اتباع روسیه  در سوریه بالغ بر ۳۰ هزار نفر میباشد که حدود ۲۰ هزار نفر آنها کارشناسان نظامی و تسلیحاتی و آموزش نظامی هستند و اکثریت ۱۰ هزار نفر باقی را تجار و کارشناسان صنعتی و خانواده هایشان تشکیل میدهند. بنا بر اظهارات مقامات روسیه؛ روسها خود را برای اجرای نقشه های جانشین آماده میسازند. اکنون حدود ۱۶ شناور نظامی روسیه در آبهای مدیترانه مستقر هستند که وظایف چندگانه ای بر عهده دارند و یکی از نقشه های جانشین این نیروها تخلیهٔ بندر طرطوس و نیروهای روسیه میباشد. بخشی از این شناورها در حال آماده شدن برای اجرای یک مانور دریایی در دریای مدیترانه هستند که احتمالاً برای تمرین و آمادگی در برابر حوادث احتمالی بعد از شکست طرحهای  نظامی مشترک و جدید ارتش اسد و سپاه قدس میباشد. روسها اکنون منتظر نتیجهٔ آخرین نبردهای طراحی شده از طرف ارتش بشار اسد و سپاه قدس و کارشناسان روسی هستند تا در صورت شکست این نبردها؛ با کمترین هزینهٔ ممکن از سوریه خارج گردند.
از سوی دیگر بر اساس این داده های خبری؛ یگانهای زرهی جدیدی با جنگ افزارهای روسی تشکیل شده است تا با یک حملهٔ وسیع و پر قدرت بتوانند بخشی از مناطق مهم را از دست نیروهای ارتش آزاد سوریه خارج سازند و دمشق را از محاصره آزاد کنند. این طرح عملیاتی از طرف کارشناسان نظامی روسیه و سپاه قدس و ارتش سوریه طراحی شده است که در صورت شکست؛ روسها به سراغ اجرای طرحهای جایگزین ( احتمالاً تخلیهٔ روسها از سوریه) روی خواهند آورد. آماده شدن روسها برای اجرای طرحهای جایگزین نشان میدهد که روسها امید چندانی برای پیروزی این طرح عملیاتی ندارند و شاید آنرا آخرین تلاش رژیم بشار اسد میدانند.
در صورت خارج شدن نیروهای روسیه از بندر طرطوس و سایر مناطق سوریه؛ نخستین احتمال تشدید و گسترش نبردها به سوی فتح دمشق و مناطق علوی نشین سواحلی مدیترانه ای و همچنین به سوی لبنان خواهد بود.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

سپاه قدس باد میکارد.... ایران توفان درو خواهد کرد

چند ماه پیش؛ یکی از تازه به دوران رسیده های رژیم اسلامی که گویا با چند نظامی سپاهی نشست و برخاستی داشته  و یا چند جزوهٔ نظامی را خوانده و هیجان زده شده بوده است؛ در حین یک سخنرانی غرّا ؛ شاید هم در پاسخ کسانی که جنگیدن در سوریه را بی نتیجه میدانند گفته بود: «اگر امروز در سوریه نجنگیم؛ فردا مجبور خواهیم شد که در مشهد بجنگیم».
این جملهٔ زیبا یکی از قوانین هنر جنگیدن را بیان میکند؛ اما طبق معمول دچار آفت «بازیهای کلامی» از نوع «خزعبلات متکلمین» شده است؛ مثل اینکه آنرا «شته» زده باشد. مطالعهٔ نظریات نظامی بعضی ها را به وجد می آورد و این شوریدگی مانند شوریدگی بعد از خواندن آثار «نیچه» است. بسیاری «نیچه» را میخوانند و به وجد می آیند؛ آنرا حس میکنند ولی آن حس در سطح میماند؛ بعضی ها آنرا میفهمند و تازه از اینجاست که «نبردی درونی» آغاز میشود و سراپای زندگی شخص را به آتش میکشد و در بیشتر موارد این اشخاص به جایی میرسند که «فرانتس کافکا» و «صادق هدایت» رسیدند؛ تبدیل به خاکستر شده و میمیرند و هیچ «اَبَر انسانی» از میان آن شعله ها بر نمیخیزد.
سخن آن شخص زمانی درست میبود که «سپاه قدس» میدان نبرد را تعیین کرده باشد و این امر نیاز به تواناییهای بسیار بالایی دارد که در شرایط کنونی  خارج از توان رژیم اسلامی است؛ اما زمانی که دیگران سوریه را به میدان نبرد تبدیل نمودند؛ این نبرد برای سپاه قدس یک نبرد تدافعی است و اساساً به همین خاطر نیز به این شکل طراحی شده است. در سوریهٔ کنونی حتی روسها هم در یک جنگ طراحی شده از طرف دیگران میجنگند؛ ماهیت این نبرد برای سپاه قدس و روسها یک نبرد فرسایشی و بسیار پر هزینه است. میگویند که ارتش آلمان توانست ۲۰ میلیون روس را کشتار کند (همان کاری که حکومت سوریه و سپاه قدس در سوریه مشغول انجام آن هستند) و بهمان نسبت نیز میتوانید تعداد زخمیها و ویرانیها و آوارگی ها را حدس بزنید؛ اما زمانی که نبرد به یک نبرد فرسایشی تبدیل شد؛ آلمانها فرسایش یافتند و در ۳ سال بعد؛ این روسها و سایر ملل بودند که در سراسر آلمان به تمامی زنان آلمانی تجاوز میکردند و آلمان تقسیم شد و اگر نیازهای آمریکا برای وارد شدن به جنگ سرد وجود نمی داشت؛ چه بسا آلمان دیگر مرده بود.
چند روز پیش خبر «قتل ۳ شیرزن سرزمین ماد» در فرانسه را داشتیم؛ چند روز بعد از آن خبر توطئهٔ نافرجام قتل العیساوی؛ وزیر دارایی عراق (بمب کنار جاده ای)؛ و سپس قتل «عیفان سعدون العیساوی» نمایندهٔ مجلس عراق (بمبگذار انتحاری) و امروز نیز به خاک و خون کشیده شدن عده ای از پیشمرگان سرزمین ماد (حملهٔ بمبگذار انتحاری به مقر حزب دموکرات کردستان عراق) و چند ساعت بعد از آن بمبگذاری در مقابل یکی از دفاتر اتحادیهٔ میهنی کردستان.

ببینیم چه خبر است:

۱- حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک) با حکومت ترکهای عثمانی در حال مذاکره است.
۲- جریان «العراقیه» از طرف حکومت ترکهای عثمانی حمایت میشود.
۳- حزب دموکرات کردستان عراق با حکومت ترکهای عثمانی روابط صمیمانه ای دارد و برای کنترل بحران کردستان سوریه نیز تلاش میکند که در مقطع کنونی هم کردستان عراق و هم ترکهای عثمانی منافع موازی در این رابطه دارند. (منافع مشترک نگفتم؛ چون در شرایط کنونی منافع مشترک ندارند).
۴-  بحران خیزش سنی ها و بخشی از شیعیان و درگیریهای لفظی حکومت شیعی نوری المالکی با حزب دموکرات کردستان و بویژه مواضع متخاصم آنها در رابطه با کرکوک میتواند وضعیت بسیار شکننده ای برای رژیم شیعی عراق بوجود آورد.
۵- اتحادیهٔ میهنی کردستان به رهبری جلال طالبانی؛ در یک چهاچوب تعریف شده ظاهراً با رژیم جمهوری اسلامی روابط حسنه ای دارد که با وضعیت جسمانی جلال طالبانی احتمالاً به خطر خواهد افتاد. از سوی دیگر دو حزب بزرگ کردستان عراق سابقهٔ نبردهای طولانی علیه یکدیگر را دارند.

نتیجه چه میشود؟

۱- سپاه قدس مدتهاست که با برگ «القاعده» و یا جریانهای همسان (سلفی-جهادی) در بازیها شرکت میکند و لذا از طریق اجیر کردن تعدادی از شیخهای سلفی-جهادی؛  افراد انتحاری نیز در اختیار دارد و این چند عملیات اخیر را نیز از طریق جاشها و اینگونه افراد انجام داده است.
۲- اگر چند روز پیش در رابطه با کشتار ۳ تن از شیرزنان سرزمین ماد؛ سپاه قدس را در درجهٔ نخست و اسرائیل را در درجهٔ دوم مضنون به این قتلها دانستم؛ امروز با ادامهٔ این روند؛ سپاه قدس را تنها عامل قتل فرزندان ماد میدانم و تمامی این قتلها و بمبگذاریهای اخیر در عراق پروژهٔ مشترک سپاه قدس و نیروهای همسوی شیعی با نوری المالکی است.
اگر کشته شدن نمایندهٔ سنی مذهب عراقی و سؤ قصد به جان وزیر دارایی را نشان دادن چنگ و دندان نظامی به «فهرست العراقیه»  و سایر احزاب و گروههای عرب سنّی مذهب بدانیم؛ سه حرکت نظامی علیه پ.ک.ک در فرانسه و دو انفجار در کرکوک را باید در راستای به آشوب کشاندن کردستان عراق ارزیابی نمود که هدف اصلی آن زمینگیر کردن برنامه های مشترک ترکهای عثمانی و احزاب کردستان میباشد.
۳- اما آنچه که سپاه قدس هنوز نمیبیند این است که تمامی این انفجارات در عراق (یعنی درون دژ هلال شیعی) انجام گرفته است و هر چند که این بازی را «دفاع تهاجمی» نیز بخوانند؛ باز هم در اصل قضیه تغییری نخواهد داد. اصل قضیه این است که آنهایی که در استانهای گوناگون عراق علیه حکومت شیعی عراق دست به حرکت زده اند؛ در این مرحله وظیفهٔ شان به آشوب کشیدن عراق است. لذا سپاه قدس که عراق را حیاط خلوت خود میداند؛ در درون این حیات خلوت با دشمنانش میجنگد (گویی که در درون خانهٔ خویش میجنگد) و آنچه که نهایتاً آسیب خواهد دید؛ همانی است که قرار است آسیب ببیند؛ یعنی : عراق.
نتیجهٔ نهایی آنکه: سپاه قدس مانند گربه دارد با دُم خودش بازی میکند و آن اصل نظامی را که در آغاز این گفتگو نقل نمودم؛ حس کرده است ولی گویا نفهمیده است.
نتیجهٔ بسیار نهایی تر آنکه: قرار است سپاه قدس در عراق نیز دچار جنگ فرسایشی شود. ژنرال قاسم سلیمانی خوب میداند که در یک جنگ فرسایشی؛ هر دو طرف فرسوده میشوند و مهم تر از همه چیز آنکه؛ در چنین جنگی هرآنکه از نظر منابع مالی و لجیستیکی ضعیفتر باشد؛ تبدیل به «فرانتس کافکا» و «صادق هدایت» خواهد شد یعنی : فیلسوفان مرده به دست خویش.

دامنهٔ این نبردها چگونه به درون میهنمان کشیده خواهد شد؟

نخست باید بگویم که دامنهٔ این نبردها زمانی به درون میهنمان کشیده خواهد شد که رژیم جمهوری اسلامی؛ بخش مهمی از توان خود را از دست داده باشد و نبردهای سوریه و سپس عراق و لبنان به اندازهٔ کافی نیروهای نظامی رژیم  و توان مالی آنرا به شدت فرسایش داده باشد.
در چند سال اخیر دو حرکت ظاهراً «هویت خواه» که یکی در خوزستان و دیگری در آذربایجان شکل گرفته اند؛ و جبههٔ سوم نیز به طوری نیم بند در بلوچستان باز شده است؛ هر چند که ظاهراً نیروهای بزرگی نیستند؛ اما در حال تشکیل شبکه هایی هستند که نیروهای بیگانه را از طریق آن شبکه ها به درون میهن خواهند کشانید و این امر حد اقل هدفی است که در تعریف ضرورت بوجود آمدن اینگونه گروهها و حمایتهای مالی و تبلیغاتی بیگانگان از آنها دنبال میشود.
عربستان سعودی؛ قطر؛ مصر و ترکیهٔ عثمانی در حال تدارک سپاه بزرگی از نیروهای «سلفی-جهادی» هستند که نه تنها از این ۳ جبهه بلکه از خراسان نیز به درون ایران گسیل خواهند گردید و این یک خیالبافی نیست و اگر مذاکرات دولت ترکهای عثمانی با پ.ک.ک را نیز به آن اضافه کنیم مرزهای شمال غربی و غربی و همچنین خوزستان در آینده بسیار بحرانی خواهند بود.
همچنین تبلیغات شدید «پان ترکیست ها» و نامیدن خوزستان با نام جعلی «عربستان» و «خلیج عربی» نامیدن خلیج فارس نه به خاطر آزادیخواهی این جریان خود فروخته؛ بلکه نشانگر استراتژی مشترک ترکهای عثمانی و کشورهای عربی حوزه‌ خلیج فارس میباشد.
 در وبسایت اطلاعاتی امنیتی «دیپلماسی ایرانی» خبری منتشر شده بود که بخشی از آنرا به طور کامل نقل میکنم و بقیهٔ آنرا میتوانید در لینک مربوطه مطالعه کنید:

(به گزارش «تابناک»، جنگنجویان «اویغور» با آموزش کامل نظامی به چین بازگشته اند و باید در روزها و هفته های آینده منتظر شروع درگیری ها میان جدایی طلبان اویغور با دولت چین در استان «سین کیانگ» یا همان ترکستان شرقی بود.
 این دو خط خبر در حالی در میان لایه های اطلاعاتی منطقه در چند روز گذشته رد و بدل شده که دولت چین از شنیدن آن به وحشت افتاده است. 
منابع اطلاعاتی پاکستانی که از طریق ارتباطات گسترده خود با طالبان اعزام شده به ترکیه، موفق به نفوذ در داخل سازمان ایغورهای در حال جنگ در سوریه شده اند، می گویند تعداد زیادی از این جنگجویان پس از آموزش نظامی کافی و پیشرفته توسط نظامیان آمریکایی و ترک در مرزهای سوریه با ترکیه، نبرد در سوریه را مفید ندانسته و با موافقت کامل سازمان اطلاعات ترکیه راهی افغانستان و پاکستان شده اند تا از آنجا وارد چین شوند.
در همین راستا، قرار است امروز حسین امیرعبداللهیان معاون عربی- آفریقایی وزارت خارجه ایران به چین برود تا با مقامات این کشور در مورد آخرین تحولات سوریه به گفت وگو بپردازد. تهران به همراه پکن و مسکو دیدگاه مشترکی در مورد سوریه دارند. 
این اطلاعات حکایت از آن دارد که یکی از مهمترین مسیرهای بازگشت این جنگجویان به چین، استفاده از دو کشور قرقیزستان و تاجیکستان است که با استفاده از پروازهای مستقیم آنکارا و استانبول راهی این دو کشور شده و از آنجا نیز راهی چین می شوند.)
هم دست اندر کاران وبسایت امنیتی تابناک و هم دیپلماسی ایرانی؛ در این خبر یک نکته را به عمد از قلم انداخته اند و آن اینکه: چه تضمینی وجود دارد که این نیروها از طریق شبکه های برادران «هویت خواه» به آذربایجان گسیل نشوند و چه بسا سالهای سال به خونریزی و ویران کردن تمامی زیرساختهای اقتصادی نپردازند؟ چه کسی پیشبینی میکند و یا به دروغ میگوید که «اویغور»ها را فقط برای ترکستان چین تربیت میکنند؟ پس نقش «گرگهای خاکستری هویت خواه» که اینهمه سال در ترشی خوابانیده شده اند چه میشود؟ حتی همین گاوهای ساده لوحی که به جریانهای «ظاهراً هویت خواه» پیوسته اند و با دهانی گشادتر از دهان آن «بسیجی دهن گشاد» نعره میکشند؛ هنوز هیچ تصوری از ورود چنین حیواناتی به خاک میهن ندارند و فکر میکنند که این حیوانات برای آنها «هویت» خواهند آورد. اما من از هم اکنون میبینم که این حیوانات همان کاری را که در افغانستان و پاکستان انجام میدهند؛ با راهنمایی شبکه های خائن «پان ترک» آذربایجان که خود را «هویت خواه» مینامند؛ در تبریز و اردبیل و ارومیه و سایر شهرهای آذربایجان خواهند کرد. شاید این احمقها زمانی بیدار شوند که خواهران ۹ سالهٔ شان را زیر برادران همخون «اویغور»شان ببینند. یعنی تکرار همان داستانهایی که در زمان حضور ارتش روسیه در آذربایجان رخ داد و اگر از پدرانشان بپرسند؛ به آنها خواهند گفت که «ماتشکا ... ها... ماتشکا؟» چه معنی دارد؟ اما اینبار نه سربازان روس؛ بلکه «برادران اویغور» سلفی مسلک که دختران ۷ ساله را طبق سنت رسول؛ بالغ میدانند؛ انجام خواهد گرفت. این هشداری است به مردم آذربایجان. مردم آذربایجان باید بدانند که رژیم اسلامی بعد از فرسایش؛ لیاقت و توانایی دفاع از جان و مال و ناموس آنها را نخواهد داشت (مانند اظهارات اخیر دولت در بارهٔ زلزله زدگان آذربایجان «اینجا» ) و از هم اکنون؛ خود باید در فکر چاره باشند. شبکه های دروغین «هویت خواه» که یا دمشان به «میت» ترکیهٔ عثمانی و یا وزارت اطلاعات مافیای خانوادهٔ «علی اف» وصل است و مانند توده ایها و جعفر پیشه وری خائن؛ که زیر مجموعهٔ «برادر بزرگ اتحاد شوروی» بود؛ اینها نیز خود را زیر مجموعه ای از حکومت مافیایی و تا خرخره فاسد آذربایجان شمالی و یا ترکهای عثمانی تعریف میکنند؛ باید توسط خودِ مردم آذربایجان تار و مار شوند؛ تا از ورود حیواناتی مانند «اویغورها» و یا سایر نیروهای ویژهٔ آموزش دیدهٔ ارتش ترکهای عثمانی  توسط شبکه های پان ترکیستی به آذربایجان جلوگیری شود. مسئلهٔ دیگری که در رابطه با جریانهای ظاهراً هویت طلب آذربایجانی مطرح است؛ اینکه همیشه در زیر چتر حمایتی سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات؛ به گردهاییهای نیروهای دگر اندیش ایران حمله کرده اند و در آینده نیز سپاه پاسداران میتواند با تسلیح آنها علیه نیروهای مبارز دموکراسی خواه اقدام کند.
ماجرای هویت خواهان عرب خوزستان نیز در همین چهارچوب تعریف میشود و تاریخچهٔ آن به ماجرای «شیخ خزعل» نوکر بریتانیای کبیر آن زمان باز میگردد که توسط رضا شاه بزرگ سرکوب شد. شبکه های تشکیلاتی جدایی خواهان عرب خوزستان نیز بستری برای ورود جنگجویان «سلفی-جهادی» خواهد بود و این مردم خوزستان هستند که در این رابطه باید از هم اکنون در تارانیدن این شبکه ها وارد عمل شوند و اگر امروز به فکر آن نباشند؛ فردا بسیار دیر خواهد بود.

کژدم



جمهوری اسلامی؛ کفگیر و تهِ دیگ و ته دیگِ سوخته

دو خبر مهم اقتصادی در روزهای اخیر نشان میدهد که منابع مالی رژیم اسلامی در حال خشک شدن است. علاوه بر آن بخشی از منابع مالی که به صورت «طلب» های چند ده ساله در آمده اند و کشورهای بدهکار نیز در چنان وضعیت مالی قرار ندارند که بتوانند بدهی های خود را باز پس دهند و حتی پس دادن بدهیهای آن کشورها به صورت کالا نیز میتواند بار سنگینی بر دوش اقتصاد بیمار آنها بگذارد؛ نتیجه اینکه حتی در صورت پذیرفتن پس دادن بدهی های خود نیز بر آیند؛ این امر سالیان سال طول خواهد کشید و برخی از آنها مانند کرهٔ شمالی ۱۰ میلیون دلار را نیز پول بزرگی میدانند؛ لذا به نظر می آید که رژیم به جای امید در باز پس گیری این طلبهای طولانی مدت؛ آرزوی سلامتی بدهکاران را از الله تبارک و تعالی مسئلت نموده و برای گشایش در وضعیت اقتصادی آن کشورها «آیةالکرسی» و «دعای حاجت» بخواند. شاید کرهٔ شمالی بتواند اندکی شلغم و هویج و تربچه و کاهو کلمی و ترشی «گیمچی» بدهد و نیکاراگوئه هم سالیانه چند تن ذرت و موز. لذا مامور کردن یک دیپلمات برای باز پس گرفتن بدهیهای اینگونه کشورها که لابد یک تنه نیز نمیشود و نیاز به دستگاه عریض و طویل حقوقی دارد؛ حتی در صورت توانایی پس گرفتن این بدهیها و احتساب هزینه های دستگاه حقوقی برای اینکار؛ رژیم حاکم ناب محمدی را وادار کند که تلاش برای «آفتابه خرج لحیم» را به کنار نهد و به قول کوچه بازاری: با این چیزها برای فاطی تنبون نمیشه. (منبع خبر اینجا).
مشکل دیگر اینکه بخش دیگری از منابع مالی رژیم به صورت واحد پول ایران است و مربوط به نذر و نذورات و صدقات امامزاده ها و.... اینگونه مسائل میشود که گویا حتی صاحب منصبان این دستگاه عریض و طویل نیز چندان رضایتی برای دادن صدقات به حاکمیت اسلامی ناب محمدی ندارند. این آیةالله ها حتی حاضر به هزینه کردن بخشی از این صدقات برای زلزله زدگان آذربایجان هم نشدند و گرنه عدهٔ زیادی از این عزیزان در چادر زندگی نمیکردند. جالبتر اینکه این صدقات حتی در صورت پرداخت شدن به حکومت و باندهای حکومتی نیز تبدیل به مخارج انتخابات و بخشی نیز حقوق و مزایای وکیل الاسلامهای مجلس خواهد شد. پرسش مهم این است که بعد از خرج کردن صدقات چه خواهند کرد؟ (منبع خبراینجا).
به نظر میرسد که گویا عده ای هم پیشنهاد داده اند که سپاه قدس و وزارت اطلاعت تلاش بیشتری در راه تجارت مواد مخدر بکنند و شمار بیشتری از کفّار غربی را معتاد سازند و در این مسیر تنها به گرفتن باج از باندهای قاچاق مواد مخدر (حق ترانزیت) و یا تجارت محدود آن بسنده نکرده و همانگونه که صنایع نامربوط پتروشیمی را به تولید بنزین واداشتند؛ کارخانه های محصولات شیمیایی را هم به کارخانه های تولید مواد مخدر صنعتی تبدیل نمایند و به همین خاطر است که گویا حتی صدای پورمحمدی هم در آمده است و تا این حد از تجارت آنرا هم؛ ظاهراً خطا میداند. (منبع خبر اینجا).
برای فهمیدن وضعیت اسفناک و فاجعهٔ بزرگی که در پیش روی ایرانیان است؛ لازم نیست که دانشمند بود؛ حتی آن بسیجی دهن گشاد هم میتواند بفهمد. اما نمیدانم... آیا آنهایی که فکر میکنند میفهمند میخواهند کاری بکنند و یا اینکه روشن کردن شمع و گل و بلبل و سنبل جین شارپ کافی است؟؟؟

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

درسهای توا‌مان نبرد سوریه برای رژیم اسلامی حاکم بر ایران و مبارزان راستین راه آزادی (بخش چهارم)

در پایان بخش سوم به دو پرسش اساسی اشاره نمودم که این بخش را با پاسخ به آنها پی میگیرم:

چرا تظاهرات گسترده برای رسیدن به اهداف سیاسی یک پدیدهٔ جهانی است؟

اکثر تظاهرات های گسترده بر اساس فراخوان ها شکل میگیرند مگر آنکه مسئلهٔ خاصی اتفاق بیفتد که موجب انفجار خشم فروخوردهٔ سالهای متمادی از نارضایتی و تحمل را موجب شود. اما برای ادامهٔ تظاهرات های گسترده نیاز به وجود فراخوان است. آنکه فراخوان میدهد و از طرف مردم پذیرفته میشود در آغاز تبدیل به نقطهٔ وحدت وهم آلودی میشود که نقش مغز و حنجرهٔ مردم را به عهده میگیرد؛ لذا تشخیص دردها و خواسته های مشترک مردم برای ادامهٔ جنبش یک ضرورت است. آنچه که تظاهرات های گسترده به دنبال آن هستند؛ فارغ از سازمان یافته و یا گلّه ای بودن آنها به شرح زیر است:
۱- هر تظاهرات سیاسی گسترده ای؛ خود یک فراخوان ملی است؛ گویی که مردم تبریز تمامی ایرانیان را فرا میخوانند و یا مردم کردستان همهٔ ایرانیان را فرا میخوانند که با خواسته های آنها هم نوا شوند. اگر این فراخوان پاسخی در خور توجه از سایر ایرانیان دریافت نکند؛ یا در نطفه خفه میشود و یا بعد از مدتی کوتاه از حرکت می ایستد.
تظاهراتهای خیابانی سال ۸۸ نخستین نمونهٔ این نوع از تظاهراتهای بی پاسخ نبودند؛ بلکه نخستین تظاهراتهای گستردهٔ بی پاسخ به سالهای نخست بعد از فاجعهٔ ۵۷ باز میگردد که نخستین نمونهٔ آن تظاهراتهای گستردهٔ کردستان و سپس تبریز بود. هر دوی این تظاهراتهای گسترده؛ از سوی بخشهای دیگر ایران پاسخی در خور نگرفته و سرکوب شدند.
۲- هر تظاهرات گسترده ای نمایش قدرت مردم در برابر حاکمیت است و نشانگر این مسئله است که حتی اگر امروز به اهدافش نرسد و سرکوب شود؛ دفعهٔ بعد میتواند پر کینه تر و تهاجمی تر باشد. در زمان اجرای پروژهٔ خاتمی شرایط انفجاری شدیدی در سراسر ایران وجود داشت و یکی از ضرورتهای کلید خوردن پروژهٔ خاتمی نیز کنترل بحران از طریق ذله کردن و به ستوه آوردن مردم  با استفاده از تاکتیک نگاه داشتن آنها در شرایط بیم و امید بود. نتیجهٔ پروژهٔ خاتمی (اینجا) آن شد که هیچ یک از خواسته های اساسی مردم بر آورده نشد به همین خاطر نیز در سال ۸۸ تظاهراتی که شعار آن «رای من کو؟» بود از طرف بخش بسیار وسیعی از مردم نادیده گرفته شد ولی فکر نمیکنم که مهمترین مرکز تظاهرات یعنی تهران تا کنون فهمیده باشد که چرا خواسته و فراخوان آنها نتوانست پاسخی در خور از سایر نقاط کشور بگیرد؟ اما قضیه بسیار ساده است و آن اینکه بخشهایی از مردم باهوشتر از بخشهای دیگر هستند و با تجربهٔ پروژهٔ خاتمی؛ میدانستند که موسوی و کروبی برادران شغال هستند. جنبش سال ۸۸ نشان داد که برخلاف تصور؛ تهرانی ها کم هوشترین بخش مردم ایران بودند (این یک توهین نیست و تنها بیان یک واقعیت است) و حتی برای موجود کثیفی مثل رفسنجانی غشّ و ریسه میرفتند؛ همان رفسنجانی که سالهای سال از قدم گذاشتن به تبریز هراس داشت. لذا بسیاری از مردم ایران به سادگی فهمیده بودند که مردم پایتخت حتی حرف دهان خود را نمیفهمند!! زیرا زمانی که ظاهراً عزمشان را برای رفتن به سوی مرکز صدا و سیما جزم کرده بودند؛ ناگهان فائزهٔ بهرمانی با چند زن و دختر بزک کردهٔ آنچنانی و مچ بندهای سبز ظاهر شده و برایشان سخنرانی غرایی نموده و همگی را روانهٔ خانه هایشان کردند. اینکه خامنه ای در گفته های خود این تظاهراتها را «کاریکاتور» نامید بی دلیل نبود و میدانست که هیچ قدرت واقعی در این تظاهراتها وجود ندارد که به نمایش گذاشته شود.از این نظر بود که رژیم نیز با مشاهدهٔ عدم پاسخگویی سایر بخشهای ایران؛ برای سرکوب این تظاهرات ها توانست از سایر نقاط نیروهای کمکی بیاورد و روزهای آخر «جنبش سترون سبز» نیز بیشتر به تظاهرات نیروهای انتظامی شباهت داشت تا تظاهرات مردمی. نهایت بازی نیز به فراخوان قدم زدن سکوت در پیاده روها کشید که در نوع خود؛ اوج یک کمدی تراژیک بود. (اینها درسهایی از شکستهای خودمان هستند).
۳- هر تظاهرات گستردهٔ سیاسی شعارهای خاص خود را دارد که افق و دامنهٔ اهداف آنرا مشخص میسازد؛ شعارها نشان میدهند این جنبش به کجا میخواهد برود؟ رژیم حاکم نیز به راحتی میتواند عمق جریان و شانس گسترش جغرافیایی آنرا به راحتی محاسبه نماید. در سال ۸۸ شعار «رای من کو؟» بعد از هفته ها همچنان در همان حدّ ماند و تغییری نکرد و تنها بعد از نفوذ اندیشه های ناسیونالیستی بود که جرقه های تغییر پدیدار شدند که  شعار سرنگونی و به چالش کشیدن اندیشه های تازی پرستانهٔ رژیم را به درون جنبش میبُرد؛ و به همین خاطر است که افسران اطلاعاتی بخش وسیعی از این تظاهر کنندگان را «خودی ها» قلمداد میکردند.
اگر به تظاهراتهای مردم سوریه نگاهی بیندازیم؛ خواهیم دید که با اینکه سازمان یافته نبودند؛ اما شعارهای آنها و نامهای هفتگی که برای هر تظاهرات هفتگی تعیین میشد؛ در پی فراخوان ملی و شور آفرینی ملی بود و با اینکه در مناطقی نه چندان مهم آغاز شد؛ و بازهم با اینکه ساختار اجتماعی سوریه قبیله ای و عشیره است اما توانست به یک جریان فراگیر تبدیل شود. بنا بر این تعیین شعارها و سنجیدن عمق و گسترهٔ جغرافیایی نفوذ شعارها برای دریافت پژواکی سراسری در سطح ملی بسیار مهم هستند. (این یک درس است).
تظاهراتهای گسترده در آغاز با «توهم همسویی» میان مردم همراه هستند و این نکته دقیقاً همان فرازی است که به پرسش نخستین پاسخ میدهد که چرا تظاهراتهای گسترده یک پدیدهٔ جهانی است؟ اما وظیفهٔ پیشاهنگان مبارزه تبدیل «توهم همسویی» به یک «همسویی واقعی» است. 

نتیجه:
۱- تظاهرات گسترده ای که شعارهایش بیانگرخواستهٔ همگانی در سطح ملی نباشد؛ هر چقدر هم که گسترده باشد؛ قدرتی واقعی را با خود حمل نمیکند و مانند طبلی پر صدا ولی توخالی است (به قول خامنه ای کاریکاتور است و به قول احمدی نژاد خس و خاشاک؛ حال چه خوشتان بیاید و یا بدتان بیاید و یا از من متنفر شوید این یک واقعیت بود) و رژیم به سادگی آنرا با لطایف الحیل از قبیل پراکندن شایعه و سرکوب سخت افزاری؛ پراکنده خواهد نمود.
۲- تظاهرات های گسترده ای که برای سرنگونی رژیم براه می افتند؛ نباید عامل زمان را فراموش کنند. سازمان دهندگان و یا کسانی که چنین فراخوانی را بدهند باید بدانند که مردم انقلابیون حرفه ای نیستند و هر روزه نمیتوان آنها را به خیابانها کشانید و بدون دستاورد ملموس و تحمل کشته ها و زخمیها و اسیر شدگان روانهٔ خانه هایشان نمود. تظاهراتهای گسترده؛ حتی در سطح ملی نباید به عنوان راه اصلی مبارزه؛ بلکه به عنوان بخشی از استراتژی مبارزاتی تعریف شوند و گرنه به شکست می انجامند.
۳- تظاهراتهای گستردهٔ سوریه به ما نشان میدهند که این شیوهٔ مبارزاتی در روند گسترش و تعمیق مبارزات؛ تاریخ مصرف محدودی دارد و اگر به نتیجهٔ مطلوب نرسید؛ باید شیوه های مبارزاتی نوین و موثرتری را بکار گرفت. به بیانی دیگر باید سطح مبارزه را ارتقاء داد.
۴- تظاهراتهای گسترده این پتانسیل را دارد که در روند خود وحدتی سراسری بوجود آورد و مردم را آماده میسازد تا از فرزندان مبارز خود که سطح مبارزه را ارتقاء میدهند حمایت کنند.
اینها نیز دلایل دیگری هستند که تظاهرات گسترده را به عنوان یک شیوهٔ رفتاری انقلابی اجتماعی به عنوان پدیده ای جهانی تثبیت کرده اند.

در صورت عدم وجود سازمانها و احزاب قدرتمند چه میتوان کرد؟

شاید بتوان گفت که این پرسش؛ مهم ترین پرسش در شرایط یأس سیاسی حاکم بر مردم بعد از شکست جنبش پوچ و بی محتوای ۸۸ باشد. البته مردم در طی این حرکت با نبردهای خیابانی  وبخشی از شیوه های مبارزاتی رژیم آشنا شدند؛ اما پوچ و بی محتوا از این نظر که آنهایی که میخواستند رأی شان پس گرفته شود؛ حتی نمیدانستند که جماعتی که به آنها رأی داده اند؛ به هیچ وجه حاضر به رادیکال شدن خواسته های مبارزات نبوده و حتی قصد پیگیری خواسته های خود را که در شعارهای انتخاباتیشان مطرح کرده بودند را نیز نداشتند و تنها میخواستند که از مردم به عنوان نیروی فشار برای چانه زنیهای پشت پردهٔ شان با بیت رهبری استفاده کنند؛ لذا داشتن انتظار ادامهٔ راه تا سرنگونی رژیم از این جماعت کاری احمقانه و نپخته بود. برای درک مسئله باید مثالی بزنم.
میگویند که عیسی ناصری روزی از حواریون (شاگردان) خود پرسید:
عیسی ناصری: تا به کجا با من خواهید آمد؟
حواریون پاسخ دادند: تا دم مرگ...
عیسی ناصری گفت:... نه..... نه تا دم مرگ.... تا آنسوی مرگ... آیا کسی حاضر است تا آنسوی مرگ با من بیاید؟
حواریون عیسی ناصری؛ همگی سکوت کردند.
اکنون این پرسشی است که هم رهبران باید از مردم بپرسند و هم مردم از رهبران بپرسند که به راستی تا به کجا در کنار هم خواهیم بود؟
آن بخش از مردمی که در سال ۸۸ به خیابانها ریختند؛ هرگز از موسوی و کروبی چنین سوالی نکردند؛ اما خاطرهٔ همپالگی این دو شارلاتان (خاتمی)؛ هنوز از یادشان نرفته بود که در نهایت گفت: من یک تدارکاتچی بیشتر نبودم. اینجا پرسشی است که شرکت کنندگان در جنبش ۸۸ باید از خود بپرسند و آن اینکه:  تا چه حدی ذهن خود را آمادهٔ فریب ۳ باره کرده بودند؟ و همین اکنون چقدر حاضرند تا فریب چند بارهٔ این تخم و ترکه را بخورند؟

سازمانهای افقی

تا کنون آنچه که در ایران تجربه شده است؛ سازمانهای عمودی (هرمی) بوده اند؛ سازمان مجاهدین خلق؛ چریکهای فدایی؛ کومه له؛ حزب دموکرات کردستان ایران؛ حزب توده و..... بسیاری از گروهها و سازمانهای دیگر که این روش سازمانی را در فرهنگ مبارزاتی نهادینه کرده اند؛ اما شیوهٔ دیگری از سازماندهی نیز وجود دارد که به نام «سازماندهی افقی» شهرت دارد. گروههای سلفی-جهادی از این شیوهٔ سازماندهی بسیار سود برده اند؛ اما این شیوهٔ سازماندهی ریشه در تجربیات جنگ جهانی اول و دوم دارد و هم اکنون نیز توسط سرویسهای اطلاعاتی در موارد و موقعیتهای ویژه و پر خطراز این شیوهٔ سازماندهی استفاده میشود.
در اینجا باید یاد آوری کنم که اگر تواناییها و قابلیتهای گروههای سلفی-جهادی در بسیاری از موارد حیرت انگیز مینماید؛ نه تنها به خاطر این است که پیمانی که بسته اند «همراهی تا آنسوی مرگ» است؛ بلکه به صورت وسیعی از سازماندهی افقی استفاده میکنند و این امر را مدیون آموزشهایی هستند که سران آنها در پایگاههای آموزشی نیروهای ویژهٔ حکومتها دیده اند. نسلهای اول این نیروها توسط CIA و ISI پاکستان آموزش دیده اند و اکنون تمامی سرویسهای اطلاعاتی عربی؛ بویژه عربستان سعودی در این امر خبره شده اند. سپاه قدس و وزارت اطلاعات نیز از شیوهٔ سازماندهی افقی بوفور استفاده میکنند و این شیوه از سازماندهی اکنون به صورت یک روش بین المللی در آمده است.

تئوری وحشت

یکی از شیوه هایی که رژیم جمهوری اسلامی برای جلوگیری از رشد هر گونه اندیشهٔ انقلابی و سازمان یافتگی نیروهای انقلابی به کار میبندد؛ ایجاد وحشت از طریق القاء این تفکر است که نیروهای آنها در همه جا حضور دارند و از قدرت نفوذ بالایی در گروهها و سازمانها برخوردارند. این ادعا در صورتی میتواند درست باشد که تمامی نیروهای اطلاعاتی و امنیتی رژیم از آموزشهای بسیار بالایی برخوردار باشند و نه تنها برای آموزش چنین کادرهایی هزینه های سنگینی باید پرداخت شود؛ از سوی دیگر مسئلهٔ استعداد افراد نیز مطرح است و یک عامل تعیین کننده میباشد.
در رابطه با توخالی بودن وحشت از رژیم میتوانید به ویدیوهای سه گانهٔ «هنر جنگیدن» در یو تیوب نیز مراجعه نموده و به بی لیاقتیهای افسران رده بالای امنیتی رژیم نیز پی ببرید (اینجا) که اگر مدعیان رهبری جنبش ۸۸ افرادی بی لیاقت و شیّاد نبودند؛ این افسران بی لیاقت امنیتی و تمامی نیروهای ضد شورش تحت امر آنها راهی گورستان میشدند. پرسش دیگر این است که اگر کار کردن در شرایط امنیتی و وجود نیروهای فراوان دشمن سخت است؛ پس نیروهای وزارت اطلاعات و یا سپاه قدس چگونه میتوانند در کشوری مانند هلند و انگلستان و کانادا و آمریکا و عربستان سعودی..... شبکه های وسیع جاسوسی و خرابکاری سازمان دهند؟ آن هم در جاهایی که نه تعدادی از مردم؛ بلکه همهٔ مردم تقریباً دشمن به حساب می آیند؟
شاید ترس برای رعایت دقیقتر مسائل امنیتی و محاسبات مکرر برای طراحی عملیات مفید باشد؛ اما وحشت یک احساس کرخت کننده است و تمامی تلاش رژیم جمهوری اسلامی برای بوجود آوردن «وحشت» است. موجودی که میترسد به روشهای گوناگون از خطر فرار میکند و از خود به نوعی علایم حیاتی نشان میدهد ؛ اما موجودی که وحشت میکند در گوشه ای کِز کرده و با یک مرده فرقی ندارد و این آن چیزی است که تمامی رژیمهای از جنس جمهوری اسلامی برای بوجود آوردنش تلاش میکنند و نامش را علاج واقعه قبل از وقوع میگذارند و یا به قول آمریکاییها «حملهٔ پیشگیرانه».

انواع سازماندهی های افقی

۱- تشکیل گروههای چند نفرهٔ جدا از هم که هیچگونه رابطهٔ تشکیلاتی با یکدیگر ندارند ولی در مسیری موازی برای یک هدف کلان مبارزه میکنند. این گروهها میتوانند از نظر اهداف مبارزاتی به دو نوع تعریف شوند:
الف: گروههایی که افراد تشکیل دهندهٔ آنها بر سر یک هدف کلان به توافق رسیده اند. به عنوان مثال یک گروه میتواند از مجموعه ای از همسنگران جمهوری خواه و هواداران نظام پادشاهی و حتی مارکسیستها که برای هدف کلان سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و کنترل بحران مبارزه میکنند تشکیل شوند.
ب: گروههایی که توسط افراد هم نظر تشکیل میشوند.
۲- تشکیل گروههای مستقل چند نفره که به یک مرکز فرماندهی متصل هستند؛ اما مرکز فرماندهی و یا رهبری از هویت واقعی گروههای هوادار و یا هم سو اطلاعی ندارد و تنها بر اساس پروتوکولهای انقلابی و اعلام تاکتیکهای مبارزاتی آنها را رهبری میکند و هیچگونه رابطهٔ فیزیکی از طریق انسانی میان آنها وجود ندارد.
الف: در چنین حالتی؛ گروههای مستقل به هیچ عنوان نباید اطلاعات واقعی مربوط به هویت افراد و آدرس آنها را در اختیار فرماندهی قرار دهند و تنها با انتخاب نام برای گروه و گزارش تواناییهای گروه و منطقهٔ عملیاتی شان مانند استان و یا شهر را به فرماندهی ابلاغ میکنند. این روش ارتباطی در حالی که فرماندهی را از وضعیت نیروهای موجود آگاه میساز و میتواند تواناییهای خود را محاسبه نماید؛ همچنین در صورت وجود عناصر نفوذی گروهها و انجمنها از کشف شدن توسط نیروهای اطلاعاتی دشمن در امان میمانند.
ب: در چنین حالتی هر گروه میتواند شیوهٔ مبارزاتی خویش را به طور مستقل تعریف کند و خود را بر اساس آن سازمان دهد. مانند گروههای امداد برای آوارگان احتمالی؛گروههای تبلیغاتی و فرهنگی؛ گروههای مسلح تهاجمی و تدافعی؛ گروههای شکار اراذل و اوباش سازمان یافته برای حذف فیزیکی آنها در جهت تأمین امنیت اجتماعی؛ گروههای کمکهای پزشکی به آسیب دیدگان؛ گروههای تخریب و انفجار؛ گروههای آموزش نظامی؛ گروههای ایجاد راهبدانهای خیابانی؛ گروههای شناسایی بیمارستانها برای حفاظت از جان مجروحین درگیریها؛ و....
پ: تا زمانی که هر گروهی به صورت مستقل عمل میکند و مشکل امنیتی در میان گروه وجود ندارد؛ نیازی به «راستی آزمایی» وجود ندارد و گروه با رعایت مسائل امنیتی در رابطه با نیروهای سرکوب رژیم میتواند به حیات خود ادامه دهد. اما زمانی که دو گروه در شرایطی قرار گیرند که خواهان ارتباط با همدیگر باشند؛ نخستین امر «راستی آزمایی» است.
برخی از تشکلهای خارج از کشور مانند باند «تندر» در پی جمع آوری اطلاعات شخصی افرادی هستند که شور انقلابی دارند و با اینکه به طور آشکار اعلام میکنند که توان و امکان دادن آموزشهای مبارزاتی را ندارند؛ با اینهمه این امر را بخشی از روند «راستی آزمایی» قلمداد میکنند. این کار و این ادعا یک دروغ بیشرمانه برای جمع آوری و فروش اطلاعات افراد است. راستی آزمایی واقعی باید براساس ضربه زدن به رژیم باشد و نیازی نیز به جمع آوری اطلاعات شخصی افراد ندارد. به این معنی که زمانی که فردی و یا انجمنی و یا گروهی ادعای انقلابی بودن و مبارزه را دارد؛ نمیتوان از او خواست که به یکی از گروههای اپوزیسیون ضربه بزند؛ چون یک نیروی اطلاعاتی نفوذی با خوشحالی تمام این کار را انجام خواهد داد؛ مهم این است که فرد و یا گروه مدعی با عمل انقلابی و یا قلم و یا یا تبلیغات خود به رژیم ضربه وارد کند. یکی از شگردهای گروه «تندر» این است که از آنهایی که میخواهند مبارزهٔ مسلحانه بکنند میخواهند که مواد انفجاری و یا بمب بسازند و از آن فیلم بگیرند و در اختیار جمشید شار مهد و یا سایر همپالگیهایش قرار دهند. در رابطه با زنده یاد آرش رحمانی پور؛ این فیلمها بعد از دستگیری به عنوان سند در پرونده اش قرار داده شده بود. در مورد آخر نیز کشته شدن زنده یاد «اسعد امیر زرزا» از کادرهای حزب کومه له کردستان ایران بود که بعد از به کشتن دادن او توسط «محسن باپیری» و «جمشید شارمهد»؛ برای استفاده از خون او برایش سوگنامه نوشتند و او را «بابک و سردار ملی نامیدند» (اینجا). دقیقاً استفاده از همان روشی که جمهوری اسلامی که برای تعدادی از جانباختگان جنبش سال ۸۸ که خودشان به قتل رسانیده بودند؛ تشییع جنازه نیز ترتیب میدادند.اما در مورد زنده یاد «اسعد امیر زرزا» باید بگویم که ایشان با توطئهٔ مشترک محسن با پیری و جمشید شارمهد که یک صحنهٔ قلابی و دروغین سوء قصد به جان محسن باپیری ترتیب دادند و جار و جنجال راه انداختند و مدتی بسیار کوتاه بعد از آن زنده یاد «امیر اسعد زرزا» در اربیل به همان شیوه (با چاقو) کشته شد. آخرین گفتگوی زنده یاد «امیر اسعد زرزا در فیسبوک با من چنین بود که در تصویر زیرین مشاهده خواهید نمود: (برای وضوح روی تصویر کلیک کنید)
این اسناد را اگر در کنار هم بگذارید خواهید فهمید که گروههایی مانند «تندر» تنها «چاله های اطلاعاتی» هستند و  هیچ گروه انقلابی به جمع آوری بی دلیل اطلاعات شخصی افراد انقلابی نمیپردازد. در یک تشکل افقی انقلابی واقعی اطلاع از وجود فرد و یا گروه و تواناییهای آن و شهری که در آن است؛ حد اکثر اطلاعاتی است که میتواند ضروری تلقی شود در حالی که جمشید شارمهد در یکی از برنامه های خود این افراد و گروهها را تهدید میکند که اگر اطلاعات شخصی خود را به تندر ندهید؛ آنها نیز از انتشار خبر عملیات آن گروه خود داری خواهند کرد و این در حالی است که هر روز از طریق «میلینگ لیست»  خبرنامه ارسال میکنند.
مطرح نمودن این مسائل اهمیت ویژهٔ دیگری نیز دارد؛ باند «تندر» ادعا میکند که یک تشکل افقی است؛ در حالی که در یک تشکل افقی چه بسا هیچگونه رابطه ای میان مرکزیت و گروه ها وجود نداشته باشد و دستور انجام عملیات ها به صورت غیر مستقیم صادر شوند. به عنوان مثال اگر یکی از انقلابیون از طرف رژیم به قتل برسد؛ کافی است که سازمان مادر از انتقام سخن بگوید و گروههای همسو خودشان میدانند که بنا بر تواناییهای خود و داشتن طرحهای عملیاتی آماده؛ چکار باید بکنند.
تشکیل این گروهها چه به نام انجمنها و یا هسته های مقاومت مردمی و یا هر نام دیگری از هم اکنون ضروری است تا در زمان آغاز حرکتهای مردمی؛ بتوانند بخشی از وظایف مهم شرایط انقلابی را به عهده گیرند.البته من یک نام واحد مانند «اتحادیهٔ میهنی ایران» را ترجیح میدهم تا باعث آشفتگی فکری در میان مردم نگردد. زیرا زمانی که از اتحادیه سخن میگوییم؛ به این مفهوم است که مردم بدانند که در این اتحادیه هم هواداران جمهوری و یا جمهوری فدرال و یا هواداران پادشاهی نیز میتوانند وجود داشته باشند و «اتحادیهٔ میهنی ایران» به عنوان مخرج مشترک «عزم ملی» برای رهایی میهن و رسیدن به دموکراسی شکل گرفته است و به نوبهٔ خود تمرینی برای همزیستی نیروهای آزادیخواه میتواند باشد. البته ناگفته نماند که تشخیص این ضرورتها بستگی به برداشت افراد گوناگون از مسیر اتفاقات آینده دارد. من بر آنم که این مسیر چه بخواهیم و چه نخواهیم مسیری بسیار خونین خواهد بود و گل و بلبل و سنبلی در کار نیست. از نظر من آنچه که ما باید برای روبرو شدن با آن آماده شویم؛ شرایطی است که در سوریه حاکم است؛ کشتار؛ تجاوز؛ بیخانمانی؛ غارت؛ مشکل تغذیه؛ مشکلات دارویی و پزشکی و ده ها مسئلهٔ دیگر که حتی مردم سوریه در ۲۰ ماه پیش حتی فکرش را هم نمیکردند. اما وجود بازیگران بین المللی و منطقه ای و اهمیت ژئوپولیتیک سوریه و سرکوب سیستماتیک رژیم اسد؛ کار را به جایی رسانید که آمار رسمی از بالغ بر ۶۰ هزار کشته سخن میگویند و به همان نسبت باید از زخمیها و ....... سخن گفت. من فکر میکنم که اینها درسهای بسیار بزرگی هستند که با آویختن فروهر به گردن و یا کوروش گفتن حل نخواهند شد.
رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر ایران؛ با تمامی امکاناتی که دارد؛ سعی در آرام نشان دادن اوضاع می نماید و این دروغی بیش نیست و اگر هم امروز آرامش نسبی و ظاهری وجود دارد؛ لایه های تنشهای اجتماعی در زیر این سکون ظاهری در حال حرکت به سوی بالا آمدن هستند و زمانی که این لایه های گداخته به سطح برسند؛ دیگر برای گروههای انقلابی؛ بسیار دیر خواهد بود که بتوانند آنرا هدایت کنند.

کژدم









ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

طرح یک پرسش: چه جریانی میتواند قاتل ۳ شیرزن مبارز سرزمین ماد باشد؟


سه روز پیش خبر قتل سه تن از کادرهای حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک) در پاریس و در یکی از مراکز حزبی منتشر گردید. اطلاعاتی که به صورت رسمی و غیر رسمی منتشر گردیده است به شرح زیر است:
۱- این مرکز حزبی در یکی از محله های پر ازدحام پاریس مستقر میباشد.
۲- هیچکس در همسایگی صدایی که نشان از درگیری داشته باشد؛ نشنیده است.
۳- یکی از جانباختگان عضو کمیتهٔ مرکزی حزب کارگران کردستان و از بنیانگذاران حزب میباشد.
۴- این سه شیرزن در شب قتل با یکی از اعضای حزب در همان محل قرار ملاقات داشته ند.
۵- هیچگونه اطلاعات رسمی در رابطه با شخص چهارم که با این جمع سه نفره قرار ملاقات داشته است منتشر نگردیده است.
۶- طبق اعلام پلیس فرانسه در محل قتل دوربینهای مداربسته وجود نداشته اند که با توجه به فرهنگ امنیتی در کشورهای غربی بسیار عجیب به مظر میرسد که چنین ساختمانی دوربینهای مدار بسته نداشته باشد و احتمال اینکه پلیس فرانسه به خاطر مسائل امنیتی و اطلاعاتی و یا دیپلماتیک دروغ گفته باشد بالاست.

نتیجهٔ منطقی حتمی: این قتل با راهنمایی یک عامل نفوذی و هدایت تیم عملیاتی قاتلین به درون ساختمان انجام گرفته است و قتل با استفاده از سلاح با صدا خفه کن انجام گرفته و هیچ صدای مشاجره ای هم شنیده نشده است. 

جریانات ذینفع در این قتل

1- مهمترین جریانی که میتواند از این قتلها سود ببرد رژیم جمهوری اسلامی است. برای اینکه میداند که در صورت موفقیت مذاکرات حکومت ترکهای عثمانی با حزب کارگران کردستان؛ دامنهٔ این توافقها میتواند مرزهای غربی و بویژه شمال غربی  ایران با ترکیه را برای رژیم نا امن کرده و دامنهٔ نا امنیها تا سنندج و مریوان نیز گسترش یابد. همچنین این توافقها میتوانند بر روی وضعیت کردستان سوریه و عراق تاثیر مستقیم گذاشته و وضعیت دولت شیعی نوری المالکی را در کردستان عراق شدیداً تضعیف نماید.  نوری المالکی در یک گفتگوی خصوصی اظهار داشته بود که در رابطه با کردستان عراق زمانی برخورد جدی خواهد کرد که جنگنده های F 16 را از آمریکا تحویل بگیرد. دشمنی حکومت سوریه با کردستان سوریه جنبهٔ نژادی دارد؛ اما دشمنی دولت نوری المالکی با کردستان عراق آمیخته ای از دشمنی نژادی؛ شیعی و نوکری رژیم شیعی حاکم بر ایران است.
در مراحل بعدی تحقیقات اگر هویت قاتلین چه یک و یا چند نفر «جاش» کرد و یا عرب اعلام شود؛ باید گفت که این قتلها احتمالاً توسط سپاه قدس طراحی و عملیاتی شده است.
۲- شاید بتوان گفت که پان ترکهای عثمانی رادیکال که به حاشیه رانده شده اند نیز برای جلوگیری از این مذاکرات؛ دست به این جنایت زده باشند؛ اما حتی «پان ترکها» نیز همیشه خواستار پیوستن به اروپا بوده اند و دلیلی ندارد که چنین ریسکی را به جان بخرند. دولت ترکیه نیز به جز ضرر هیچ سودی از این قتلها نمیبرد؛ زیرا نه تنها در رابطه با اروپا مشکلات زیادی برای ترکیه ایجاد میکند؛ بلکه کشتن ۳ زن (جنسیت جان باختگان نیز برای تاثیر گذاری بیشتر انتخاب شده است) کرد حتی در سطح رهبری؛ به جز ضربه زدن به روند مذاکرات محصولی در بر ندارد و احمقانه است که بپنداریم؛ کسی کاری را شروع کند و خودش زمینه های روند موفقیت آمیز آنرا به عمد از میان ببرد.
۳- حکومت اسرائیل که زمانی با ترکهای عثمانی برادر خوانده شده بودند؛ در دستگیری کاک عبد الله اوجالان و تحویل او به دولت ترکیه دخالت مستقیم و موثر داشت و گفته میشود که نیروهای ویژهٔ دستگاه جاسوسی و عملیات برون مرزی اسرائیل این عملیات را انجام دادند نیز میتواند یکی از جریانهایی باشد که در این جنایت نیز دست داشته باشد. به خاطر روابط گستردهٔ اسرائیل با سازمانها و احزاب کرد؛ این کشور توانسته است عوامل نفوذی زیادی را در میان کردها بپروراند و از نظر امکانات عملی برای این جنایت برخوردار است. اگر ماجرای «ماوی مرمره» و بحران روابط میان ترکیه و اسرائیل را به خاطر آوریم و اینکه اسرائیل نیز در تلاش به دست آوردن جای پا در کردستان است؛ حکومت اسرائیل نیز میتواند در این جنایت دست داشته باشد تا بدین وسیله هم مذاکرات را دچار مشکل نموده و هم انتقام ماجرای «ماوی مرمره» را گرفته و از سوی دیگر به خاطر تلاشهای ترکیه برای به دست آوردن نقش مهم در خاورمیانه نیز؛ ضربه ای کاری به ترکهای عثمانی بزند. اگر در ادامهٔ تحقیقات قاتلین «جاشهای کرد» اعلام شوند. این احتمال وجود دارد که اسرائیل نیز دست به این جنایت زده باشد.
۴- کشورهای عربی و حاشیه نشینان خلیج فارس؛ در این جنایت نمیتوانند نفعی داشته باشند.

نتیجه اینکه: به نظر من این جنایت در درجهٔ اول به دست سپاه قدس و در درجهٔ دوم توسط اسرائیل انجام گرفته است و یا محصول مشترک بده بستانهای میان سپاه قدس و موساد است.

کژدم  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

از مبادلهٔ گروگانهای سپاه پاسداران تا ژنرال قاسم سلیمانی در قاهره

بشار اسد در برابر عده ای از هواداران دست چین شده و خواص خود سخنرانی کرد و همه را قلع و قمع نمود و هرگونه مذاکره ای با مخالفین مسلح را رد کرد و طبق روال دولتهای مدرن همهٔ مبارزین مسلح را «تروریست» نامید و مثل شیر غرید؛ در پشت این نعره ها ۱۶ کشتی جنگی روسی که در آبهای ساحلی سوریه لنگر انداخته بودند و هزاران سرباز و نیروهای ویژهٔ روسی خوابیده بود. بشار اسد گفت که نه با عروسکهای خیمه شب بازی بیگانگان بلکه با اربابان آنها مذاکره میکند؛ اما نگفت که از روز جمعهٔ پیشین مذاکرات مستقیم روسیه و آمریکا در حضور آقای اخضر ابراهیمی آغاز گردیده است و باز هم نگفت که علت غرّش شجاعانهٔ او چیست؟ بشار اسد باز هم نگفت که او حتی قدرت مذاکره با یک مورچه را هم ندارد و اربابان روس او هستند که در حال مذاکره هستند. اینگونه حکومتها همیشه نوکرانی هستند که سلاح تبلیغاتی شان برای مقابله با مردم «نوکر بیگانه» خواندن آنهاست. البته اینرا هم فراموش نکنیم که زمانی که دست مبارزین از همه جا کوتاه شده و زیر ضربات حکومت نوکر صفت به طور سیستماتیک سرکوب میشوند؛ چاره ای به جز پذیرفتن کمک بیگانگانی از نوع دیگر را ندارند و اگر نتوانند بنا بر مصالح ملی با همدیگر متحد شوند؛ باید برای پذیرفتن این کمکها تاوان سنگینی را در آینده بپردازند و بخشی از آرمانهای مبارزاتی خود را به فراموشی سپارند.
چند روز پیش از این وزیر امور خارجهٔ رژیم اسلامی وعدهٔ خبرهای خوش در رابطه با آزادی پاسداران اسیر در دست نیروهای انقلابی سوریه را داده بود و دیروز به یمن مذاکرات مستقیم روسیه و آمریکا؛ این ۴۸ تن از پاسداران اسیر شده در برابر چند اسیر ترک عثمانی و ۲۱۳۰ تن از زندانیان جنگی مبادله شدند. این امر نشان داد که تصمیماتی که توسط بشار امضأ و ابلاغ و اجرایی میشوند؛ توسط روسها و سپاه قدس (به عنوان شریک معامله) دیکته میشوند و بشار اسد موجود ناتوان و اخته ای است که سرنوشت کشور و قوم خویش را به بیگانگان سپرده است.
چرخشی که اخیراً درشیوهٔ انتشار اخبار و تبلیغات (مهندسی افکار زیر نام تحلیل) بعضی وبسایتهای اطلاعاتی وابسته به رژیم در رابطه با آیندهٔ رژیم اسد انجام گرفته است؛ نشان از آن دارد که رژیم اسلامی حاکم بر ایران دیگر حاضر شده است تا نا امیدی خود از ادامهٔ حیات رژیم اسد را به طور علنی ابراز نماید. هر چند که این نا امیدی پیش از دو ماه قبل در خفا مطرح شده و سپاه قدس با حکومت نوری المالکی برای انتقال عده ای از شیعیان سوری  به عراق وارد مذاکره شده بودند. این عده از شیعیان به عنوان مزدوران سپاه قدس و در کنار نیروهای موسوم به «شبیحه» (مانند نیروهای بسیج سپاه پاسداران) به کشتار مردم و قتل عامها و سر بریدنها مشغول بوده اند. البته این نیروها در صورت بحرانی شدن وضعیت عراق؛ در آنجا نیز نخواهند توانست زندگی عادی داشته باشند و یا باید در کنار نیروهای نوری المالکی بجنگند و یا به ایران منتقل شوند.

چرا اسرای سپاه آزاد شدند؟

پرسش نخست این است که مگر هیچ اسیر جنگی از قبایل علوی مسلک در دست ارتش آزاد وجود نداشت که در برابر زندانیان مبادله شوند؟
پاسخ قریب به یقین این است که این معامله برای انقلابیون سوریه؛ بسیار پر منفعت تر از مبادلهٔ چند اسیر علوی بوده است که برای بشار اسد به اندازهٔ پهن نیز ارزش ندارند و تنها به عنوان مزدوران کشتارگر از آنها استفادهٔ ابزاری میشود (همان ارزشی که بسیجیها و پاسدارهای میان پایه برای رژیم اسلامی ایران دارند).
پرسش دوم این است که این مبادله چه سودی برای آنها داشته است؟
پاسخ من این است که سپاه قدس با دیدن وضعیت موجود و با صلاحدید روسها در حال خارج شدن از معادلهٔ نظامی سوریه است و رژیم از درگیری نظامی به جبههٔ مذاکرات دیپلماتیک رانده شده است و سفر وزیر امور خارجهٔ رژیم به قاهره نیز درهمین رابطه است. در دو ماه گذشته؛ از ورود عوامل رژیم به مذاکرات مربوط به سوریه جلوگیری به عمل آمده بود و رژیم اسلامی اینبار از روی ناچاری به پشت میز مذاکراتی که نتیجهٔ آنها شدیداً تحت تاثیر پیشرفتهای میدانی در جبهه های نبرد است کشانیده شده است.
نظر به اینکه این مذاکرات بر مبنای انتقال مسالمت آمیزتر قدرت صورت میگیرند و رژیم اسلامی به جز رژیم اسد نیروی قابل اتکای دیگری به عنوان حافظ منافع ندارد؛ خواسته هایش تا حد کنترل بحران وضعیت بعد از اسد کاهش پیدا خواهد کرد.

ژنرال قاسم سلیمانی در قاهره

ماجرای دیدار ژنرال قاسم سلیمانی به عنوان بالاترین مقام اطلاعاتی و امنیتی شناخته شدهٔ رژیم؛ با مشاور آقای محمد مرسی؛ با توجه به اهمیت آن؛ بیشتر به یک نمایش سیرک شباهت دارد؛ زیرا عاری از رعایت حتی ساده ترین پروتوکولهای دیدار هایی در این سطح میباشد.این دیدارها که ظاهراً در پشت درهای بسته انجام گردیده اند؛ اما گویا هزاران گوش نامحرم در پشت درهای بسته حضور داشته و محتوای مذاکرات را از همان روز نخست به روزنامه ها کشانده اند. حال یا به قول پاسدار سعید قاسمی همهٔ خطها و جبهه های مصری ها سوراخ است و یا اینکه کاسه هایی زیر نیم کاسه هاست. لذا تا آنجایی که عقلم قد میدهدبه تحلیل این اتفاق فوق محرمانهٔ ژورنالیستی میپردازم:
۱- نظر به اینکه اینچنین دیدارهایی معمولاً از سطوح پایینتر آغاز شده و بعد از رسیدن به تفاهم نامه های کلی به چنین سطحی میرسند؛ پس باید گفت که این داستان مدتهای مدیدی پیش از این آغاز شده است؛ اما دیدار نهایی  بازهم به چنین شکلی برگزار نمیشود. زیرا اگر آقای مرسی و مشاورانش صفر کیلومتر باشند؛ ژنرال قاسم سلیمانی نیک میداند که گزارهٔ «پشت درهای بسته» به مفهوم اطلاعاتی و امنیتی آن چیست؟ لذا تن به چنین «پشت درهای بسته»ای نمیدهد و اینچنین علنی کار نمیکند که حتی خبرش را قبایل آمازون هم بشنوند. مگر آنکه رژیم اسلامی حاکم بر ایران؛ برای سرپوش گذاشتن بر شکستهایش در سوریه؛ نیاز به یک شو تبلیغاتی داشته باشد؛ مانند همان شو تبلیغاتی که سفیر رژیم در اردن اجرا کرد و به طور علنی نفت مجانی به حکومت اردن پیشنهاد نمود که آن شوی تبلیغاتی هم برای تحت الشعاع  قرار دادن اظهارات مقامات حماس و اخوان المسلمین مبنی بر تمام شدن نقش رژیم ایران در غزه؛ بعد از جنگ ۸ روزه بود که به هیچ وجه برای رژیم اسلامی خوشایند نبودند و باید برای هوادارانشان در داخل و خارج علوفهٔ «گسترش حوزهٔ نفوذ و اقتدار رژیم» تهیه مینمودند و من آزاد شدن پاسداران اسیر و دیدار فوق محرمانه و ژورنالیستی ژنرال قاسم سلیمان از مصر را در همین راستا میبینم  و به نظر من آقای مرسی نیز برای فرار کردن از زیر فشارهای کشورهای غربی و بویژه آمریکا؛ این نمایش فوق محرمانهٔ ژورنالیستی را ترتیب داده و هر دو طرف خوشحال و خندان و با ژستهای تکذیب به خانه های خود رفته اند. جالب اینجاست که تایمز لندن محتوای مذاکرات مبنی بر دایر کردن سازمان اطلاعات موازی را محور مذاکرات گزارش کرده است و جالبتر اینکه هیچ یک از منابع اطلاعاتی مورد اعتماد غربی حتی اشاره ای نیز به آن نکرده اند.
۲- نظر به اینکه در شرایط کنونی رژیم اسلامی در حال تحمل شکستهای پی در پی است و به هر خس و خاشاکی برای نجات خویش دست می اندازد؛ لذا آقای قاسم سلیمانی نه برای سازماندهی نیروهای اطلاعاتی و امنیتی؛ بلکه برای مذاکره در رابطه با مشکل صحرای سینا (شبکه های سلفی-جهادی) با مشاور آقای مرسی دیدار نموده و در ازای حل آن مشکل؛ امتیازاتی را برای ادامهٔ حیات حزب الله لبنان خواسته باشند ولی به هر دلیلی حضور ژنرال قاسم سلیمانی و هیئت همراه ایشان؛ لو رفته است و تمامی  اخباری که در این رابطه منتشر شده اند؛ برای زیر فشار قرار دادن اخوان المسلمین مصر تنظیم و منتشر شده اند.

نیروگاه اتمی بوشهر مرده است

آقای فریدون عباسی که چندی پیش به خبرنگاران گفته بود تا در رابطه با نیروگاه بوشهر دیگر هیچ سوالی نکنند؛ و در پی آن در پاسخ خبرنگاران سمج در این رابطه نیز به بهانهٔ نامربوط بودن سوال از پاسخگویی طفره رفته بود؛ در سخنرانی اخیرشان برای کاستن از نگرانیهای فزاینده در رابطه با این نیروگاه اظهار داشتند که راه اندازی کامل این نیروگاه تا ۳ سال دیگر طول خواهد کشید. البته تا کنون وعده های راه اندازی به دوره های ۶ ماهه اشاره میکردند و این نخستین بار است که از ۶ ماه به ۳۶ ماه ارتقأ یافته است (احتمالاً دچار تورم شده است). ایشان هیچ توضیحی هم در رابطه با «راه اندازی ناقص» که از ۱۰ سال پیش همچنان در جریان است نیز اشاره نکرده اند. به نظر من راه اندازی ناقص یعنی اینکه بالاخره عده ای آنجا مشغول «بیکاری» هستند و قدم میزنند و حقوق میگیرند و خانمهای روس هم «حق حجاب اسلامی» دریافت میکنند.
تنها احتمال نزدیک به واقعیت این است که نیروگاه اتمی بوشهر مرده است و قابل تعمیر نیست و نیاز به بازسازی اساسی دارد.

خبر تکمیلی در رابطه با نامهٔ خامنه ای به آقای محمد مرسی:

(( گفته می شود، علی اکبر صالحی، وزیر امور خارجه کشورمان که عصر چهارشنبه سفری به قاهره، پایتخت مصر انجام داد حامل نامه ای از سوی مقام معظم رهبری به محمد مرسی، رئیس جمهوری مصر است.
به گزارش روزنامه عراقی الزمان، در این نامه از دولت مصر خواسته شده تا مواضع خود در سوریه را تعدیل کرده و رویکردی شفاف تر در برابر نقش ایران در این کشور اتخاذ کند. گفته می شود در این نامه خواسته شده است که قاهره تضمین دهد در صورت سقوط دولت سوریه، دولت جایگزین متحد اسرائیل و دشمن مقاومت و جمهوری اسلامی ایران نباشد. همچنین در این نامه آمده است که ایران آمادگی دارد مصر را به عنوان هم پیمان خود بپذیرد و هر گونه کمکی را در این راستا به آن انجام دهد.))

لینک : (دیپلماسی ایرانی) «پیام ویژهٔ صالحی به مصری ها»

کژدم 






  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

آیا چاک هیگل به عنوان وزیر دفاع آمریکا انتخاب خواهد شد؟

میگویند جنگ ادامهٔ سیاست است. این تعریف به خاطر کامل نبودن؛ نادرست است و بهتر است که گفته شود: 
زمانی که دیپلماسی برای رسیدن به اهداف سیاسی از پیشروی باز میماند؛ استفاده از تمامی ابزار آختهٔ سیاسی و نظامی برای رسیدن به اهداف تعریف شدهٔ سیاسی و یا حفظ دستاوردهای سیاسی آغاز میشود که اصطلاحاً به آن جنگ میگویند.
دور دوم ریاست جمهوری آقای جورج بوش با باز تعریف استراتژیهای کلان از طرف مراجع آمریکایی آغاز گردید و وزارت امور خارجهٔ آمریکا و پنتاگون رهبری عملیاتی کردن و هدایت استراتژی نوین را به عهده گرفت. این استراتژی نوین ۳ هدف بزرگِ تثبیت دست آوردهای جنگ عراق و افغانستان و کنترل بحران ناشی از جنگ در خاورمیانه و بازیافت دوبارهٔ روابط آمریکا با متحدین اروپایی اش را که به شدت آسیب دیده بود؛ هدف قرار داده و خانم کوندالیزا رایس ناگهان موضع تهاجمی چند ماه پیش خود را تغییر داد و نقش پر رنگ او بر روی وجود رئیس جمهور آمریکا چنان سایه افکند که گویی وجود ندارد و جز در موارد معدود رسمی؛ مانند دیدار با پوتین و یا سخنرانیها در انظار ظاهر نمیشد و این روند تا پایان دور دوم ریاست جمهوی آقای جورج بوش ادامه داشت.
انتخاب آقای باراک اوباما که مجموعه ای از مشخصات ویژهٔ فردی را با خود به همراه داشت با شعار تغییر؛ در واقع ادامهٔ همان روندی بود که از دور دوم ریاست جمهوری آقای جورج بوش آغاز گردیده بود و خانم کوندالیزا رایس سکاندار آن بود.
آقای باراک اوباما به خاطر رنگین پوست بودن و داشتن شخصیتی خود ساخته از خاستگاهی غیر ثروتمند و همچنین داشتن پدری مسلمان توانست از همان نخست یک جنبش حسی بین المللی حول محور «امید به اوباما» بوجود آورد و دوسخنرنی مشهور او در اروپا و مصر او را به چهره ای محبوب تبدیل کرد و نشان داد که در دیپلماسی عمومی از مهارت بالایی برخوردار است. تمامی تلاشهای حاکمیت اسلامی ایران و دیپلماسی عمومی آنها مبنی بر محو اسرائیل در برابر اوباما شکست خورد. کار گروه آقای اوباما توانست اروپا را بار دیگر با آمریکا و زیر هژمونی آمریکا یکصدا نماید و به پشتیبانی یکدیگر توانستند به جنبشی که به نام بهار عربی مشهور شد؛ پاسخی درخور دهند.
سیاست اوباما و استراتژی او در رابطه با رژیم جمهوری اسلامی ایران از همان آغاز بر محور تحریمهای اقتصادی و زدن شاخ و برگهای رژیم و تضعیف حوزه های نفوذ رژیم و بویژه فروپاشی هلال شیعی بوده است و هیچ تغییری در این استراتژی بوجود نیامده و باز تعریف نیز نشده است. اکنون تغییرات بسیاری در مقایسه با زمانی که نخستین و سپس دومین بستهٔ تشویقی پیشنهادی به رژیم جمهوری اسلامی در برابر تعلیق غنی سازی داده شدند و از طرف باند خامنه ای و دار و دستهٔ صفوی نوین به «تعویض دُر و گوهر در برابر آب نبات» تشبیه گردیدند بوجود آمده است. به نظر من عدم حمایت جدی دولت آقای اوباما از آنچه که به «جنبش سبز» مشهور شد؛ نه به خاطر سهل انگاریهای اوباما؛ بلکه به این خاطر بوده است که جنبش معروف به سبز نه در پی دموکراسی  بلکه برای جانی دوباره بخشیدن به حاکمیت تکفیری حاکمیت کنونی اسلامی طراحی شده بود و هم اروپا و هم آمریکا نوع دیگر آنرا در دورهٔ خاتمی شیاد و گفتگوی تمدنها دیده بودند و از علی اکبر بهرمانی و دکترین رفتاری او نیز به اندازه کافی شناخت داشتند و دارند؛ لذا آنچه که در دستور کار حاکمیت آمریکا و همچنین اروپا قرار گرفته است؛ سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی در کلیت و تمامی اشکال آن است  و در این راه از ۳ ابزار بسیار مهم سود میبرند:
ابزار نخست: بمباران بی سر و صدای اقتصادی که تمامی زیرساختهای اقتصادی ایران را هدف قرار داده است که در طرحهای عملیات نظامی به نام «بمباران ۱۶ هزار هدف» مشهور شده بود و آقای علی میرفطوروس و بخشی دیگر از هواداران حملهٔ نظامی آمریکا و اروپا به ایران؛ آبروی خود را در پشتیبانی از آن باختند ( شاید هم فکر میکردند که غرب تنها منتظر شنیدن تأییدیهٔ چند ایرانی زبان است تا دستور حمله را صادر نمایند).
ابزار دوم: جنگ نیابتی بر علیه رژیم اسلامی ناب محمدی و بریدن شاخ و برگهای نظامی و اطلاعاتی رژیم و همچنین کشاندن رژیم به یک جنگ فرسایشی و تحلیل بردن تواناییهای نظامی رژیم در بیرون مرزهاست. دولت آقای اوباما در راستای به پیش بردن این نبرد جبههٔ جدیدی در کانادا و آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین بر علیه عوامل شبه نظامی و اطلاعاتی و شبکه های قاچاق مواد مخدر و اسلحهٔ رژیم باز کرده است که به طور عمده توسط نیروهای میدانی حزب الله لبنان (در آمریکای لاتین و مرکزی)اداره میشوند و کنترل و هدایت آنها تحت فرماندهی سپاه قدس است. بخش مربوط به کانادا نیز توسط مهاجرین وابسطه به رژیم اسلامی و همچنین پناهندگان قلابی و نفوذی های وزارت اطلاعات و سپاه قدس که بیشتر در رابطه با پولشویی و قاچاق مواد مخدر؛ نفوذ در میان تشکلهای اپوزیسیون؛ سازماندهی مهاجرین مسلمان هندی و پاکستانی و آفریقایی تبار؛ بوجود آوردن شرکتهای صوری برای تهیهٔ مواد و ابزار لازم در پروژه های اتمی و موشکی و سایر پروژه های نظامی فعال هستند. این جبههٔ جدید مراحل جمع آوری اطلاعات و پالایشی را گذرانده و وارد مرحلهٔ طراحی استراتژی شده است. هر چند که در کانادا مراحل اولیهٔ اجرایی خود را میگذارند که در ماههای آینده شاهد ویرانی شبکه های گوناگون رژیم در آن ۳ جبههٔ جدید خواهیم بود. (اینجا)
همچنین در همین رابطه جبههٔ جدیدی در صحرای سینا و لیبی؛ در رابطه با نیروهای همسو با القاعده باز خواهد شد که وعدهٔ آن از طرف آقای اوباما به اسرائیل داده شده بود ولی هنوز در حد جمع آوری اطلاعات و پالایش قرار دارد و به زودی با همکاری دولت اخوان المسلمینی مصر و اسرائیل عملیاتی خواهد شد. این شبکه ها از این نظر اهمیت دارند که مورد استفادهٔ سپاه قدس هستند و در منطقهٔ وسیعی شامل لیبی؛ سودان؛ مصر فعال میباشند و کشتار سفارت خانهٔ آمریکا در بنغازی توسط یکی از اضلاع این شبکه ها انجام گرفته است. 

ابزار سوم: پی گرفتن و هدایت بازیهای دیپلماتیک (که به اشتباه مذاکرات نامیده میشوند) با رژیم اسلامی و نگاه داشتن رژیم در حالت «بیم و امید» است. اکنون جمهوری اسلامی در شرایطی نیست که میدان نبرد را تعیین کند؛ بلکه هرجایی که حضور دارد خود میدان نبرد است. حال شاید برای آندسته از طرفداران تئوری توطئه که فکر میکنند که آمریکا در حال گسترش نفوذ اسلام در کشورهای عربی است ؛مشخص شده باشد که چرا آمریکا در برابر نیروهایی مانند اخوان المسلمین سکوت میکند زیرا اخوان المسلمین بخش بزرگی از منابع انسانی و اطلاعاتی و رزمی «استراتژی فروپاشی هلال شیعی» را تشکیل میدهند.

مشکل اسرائیل

بخشی از دولتمردان و احزاب سیاسی اسرائیل؛ با اینکه حمایتهای آمریکا در جهت امنیت کشورشان را میبینند؛ اما دچار زیاده خواهی های نامعقولی هستند که میتواند برای «استراتژی خاورمیانهٔ بزرگ» که به طور طبیعی کشور اسرائیل را به عنوان یک کشور و ملت پذیرفته شده از طرف کشورهای عربی مطرح خواهد نمود و اسرائیل میتواند نقش مهمی در ساماندهی اقتصادی و مشارکت در اقتصاد بزرگ خاورمیانهٔ بزرگ داشته باشد؛ اما  این دولتمردان و احزاب سیاسی اسرائیلی به جای هماهنگی با آن استراتژی؛ از هر تضمین عملی و امکان امنیتی میخواهند سرپلی برای زیاده خواهیهای خود بسازند که طبعاً نه از طرف اروپا و نه از طرف آمریکا پذیرفته نیست و مانند این است که بخشی از سیاستمداران اسرائیل مانند آقای میرفطروس دچار توهم بی جا شده و دستور حمله صادر میکنند که مانند صدای یک ساز ناهنجار در میانهٔ اجرای یک سمفونی گوش آزار است.
ناسازگاری بخشی از احزاب اسرائیلی با روند بهار عربی به حدی رسید که برای دفاع از رژیم بشار اسد در کنار روسها و رژیم اسلامی ایران و چین قرار گرفتند و هارت و پورتهای توخالی بنیامین ناتانیاهو نقش چوب لای چرخ را بازی میکرد تا اینکه این پیام به طور غیر مستقیم با انتشار مکالمهٔ ظاهراً خصوصی که باز هم ظاهراً به طور تصادفی گفتگوی میان آقای اوباما و آقای سارکوزی که از مدافعین اسرائیل به شمار میرفت در بارهٔ آقای بنیامین ناتانیاهو؛ به گوش دولت حاکم و تند روهای اسرائیلی رسانیده شد (اینجا) .
در سالهای اخیر هر چند که کشورهای غربی از مانورهای نظامی ارتش اسرائیل مرتبط با آمادگی برای حمله به زیرساختهای اتمی ایران به صورت ابزاری و اهرم فشار بر روی رژیم اسلامی حاکم بر ایران سود میجستند؛ ولی هرگز به «عملیاتی شدن نابهنگام» راضی نبودند و آقای لئون پانه تا وزیر دفاع آمریکا و مقامهای اطلاعاتی آمریکا تلاشهای بی وقفه ای را برای جلوگیری از این عملیات احتمالی نابهنگام به عمل آوردند.

معرفی آقای چاک هیگل به عنوان وزیر دفاع

چندی پیش چندین مقالهٔ تحلیلی در وبسایت اطلاعاتی امنیتی دیپلماسی ایرانی در رابطه با احتمال انتخاب آقای جان کری به سمت وزیر امور خارجه و آقای چاک هیگل به مقام وزارت دفاع آمریکا منتشر شده بودند که بیشتر به «شادی مجلس عروسی» شباهت داشتند تا یک تحلیل کاربردی سیاسی. اصولاً هر تحلیلی که به نتیجه ای بینجامد که مخرج مشترک آرزوهای رویایی یک جریان سیاسی و یا یک حکومت ورشکسته باشد؛ نه یک تحلیل واقعگرا بلکه در جهت «تئوریزه کردن آرزوهاست».
اینکه بگوییم که آقای جان کری همیشه طرفدار مذاکره بوده است و یا آقای چاک هیگل مخالف حملهٔ نظامی به ایران بوده است و یا در زمانهایی مخالف اعمال تحریمها نیز بوده است؛ پس وجود این اشخاص در کارگروه آقای اوباما به نفع رژیم اسلامی تمام خواهد شد؛ تنها یک توهم است که نتیجهٔ یک «بحث کلامی» است که تنها به درد مسائل فقهی و نوشتارهای حوزوی و اثبات متبرک بودن مدفوع الاغی که عیسی ناصری  بر آن سوار شد میخورد و در عرصهٔ سیاست محلی از اعراب ندارند.
آقای جان کری یک دیپلمات برجسته و آشنا به امور خاورمیانه است و نیازی به آموزش و انتقال تجربه ندارد؛ بنابراین نشان میدهد که تمرکز سیاست خارجی آمریکا در حد اقل ماههای پیش روی؛ متوجه شمال آفریقا و خاورمیانه و به تبع آن پاکستان و افغانستان و آسیای مرکزی خواهد بود؛ اما در شرایط کنونی شمال آفریقا و خاورمیانه قلب تپندهٔ سیاست خارجی اروپا و آمریکاست.
ضرورت وجودی آقای چاک هیگل؛ اتفاقاً ناسازگاری با زیاده خواهی های جریانهای سیاسی زیاده خواه اسرائیل و مقاومت در برابر آنهاست و حضور ایشان به عنوان وزیر دفاع میتواند یک پیغام روشن به این زیاده خواهان نوستالژیک اسرائیلی باشد. اما این امر ضرورتاً به نفع رژیم اسلام ناب محمدی حاکم بر ایران نخواهد بود و جشن عروسی و ختنه سورانی که توسط اراذل و اوباش دیپلماسی ایرانی گرفته شده است؛ جشنهای رویایی و تخیلی هستند. آنچه که این یدک کشهای عناوینی همچون «دکتر فلانی» و «پروفسور بهمانی» فراموش کرده اند این است که:
استراتژی ایجاد خاورمیانهٔ بزرگ از روی جسد هلال شیعی و نهایتاً جسد رژیم اسلامی ناب محمدی حاکم بر ایران (در کلیهٔ اشکال ادعایی آن) خواهد گذشت. یعنی چه «صفوی نوین» و چه باند ولی فقیه فرزانه و چه اصلاح طلبان و یا باند علی اکبر بهرمانی و شرکاء ؛ همگی به یک چوب رانده خواهند شد و در این میان تنها از آنها استفادهٔ ابزاری خواهد گردید. همانگونه که در سال ۸۸ نیز همان شد و به جز مزین شدن صدای آمریکا و یا رادیو آلمان و رادیو فردا به تصاویر موسوی و کروبی و خاتمی ؛ هیچ پشتیبانی عملی از این جریانها به عمل نیامد. کشورهای غربی یکبار توسط «گفتگوی تمدنها» گزیده شده اند و از لایهٔ زیرین این گفتگوها؛ شبکهٔ عبدالقدیر خان و پایگاه غنی سازی نطنز بیرون آمده است. این قصه دیگر تکرار نخواهد شد.
نتیجه اینکه: به نظر من آقایان جان کری و چاک هیگل؛ در مجلس سنا رای خواهند آورد و وزیران امور خارجه و دفاع آمریکا خواهند بود.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

مذاکرات رهبران ترکهای عثمانی با کاک عبدالله اوجالان (آپو)

پیشگفتار 

شاید نظریات کاک عبدالله اوجالان (آپو) در نبرد برای حیات آزاد کردستان بسیار بلندپروازانه به نظر بیاید؛ اما اگر به نظریات ایشان به عنوان یک استراتژی بلند مدت نگاه کنیم؛ یک استراتژی معقول است ولی همیشه عده ای وجود دارند که با مغلوط کردن صورت مسئله؛ به جنگ آن شکل غلطِ خودساخته رفته و از میدان نبرد پیروز بیرون آمده و چنین بنمایانند که «نظریهٔ واقعی» را شکست داده اند؛ درحالی که اگر خود را به حماقت نزنند و یا حداقل با خودشان صادق باشند؛ میدانند که آنچه که به چالش کشیده شده است یک «نظریهٔ قلابی و دستکاری شده» بوده است و نظریهٔ واقعی همچنان دست نخورده بر روی میز مانده است. مسئله این است که بعد از تقسیم سرزمین ماد در میان کشورهای من در آوردی ترکیه و سوریه و عراق؛ مردمان سرزمین ماد تحت فشار شدید نژادپرستانهٔ ترکهای عثمانی و عربها قرار گرفتند و آن بخش از سرزمین ماد نیز که به طور طبیعی در سرزمین مادری اش ایران باقی ماند نیز از ستم «شیعهٔ صفوی» که به غلط به «شوینیسم فارس» تعبیر میشود؛ مورد ستم بوده است.
اندیشه های شیعهٔ صفوی؛ ناسیونالیسم ایرانی خاص خود را پرورش داد که بهتر است نام آنرا «ناسیونالیسم شیعی صفوی» بنامیم و هیچ ربطی به «ناسیونالیسم ایرانی» ندارد. واقعیتهای تاریخ به ما میگویند که «امپراتوری ماد» نخستین امپراتوری ایران است و در واقع؛ «مادها» بنیانگذاران ایران هستند؛ اما «ناسیونالیسم شیعی صفوی» تاریخ ایران را با کوروش و «امپراتوری هخامنشی» آغاز میکند و این اندیشهٔ ظاهراً ناسیونالیستی یک بیراهه و خیانت به «ناسیونالیسم ایرانی» است. اما در طی ۵۰۰ سال سیطرهٔ اندیشه های کثیف و ضد ایرانی صفوی به صورت تفکر غالب در آمده است و به همین خاطر نیز؛ ستم مضاعفی که بر اقوام ایرانی سنّی مذهب رفته است از طرف اقوام تحت ستم؛ به «شوینیسم فارس» تعبیر شده است که این نیز به نوبهٔ خود یک اندیشهٔ غلط است. گویی که روشنفکران اقوام گوناگون ایرانی؛ همه چیز را دیده اند؛ الّا نقش ویرانگر اسلام. در حالی که هر چه که هست و میبینیم؛ برآیند ویرانگریهای ۱۴۰۰ سالهٔ اسلام و بویژه ویرانگریهای فرهنگی شیعی صفوی در ۵۰۰ سال اخیر است و لاغیر.
من به عنوان یک «ناسیونالیست ایرانی» یا بهتر بگویم «ناسیونالیست آریایی» از اینکه سرزمین ماد اعم از کردستان سوریه و کردستان ترکیه و عراق از زیر ستم نژادپرستانهٔ ترکهای عثمانی و عربها رها شوند استقبال میکنم و به همان اندازه نیز از تعیین مبدأ تاریخ ایران بر اساس آغاز «امپراتوری ماد» شادمان میشوم و فکر میکنم که این آغاز راه « حل کردن مسئلهٔ ایران به دست ایرانیان برای یکبار و همیشه؛ به شیوه ای ایرانی » است که از آموزه های گرانبهای  استاد فرود فولادوند است که همچنان در حد لقلقهٔ زبان ناسیونالیستهای قلابی مانده و به عرصهٔ «عملیاتی شدن» وارد نشده است. اما زمانی که ایرانیان یا نشسته اند و یا اینکه ناسیونالیسم شان به یک «ناسیونالیسم اختهٔ شیعی» تبدیل شده است که اخیراً نیز به چاشنی جزوهٔ آشپزی «جین شارپ» مزین گردیده است؛ این امر بسیار روشن است که «بیگانگان» با حضوری بسیار فعال این حفره را پر کنند؛ تا جایی که دیگر برای ما جایی نماند و برای آنچه که میتوانستیم تنها با حضور فعال به دست آوریم؛ چه بسا برای همیشه از دست بدهیم. شاید بعضیها در پاسخ بگویند که این وظیفهٔ حکومت مرکزی است و آنها هم در وظلیفشان قصور میکنند؛ ولی این تصور که رژیم جمهوری اسلامی در وظایف خود قصور میکند؛ یک اندیشهٔ غلط است. چون رژیم اسلامی حاکم بر ایران یک رژیم ضد آریایی و ضد ایرانی و یک حاکمیت تازی پرست است.

مذاکرات ترکهای عثمانی با کاک اوجالان(آپو)

ترکهای عثمانی در نبردهای عراق؛ از استقلال کردستان عراق وحشت کرده بودند و به همین خاطر نیروهای نظامی خود را به مرزهای مشترک به عراق و در واقع کردستان عراق گسیل داشتند و در طی دههٔ گذشته با دادن امتیازهای نیم بند و بسیار سطحی به سرزمین و فرزندان ماد؛ و گشودن باب مذاکرات مبتنی بر سیاست «فشار و مذاکره» با حکومت خودمختار اقلیم کردستان عراق پرداخته و برای خود جای پایی ساختند و اکنون نیز در فکر کنترل بحران کردستان سوریه هستند که بعد از سقوط رژیم اسد؛ به صورت یک اقلیم خودمختار در خواهد آمد. نظر به اینکه شاخهٔ سوری حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک) در سوریه یکی از وزنه های سنگین در کردستان سوریه است؛ لذا حاکمیت ترکهای عثمانی برای کنترل بحران مجبور است که با «پ.ک.ک» وارد مذاکره شده و امتیازات بیشتری به فرزندان ماد در کشور قلّابی ترکیه بدهد؛ تا از فشار اقلیم خودمختار کردستان سوریه (در آیندهٔ نزدیک) بکاهد.
اکنون به خاطر دامنهٔ تغییراتی که در نتیجهٔ عملیاتی شدن استراتژی خاورمیانهٔ بزرگ که به نام بهار عربی شناخته شد؛ سرزمین ماد از یک شانس تاریخی برخوردار شده است که میتواند در حد توان خود؛ امتیازات زیادی برای ادامهٔ استراتژی مبارزاتی خود به دست آورد و برای کسب امتیازات هر چه بیشتر؛ باید توانمندیهای خود را ارتقاء دهد. هرچند که سرزمین ماد راهی طولانی در پیش دارد؛ اما طلایه های امید دمیده اند و هر روز نور بیشتری بر سرزمین بنیانگذاران ایران؛ که از طرف ایرانیان فراموش شده اند میتابد.
از نظر من مذاکرات سردمداران ترکهای عثمانی و کاک اوجالان؛ افقهای گسترده تری را در نظر دارد و به مسئلهٔ کردستان سوریه و ترکیه خلاصه نمیشود. این مذاکرات مسئلهٔ کردستان ایران را هم در بر میگیرد و افق چشم انداز آنرا باید در چهارچوب «گسترش بحران سوریه به عراق و سپس ایران» ارزیابی کرد. به بیانی ساده تر؛ بعد از فروپاشی ستون فقرات هلال شیعی در سوریه و سپس فروپاشی حکومت شیعی مسلک حاکم بر عراق؛ شاهد جنب و جوش در کردستان ایران خواهیم بود و شاخهٔ ایرانی حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک) که در ایران به نام «حزب حیات آزاد کردستان» (پژاک) شناخته میشوند؛ بسیار فعال خواهند شد و ترکهای عثمانی در افقهای دورتر نمیخواهند کنترل بحران کردستان ایران را از دست بدهند.
جنبش کردستان ایران بنا بر توانمندیها و یا ناتوانی جنبش «ناسیونالیستی ایرانی» میتواند دو مسیر را در پیش روی خود داشته باشد:
الف: تبدیل شدن به اقلیم خودمختار کردستان ایران.
ب: نقطهٔ شروع جنبش رهاییبخش ایران و تشکیل ارتش رهایی بخش ایران. تا برای دومین بار به عنوان بنیانگذاران ایران مطرح شوند.

توضیح: از نظر من «ناسیونالیسم شیعی صفوی» که تاریخ ۲۵۰۰ ساله را مبداء خود قرار داده است؛ یک اندیشهٔ ضد آریایی و ضد ایرانی است و متاثّر از اندیشه های تازی پرستانهٔ شیعی مسلک است. لذا نه یک اندیشهٔ دوست؛ بلکه اندیشه ای «دشمن» به شمار میرود و تمامی نابسامانیهای  امروز ما و بویژه نابسامانیهای میان روابط اقوام ایرانی نتیجهٔ این تفکر است. هواداران این اندیشه را در تشکلهای سلطنت طلبان هوادار رضا پهلوی؛ پان ایرانیستها؛ ملی مذهبیها؛ مصدقی ها؛ جمهوری خواهان رنگارنگ  و حتی دار و دستهٔ احمدی نژاد و مشائی میتوان بوفور دید. ناسیونالیسم ایرانی که من از آن سخن میگویم؛ چیزی به نام شهروند درجه دو و یا «اقوام فراموش شده» را بر نمیتابد و مبتنی بر اندیشه های استاد فرود فولادوند و بر قراری آیین ریشه ای است.

کژدم