ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

«سطح» و «عُمق»

شاید برخی بپرسند که چرا نگفتی «رویه» و «ژرفا»؟ دلیلش این بود که ساکنین ایران «عربی» فکر میکنند و «عربی» زندگی میکنند و پرسشهایی از این دست فقط «سالاد و ماست و خیار سَرِ سفره» هستند. به همین سادگی.... ژرفای ایرانی و آریایی بودن در پایان دوران اشکانیان به سطح «ساسانی» رسید و سپس این «پوسته» توسط «وحوش تازی» دریده شد و «بربریّت» (غارت و چپاول) تبدیل به فرهنگ نسلهای بعدی «ایرانیان» شد. هرگز درسی نیاموختیم .... 
ایرانیان نه با حملهٔ «بربرهای عرب»؛ بلکه در زمانهایی پیشتَر با حاکمیت ساسانی (پوستهٔ ایرانشهری در سطح)؛ در درون مُرده بودند و «وحوش تازی» تنها کاری که کردند؛ «شکستن پوسته» بود. 
«عُمق» در طی صدها سال ساسانی در درون پوسته مُرده بود. ما هنوز هم نمیدانیم  که تفاوت میان «کوروش» و «داریوش» با یزدگرد سوّم چه بود؟ زیرا همینقدر کافی است تا زنجیره ای از پادشاهان را ردیف کنیم و حتّی «نادر راهزن» و «کریم خان حمّام ساز»  را نیز به این زنجیرهٔ خالی از محتوای که  نه تنها «حلقه های سُست» بلکه «حلقه های نَچَسب» نیز به فراوانی در آن یافت میشوند را «افتخارات ملّی» بدانیم و ناسیونالیسم خود را بر اساس زنجیری که حلقه های آن احمقانه به هم چسبیده اند بنا سازیم؛ بهانه نیز این است که «ما به ناسیونالیسم» نیاز داریم .... حالا به هر قیمتی که شده باشد. امّا از این «قیمت» غافل هستیم که چه بسا  «نابودی تاریخی ما» باشد. «هویّت دروغین» تراشیدن بسیار بدتر از «بی هویّتی» است.حتّی نمیخواهیم نیم نگاهی به  «ضرورت درک سطح و عُمق» بیندازیم. لذا مانند «کَف» به سطح رانده شده ایم و بیش از اینها رانده خواهیم شد و حبابهای ریز و درشتمان درزیر نور خیره کننده و گرمای «آفتاب» تَرَک خواهد خورد و در «سطح» نیز خواهیم مُرد (مانند دریاچهٔ آذربایجان) و شاید در کتابهای تاریخ که معلوم نیست چه کسانی آنها را خواهند نوشت  نه حتّی در حدّ «کلمات و جملات» بلکه در حدّ «مجموعهٔ الله بختکی حروف»  به زندگی «پُر افتخارمان» ادامه دهیم ...
زمانی که ظهور «مانی» را یکی از «افتخارات ملّی» تاریخ ایران میشمارند  و آن «فوکولیهای موّرخ» در باره اش غزل سرایی میکنند؛ کژدم میگوید:

«چرا مانی ظهور کرد؟».... پاسخ نیز از نظر کژدم بسیار روشن است:
مانی به همان دلیل ظهور کرد که تصویر خمینی را در ماه دیدند. دورهٔ ساسانیان؛ سراسر دورانِ سقوط «ارزشهای انسان» و رشد «ارزشهای انسان سانها و شارلاتانهای رهبر = دین سازی و سقوط در مغاک دین» بوده است و ظهور مانی؛ یک شبه انجام نگرفته است. در مستراح «دین سازی و دین سالاری» به جُز کرمهای مستراح؛ موجود دیگری سر بر نمی آورد.
چرا کسی از خود نمیپرسد که چرا چنین «مدفوعی = مانی» در دورهٔ هخامنشیان و اشکانیان ظهور نکرد و «دلبر عالم و عالمیان و فوکولیهای تاریخ نگار» نشد؟ تا او را «محصول آزادی اندیشهٔ دینی و دوران بلوغ فکری در دورهٔ ساسانیان» نام ننهند؟
حال شاید به درک مفاهیم «سطح» و «عُمق» نزدیک شده باشیم.
پرسشهای بعدی اینها هستند:
۱- آن عُمقی که به ظهور «کافکا» و «کامو» و «ژان پل سارتر» و فراگیر شدن افکار آنها منجر شد؛ چه ها بودند؟
لذا بهتر است به جای «کافکا شناسی» و اندازه گیری «شومبول صادق هدایت»؛ به عمق بپردازیم.
۲- آن عُمقی که به ظهور «مشروعه طلبان» و «مدرّس» و «کاشانی» و نهایتاً «خمینی» و همین اکنون «خامنه ای» و خاتمی و روحانی منجر شدند و همچنان محصول میدهند؛ چه هستند؟
۳- چرا ما گالیله و انشتین نداریم؟ .... ولی تا دلتان بخواهد؛ اکبر گنجی ها و ابراهیم نبویهای و سیّد رضا دیبا ها  و فرهادیها و مخملبافها و شاهین نجفیها و خسرو شکیباییها و صادق هدایتها و ..... داریم؟
۴-  چرا ما هیچ چیزی که «سَرَش» به «کونَش» بیَرزد نداریم؟

۵- ۴۰ درصد از محصولات سبزیجات ایران با «مدفوع انسانی» پرورش می یابند (نتیجهٔ کنونی و نهایی ۳۰۰۰ سال تمدّن آریایی). نتیجه اینکه : ساکنین ایران «مدفوع خوار» هستند. حتّی سپاه پاچاهارداران نیز به عرصهٔ کشاورزی وارد شده و میخواهد محصولات کشاورزی حاصل از «مدفوع پاسداران و بسیجیان» را به خورد «نژاد خاک بر سر آریایی» و «ترکهای غیور آذربایجان» بدهد.

در جویباری که عمق آن ۵ سانتیمتر باشد؛ ماهی سفید و قزل آلا یافت نخواهد شد؛ بلکه آنچه که فراوان یافت میشود؛ پشگل گوسفند و تاپالهٔ گاوهاست.

کژدم



ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

گلیم

بر اساس گزارشهایی که اکنون به تاریخ پیوسته و برخی آنها را فراموش کرده و برخی نیز آنها را به نفع خود دستکاری نموده و آنها را «موهبتی الهی برای تداوم زندگی ننگین غارتگران شیعه مسلک» دانسته اند و بر اساس خاطرات دست اندر کاران رژیم ننگین صفوی؛  در دوران پیش از آخرین حمله به عراق و برچیدن «نظم» و جایگزینی «بی نظمی» به عنوان نخستین مرحلهٔ اجرایی نمودن استراتژی کلان «باز تعریف خاورمیانه»؛ خایه های «انگل فرزانه» و «انگل بهرمانی» و تمامی باندهایشان؛ در گلوهایشان «پاپیون» شده بود.
امّا ناگهان «فرمان الهی » و کمکهای غیبیِ «انگل نازاده و دروغین نرجس خاتون»؛ ارادهٔ «شیطان بزرگ» را به سمت «نابودی قبیله زار عراق» تغییر داد و شیعیان را بر آن حاکم نمود.  (امدادهای غیبی؟ یا آغاز برنامه ریزی شدهٔ  توفان جنگهای مذهبی؟)؟

من (کژدم)؛ در آن زمان؛ این نابودی را نه به عنوان «نابودی عراق»؛ بلکه به «انفجار اتمی» تشبیه کردم که امواج آن از آفریقای شمالی؛ تا «مسکو» و «قره قوم» خواهد رفت. هرچند که نطفهٔ این بینش؛ سالها پیش از آن ؛ در زمان فروپاشی «یوگسلاوی به عنوان ستون اصلی نفوذ روسیه در اروپا» شکل گرفته بود و من (کژدم)؛ فروپاشی یوگسلاوی را آغاز فروپاشی نظم کهنِ خاورمیانهٔ پس از جنگ جهانی نخست میدانستم. البتّه در آن زمان این وبلاگ وجود نداشت و من این مطلب را در  گرد همایی های خانوادگی و دوستانه مطرح مینمودم و خیلیها به خیالبافیهای من می خندیدند؛ ولی ردّ پای این اندیشه را میتوانید در این وبلاگ پیدا کنید. (گزاف نمیگویم و هر آنکه باور ندارد؛ بیل و کُلنگ بردارد و  این وبلاگ را شخم بزند. زیرا که تنها وبلاگی است که حتّی اشتباهاتش را سانسور و حذف نکرده است و وبلاگش را «گورستان» مینامد.).
پس از آنکه وحشت از حمله به ایران رفع شد؛ «انگل فرزانه» از چاه مستراحی به نام «جان پناه» بیرون آمد و این امر را «فضل الهی» نامید و گفت که رژیم انگلهای صفوی مانند حکومت صدام نیست و «عقبه دارد». سالهای سال عقبهٔ خود را گسترش دادند و ۲ سال پیش «چاه مستراح برجام» را سر کشیدند. امّا آنچه که از دیدِ من نهان نبود ولی از دید بسیاری از خاک بر سرهای خود روشنفکر پندار و «ناسیونالیست صفوی» پنهان بود اینکه: شعار «رای من کو؟»(الاغهای ۸۸)؛ مخملباف؛ سازگارا؛ سیّد کونی ابراهیم نبوی؛ روسپی زادهٔ گنجی و  سیّد رضا دیبای کُس کِش ... همگی از یک قماشند ... و این مسئله یک نام دارد و آن؛ «امضای سند رسمی مرگ ایران» بود.
آنچه که انگل فرزانه «عقبه» مینامید؛ هلال شیعی و ستون فقرات آن؛ یعنی «تشکیلات سید حسن نصرالله» بود. این «عقبه» در زیر سایهٔ «روسیه» رُشد نمود. اسرائیل نیز به آن اهمیتی نداد؛ زیرا میدانست که «حزب الله لبنان» فقط یک معنی اصلی دارد و آن «آغاز جنگ مذهبی» و «ستون فقرات» ویرانی خاورمیانهٔ کُهن و زمینه سازی برای باز تعریف آن است.

حزب الله لبنان؛ همان «گلیم» است که اگر از زیر پای انگل فرزانه و آقای پوتین کشیده شود؛ و حتماً کشیده خواهد شد.
آن زمان هم ولی فقیه واقعی نشسته در کاخ کرملین و هم نوکر «پاستور نشین» او؛ خواهند فهمید که «ناسیونالیسم آمریکایی» چه بویی میدهد.

کژدم
 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

هشدار .... هشدار ... بو آگاداری .... بو آگاداری...

دوران جفتگیری «خامنه ای - اوباما» که در چهارچوب استراتژی شکست خوردهٔ «ایجاد حکومت جهانی» توسّط گلوبالیستها تعریف شده بود؛ نه تنها به پایان رسیده است؛ بلکه ناسیونالیسم آمریکایی در پی شکستن ستون فقرات این استراتژی است.
آنهایی که میگفتند دونالد ترامپ یک دلقک مانند احمدی نژاد است و من نیز در ابتدا چنین فکر میکردم؛ در اشتباه بودند و شاید من (کژدم) تنها کسی بودم که پی به اشتباه خود بُردم و موج عظیم «به حاشیه رانده شدگان» اروپایی و آمریکایی را که زیر چرخهای «گلوبالیسم» لِه شده بودند را دیدم. با اینکه خیلیها در آشکار و نهان به خاطر افکار عاریه ای خود از «شانتاژها و پروپاگاندا» به من خندیدند و گفتند که دوران سرگرمی و شو تلویزیونی به سر آمده و دونالد ترامپ شکست خواهد خورد؛ من بر پای دریافت  و «شناخت بر اساس دیدن» خود از مسیر اتفاقات زنجیره ای که دیده بودم ایستادم و «هری پاتر - ناپلئون» بر تخت نشست.
نه تنها «شو تلویزیونی» به پایان نرسید و «گلوبالیستها» پیروز نشدند؛ بلکه همان احمقهای گیر افتاده در تار عنکبوتی پروپاگاندای هالیوودی گلوبالیستها؛ اکنون میبینند که این «شو» در ابعادی گسترده ادامه دارد و اگر بازهم خود را با به رُخ کشیدن فلان قاضی زِپِرتی و «مارشال لا»   فریب میدهند؛ باید بدانند که «آن جنگل را برای تهیّهٔ هیزم بُریده اند»...
دیروز احمقی با من تماس گرفت و گفت: «این مرتیکه حرف دهانش را نمیفهمد و هرچی از دهنش درمیاد میگه و حالا در حال عقب نشینی است». به او گفتم که اشتباه نکُن. با پروپاگانداها خودت را دلخوش نکُن؛ شرایط کنونی مهاجرت و ماجرای فرودگاهها؛ یک مسئلهٔ گذرا است و مربوط به کسانی است که در این دورهٔ «برزخ» گیر افتاده اند. به تو نیز ویزای آمریکا نخواهند داد و شکمت را صابون نزن که پروژهٔ ترامپ شکست خورده است. مثل مگس و پشّه نباش که وزش باد جهت افکار و زندگیت را تغییر دهد. به صدای بلند «ناسیونالیسم آمریکا» گوش بده. بقیّه همه کشک و پشم است.
او گفت: «مرتیکه یک پسر ۵ ساله رو در فرودگاه دستبند زده که تو تروریستی و از یک بچهٔ ۵ ساله نیز میترسه» ... با او گفتم و به شما نیز که این سطور را میخوانید میگویم:
زمانی که یک پسر ۵ سالهٔ تان دستبند زده میشود؛ به جای سردادن شعارهای «نژاد پرست» و «ترس از کودک ۵ ساله»؛ فقط به یک موضوع و پیام مهم فکر کنید و آن اینکه: «تا زمانی که بر طبل شیعه گری میکوبید حتّی خردسالانتان نیز برای ما بی ارزش هستند. مسائل امنیتی؛ خُردسال و بزرگسال و زن و مرد نمیشناسد. همانقدر که شیعهٔ صفوی هستید... کافی است که دشمن باشید».
مگر دونالد ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود نگفت که «در صورت ضرورت جنگی همهٔ خانوادهٔ داعشیها را نیز بکشید»؟ و همهٔ گلوبالیستها او را متّهم به «ضدّیت با حقوق بشر» نکردند؟ و بر روی آن دست به تبلیغات گسترده نزدند؟ مگر نگفت که: «در صورت ضرورت از بمبارانهای گسترده (Carpet Bombing) استفاده بشود»؟ (اشاره به کشتار دسته جمعی سلّولهای سرطانی).  
آیا حالا که سکوت کرده است؛ این سکوت را به «عقب نشینی» تعبیر میکنید؟ آیا اینقدر عقبمانده و احمق هستید؟
صدای ترامپ؛ صدای هیتلر و نژاد پرستی نیست؛ بلکه صدای ناسیونالیسم آمریکای قدرتمند است. آنهایی که بر طبل نژاد پرستی دوناد ترامپ میکوبند و یا صدای این طبلها را باور میکنند؛ سخت در اشتباهند و این اشتباه عقوبتهای سختی برای آنها خواهد داشت. (اشتباهات محاسباتی).
اگر موجوداتی مانند «علی میرفطروس» از اوباما میخواستند که ایران را با خاک یکسان کُند تا آن مردک پفیوز که «کوروش - رضا شاه دوّم» (سیّد رضا دیبا) میخوانند بر تختی بنشیند که خودشان سرنگونش کردند؛ اکنون به آرزوهای شوم خود خواهند رسید. زیرا بالهای فرشتهٔ جنگ بر بالای سرزمین ایران که هیچ ایرانی در آن یافت نمیشود؛ گسترده شده است. روسها را فراموش کنید که از این سرزمین «رو به کویر شدن» دفاع کُنَد. روسها سرزمینهای بسیار گرانبها تری برای دفاع دارند و ایران حتّی در «آخر صف» هم نیست.
در گفتارهای پیشین به این مسئله که آمریکا میتواند «گلیم» را از زیر پای آقای پوتین بکشد و استراتژی روسها در رابطه با سوریه با «مَلاج به زمین گرم بخورد»؛ اشاره کرده ام. امّا ماجرای «گلیم» را توضیح نداده ام و نخواهم داد. این همان نقطهٔ ضعفی است که روسها دارند و مجبور خواهند شد که به «مناطق امن در سوریه» تَن بدهند. ترکهای عثمانی همچنان گیج هستند و نمیدانند که چکار کنند؟ (آیا تا به حال ا«لاغ عثمانی باهوش» دیده اید؟ ... من ندیده ام).
دوران افول ترکهای عثمانی و انگل فرزانه به سر آمده است؛ امّا آنکه این مُهر ابطال را  خواهد زد برای آنهایی که منبع اطلاعاتشان BBC و اوباشانی مثل آنهاست؛ پوشیده خواهد ماند؛ تا زمانی که در روغن داغ تبدیل به KFC شوند.
من (کژدم) بسیار تلاش کردم که این تراژدی برای ساکنین ایران اتفاق نیفتد.
بر اساس اعتمادی بی پایه به «تندر» پیوستم تا صدایم شنیده شود. امّا صدایم خفه شد.
من به «تبریزیهای باهوش» که ستارخان و باقرخان داشتند امید بستم؛ امّا همین تبریزیها را بسیار بی غیرت و بیشرف یافتم. زیرا زمانی که خانه های مردم «ایلخچی» توسط شیعیان صفوی؛ تنها به این خاطر که پیرو عقاید کثیف شیعی صفوی نداشتند به آتش کشیده شد صدایشان در نیامد؛ از تبریزیها نیز نا امید شدم و آنها را در حدّ «الاغهای عثمانی» میدانم. اگر تبریزیها به چنین گندابی سقوط کرده اند؛ ... وای به حال الاغهای اردبیل و ارومیه.
اکنون زمان باز پس دادن بهای بی شرافتیها و خیانتها فرا رسیده است.

حتماً ویدیوی سوزناک آن دختر بچهّ ای که ۱۱ سال پدرش را ندیده بود و به زبان فارسی گریه میکرد را دیده اید. زمانی که تصویر پدرش را نشان میدهند؛ یک پفیوز «ریشو» است. گویی که «نایاک» هیچ نصویر «بی ریش» از او پیدا نکرده است تا برای تبلیغات همسویش با BBC و DW استفاده کند. زهی تاسّف برای شکست تبلیغاتی.
آن دختر بچّه نمیداند که پدر «ریشویش» چه بسا عضو «مدافعین حرم» است و ۱۱ سال است که  پدران کودکان سوری را قتل عام میکند و کودکان سوری هرگز پدرانشان را نخواهند دید. آن بچّهٔ خردسال نمیداند که بیش از ۱۰ هزار کودک سوری در مسیر مهاجرت «ناپدید» شده اند و هر روزه  دهها بار به آنها «تجاوز» میشود.
من طرفدار آنها نیز نیستم. من فقط یک «آیینه» هستم تا تمامی زیباییها و زشتیها را نشان دهم  ولی گویی که دیگر «زیبایی» وجود ندارد و به همین خاطر است که تصاویر این آیینه؛ «تلخ»؛«زشت» و بیرحمانه هستند.
من نه نژاد پرست هستم و نه پای بوس رکاب قدرتمندان. بلکه تنها تصویر آنان را به شما نشان میدهم.

فریب جنجالهای «نایاک» و «سیّد رضا دیبا» را نخورید. آنها هیچ ارزشی برای شما قائل نیستند. آنها همدستان «خامنه ای کثیف سگ تبار» هستند و از شما در حدّ «دستمال مستراح» و «کاندوم» استفاده خواهند کرد .
زمانی که جنگ آغاز شود؛ با ساکنین فارسی زبانی که خود را «ایرانی» مینامند و ساکن آمریکا شده اند تا آن گاو شیردِه را بدوشند؛ مانند ژاپنیهای ساکن آمریکا در جنگ جهانی دوّم رفتار خواهد شد؛ زیرا که شما تابعیّت کشوری «بیگانه» و «دشمن» را دارید. لذا نمک به زخمهای خود نپاشید؛ در فراخوانهای «ضد جنگ» و «حقوق بشر» شرکت نکنید. تا در امان بمانید. هر چند که هم اکنون نیز در خطر هستید و احمقانه فکر میکنید که «مجامع بین المللی» نخواهند گذاشت تا فاجعه ای پیش آید.

کژدم



ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

۹۰ روز تعلیق؟ یا؛ گشایش بازیهای تازه ؟

ظاهر امر؛ صدور فرمانِ اجرایی تعلیق سفر؛ پناهندگی؛ ویزای تحصیلی واقدام برای اقامت دائم در آمریکا است. شاید برخی فکر کنند که این ۹۰ روز هم مثل همهٔ روزها بالاخره تمام خواهد شد؛ امّا تمام نخواهد شد. زیرا این فرمان در واقع «گشایش بازی» است.
BBC دلداری داد که نترسید؛ طبق نسخه ای که به دست BBC رسیده است این فرمان  فلانها و بَهمانها را شامل نمیشود و موقّتی است و در حدّ «صیغهٔ ۳۰ روزه» است. این فرمان بسیار موّقّتی که در نخستین خبرها زمانی ۳۰ روزه را نشان میداد؛ اکنون در طی ۲ روز ۶۰ روز دیگر رشد کرده و ۹۰ روزه شد . چیزی شبیه رشد غیر طبیعی مهدی موعود که در یک هفته یک ماه و در یک ماه به اندازهٔ یک سال رشد میکند (به بحارالانوار مجلسی مراجعه کنید).
BBC فراموش کرد  بگوید که زمانیکه خبرنگارش از ترامپ سوالی کرد و ترامپ از او پرسید : از کدام خبرگزاری؟ و خبرنگار بدبخت گفت: BBC ... دونالد ترامپ گفت: Another Beauty  (یک خوشگل دیگه) و او را بدین سان تحقیر کرد.
دونالد ترامپ این خوشگلها را با خبرهای آمیخته تغذیه خواهد کرد تا به «دروغگویان آشکار» تبدیل شوند و بی اعتبار شوند.
زیرا اینگونه سازمانها؛ خبرگزاری نیستند؛ بلکه «بنگاه سخن پراکنی» هستند. آیا دیدید که دونالد ترامپ چه بر سر Mitt Romni آورد؟ او را به مصاحبه برای احراز مقام وزارت امور خارجه کشانید و Mitt Romni نیز نقش واقعی و طبیعی خود را بازی کرد (جویای پُست و مقام برای نفوذ گلوبالیستها) و مثل سگ لَه لَه زد و بی آبرو شد و زجر کشید و در نهایت گفت: «مفتخرم که مرا دعوت کرد». چرا چنین گفت؟ آیا حرف دیگری برای فرار از «تحقیر شدگی» داشت؟ ... نه !!! ... نداشت ..... و باید «تحقیر شدنش» را به افتخار تبدیل میکرد و اکنون گُم شده است و اگر در فکر انتقام است؛ و از مجادلهٔ ظاهراً سیاسی اش به مسئله ای فردی سقوط کرده است؛ به آن نیز نخواهد رسید.
آیا حالا میتوانید «دونالد ترامپ» را اندکی بشناسید؟ مطمئن هستم که نمیتوانید. زیرا عادت کرده اید که پوست گردو را بشکنید و مغز گردو را ببینید و نوش جان کنید و «لپ تاپاله ها» و «مؤسسهٔ سوروس» و «دیل کارنگی»تان نیز همین بیراهه را به شما پیشنهاد میکنند ... مانند «نافرمانی مدنی و وصل کردن اطوها به برق» برای سرنگونی خامنه ای .... امّا گفته بودم که دونالد ترامپ مثل «پیاز» است. کسی که بخواهد به «مغز پیاز» برسد؛ یک احمق است. آیا «آرم = لوگو» (Tor Browser) را دیده اید؟ آرم «تور» (اینترنت تاریک) یک پیاز است. نمیدانم گرفتید یا نه؟
گفته بودم که تا پایان دورهٔ ۱۰۰ روزهٔ  ریاست جمهوری «پادشاه»؛ در بارهٔ آن سخن نخواهم گفت. امّا زمانی که رژیم کثیف شیعی حاکم بر ایران به کمک روسها؛ تا حدودی با شوربختی های آینده آشنا شده اند؛ چرا باید خوانندگان این وبلاگ در تاریکی بمانند؟ البتّه این حق را که زیاد به جزئیات وارد نشوم؛ برای خود محفوظ میدارم. آنکه فهمید؛ نوش جانش باد و آنکه نفهمید ؛ هرگز نخواهد فهمید.
در آینده ای نزدیک؛ پیشانی کثیف «اخوان المسلمین»؛ به داغ ننگ مزيّن خواهد شد و خانم «ترزا مِی» و خانم آنگلا مِرکل و رئیس جمهور فرانسه و بویژه ترکهای عثمانی  باید با آن یا کنار بیایند و یا خود و حزبشان به ورطهٔ نگون بختی سقوط کنند.
البتّه روسها نیز باید بفهمند که میتوان شرایطی بوجود آورد که S-300 ها و S-400 مثل مدفوع خشک شده و توخالی بر روی زمین بمانند. بویژه زمانی که گلیم از زیر پایشان کشیده شود.
میدانم که آقای پوتین این وبلاگ را نمیخواند ولی مأمورینش میخوانند. آنها میدانند که «گلیم» چیست و اگر زیر پایشان خالی شود؛ باید در «بهشت زهرا» دفن شوند. انگل فرزانه نیز میداند که بزرگترین نقطهٔ ضعفش همان «گلیم» است.
اگر «اخوان المسلمین» داغ ننگ بخورد؛ غزّه ویران خواهد شد؛ اردوغان باید به دنبال سوراخ موش بگردد در حالی که این سوراخ موش در موسکو نیست.
دونالد ترامپ به خانم «ترزا می» گفته است که ۱۰۰ درصد حامی «ناتو» است. راست هم گفته است. امّا بقیّه اش را نگفته است که من با اینکه آنجا نبودم؛ شنیده ام. ... 
آنچه من شنیده ام این بود: 
ترامپ: من ۱۰۰ درصد از ناتو (به عنوان یک پیمان) دفاع میکنم ... ولی این «کونیهای اخوانی عثمانی» در ناتو چه گُهی میخورند؟ ... به تاریخچهٔ شان نگاه کنید ... اینها دشمن هستند؟ یا دوست؟ ... اینها دُشمن هستند.
ادامهٔ بازی «تعلیق ۹۰ روزه» به قرار زیر خواهد بود:

۱- مادرقحبه های «نایاک» چقدر به «سپاه قدس» و وزارت اطلاعات رژیم کثیف شیعی وابسته است؟ از کجا پول در می آورد؟ چه کسانی به این تشکیلات کمک مالی میکنند و چشمهٔ جوشان آن کمکهای مالی کجاست؟
لذا آنهایی که با این تشکیلات کثیف رابطه دارند؛ یا گورشان را گّم کنند و یا دستگیر خواهند شد.
۲- اینهمه تکیه و حسینیّه و مسجد شیعی؛ با کدامین پولها ساخته شده و گردانده میشوند؟ روابطشان با بیشرفهای نفوذی در کانادا چیست؟ تا چه حدّی در قاچاق شیعیان و مواد مخدّر از مرز مکزیک دخالت دارند؟  تا چه حدّی برای حزب الله لبنان و رژیم کثیف شیعی حاکم بر ایران «پولشویی» میکنند؟ و .... همهٔ کثافتکاریهای دیگرشان.

این ۹۰ روز تنها «گشایش بازی» است .... بازی بسیار فراگیرتر و نفس گیرتر خواهد بود.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

پنج ضلعی«آمریکا - اتحادیّهٔ اروپا - چین - روسیه - گلوبالیستها» و سرنوشت «پشگلها»

اگر ۴ قمارباز بزرگ  و حرفه ای بر سر میز قمار بنشینند؛ برای سرگرمی  و وقت گذرانی بازی نخواهند کرد؛ لذا باید داراییهای خود را بر سر میز بگذارند. امّا آنچه که از دیدها پنهان میماند؛ این است که همزمان با گذاشتن «داراییها» بر روی میز؛ «نداریها» و «بدهکاریها» و «ریسک ها»  نیز بر روی میز گذاشته میشوند؛ هرچند که با پنهانکاری همراه باشند. اینجا است که بازی پیچیده میشود و هر قماربازی باید بر روی ترکیبی از کاردهای خود و حریفان بر پایهٔ «داراییها» ؛ «نداریها» ؛ «بدهکاریها» و انواع ریسکهایی که خود و حریفانشان پذیرفته اند و میزان قدرت پذیرش ریسکهای آینده از طرف همهٔ بازیگران را  محاسبه کند که سر به هزاران ترکیب میزند. به همین خاطر است که «نَدارهای کامل و بدهکار= پشگلها» تنها میتوانند در زیر بال و پَرِ  بازیگران اصلی ۲ نقش را بازی کنند.
۱- نقش «دارایی = برده = اموال = موالی» برای صاحبان.
۲- نقش «پشگلهای نگران برای ادامهٔ حیات»؛ که معمولاً به دلیل محاسبهٔ جذر و مدّها به نوکری و خودباختگی و چاپلوسی بیشتر نسبت به اربابان می انجامد.

امّا بر خلاف تصوّرات عامیانهٔ حاکمان و شبه روشنفکران متعلّق به «کشورهای پشگل»؛ این کشورها تمامی دارایی های خدایان قمارباز و تصمیم گیرنده را تشکیل نمیدهند. بلکه نقش «سالاد» در حاشیهٔ میز نهار و یا لیوانی از شراب بر روی میز قمار را بازی میکنند. امّا از نظر خدایان؛ بهتر است که  بخشی از ترکیبِ «حاکمان و مخالفان و مبارزانِ  پشگل» همچنان به صورت «مبارزان و مخالفان سلحشور» با رویاهای داشتن «جایگاه و مقام مهم» در عرصهٔ بازیهای بزرگ باقی بمانند.
لذا ضروری ترین مسئله؛ شناخت «ساختار کنونی» بازیگران اصلی است. زیرا آنچه که فعّال میباشد؛ «ساختار» است. مینوانید ساختار یک ویروس و یا یک سلّول سرطانی و یا یک کارخانه و یک بانک را  در مجموعه ای از احتمالات صدها هزاری؛ چند میلیونی و یا تریلیونی و ... در نظر بگیرید. امّا قصد من فلسفه بافی نیست؛ بلکه سخن گفتن از ساختارهای بسیار مشخّص با دایرهٔ توانایی محدود؛ در یک محیط محدود است.

آمریکا (کنونی)

جمعیّت: ۳۲۴ میلیون نفر.
تراکم جمعیت: ۳۵ نفر برای هر کیلومتر مربّع
میزان آب: ‌‍تقریباً ۷ درصد.
درآمد سرانه:۵۷۲۲۰ دلار
وسعت سرزمینی: ۹۸۳۳۵۱۷ کیلومتر مربّع

آمریکا یعنی «آمریکای کنونی» و هر کس که به آمریکای کنونی از دریچهٔ دوران «برده داری»؛ «کشتار سرخپوستان»؛ «غرب وحشی هالیوودی» بنگرد؛ در تاریخ یخ زده است. هرچند که نمیتوان اثرات این تاریخچهٔ کوتاه را حتّی در شرایط کنونی انکار نمود. برخی (بسیار اندک) همچنان بر طبل «برتری نژاد سفید» میکوبند؛ امّا صدای طبلهای «برتری نژاد سیاه» بلندتر و پّر هیاهوتر شنیده میشود. زیرا گلوبالیستها با ترفند نبش قبر تاریخ؛ از آن «تغذیهٔ انتخاباتی» میکنند و طبلها فقط وسیله هستند. امّا تا زمانی که بر این طبل کوبیده شود؛ صدای «نبرد نژادیِ» احمقانه؛ خاموش نخواهد شد. روند حرکت جامعه و سیاستمداران آمریکای کنونی حتّی قابل مقایسه با ۸ سال پیش نیز نیست. زیرا آمریکای کنونی در طی این ۸ سال ۱۰ تریلیون دلار به بدهیهایش افزوده شده؛ بسیاری از کارخانه هایش به کشورهای فقیر مهاجرت کرده و  دهها میلیون فقیر به داخل خاک آمریکا راه یافته اند (مهاجرین و پناهنده ها)  که از قِبَل همان بدهیهای تریلیونی آمریکا ارتزاق میکنند. با اینکه ویرانیهای بسیاری بوجود آمده است؛ امّا آمریکا همچنان قدرتمندترین کشور جهان است. شاید این جملات بتوانند معنی قدرت واقعی را به خواننده نشان دهند و همچنین توخالی بودن شعارهایی مانند «مرگ بر آمریکا» و یا «ما میخواهیم هم پیمان استراتژیک آمریکا بشویم» به عرصهٔ بازنگری واقعگرایانه بکشد. اگر این ویرانیها در روسیه و چین و آلمان و فرانسه بوجود می آمد؛ همهٔ آنها رو به قبله میشدند. به همین خاطر است که من کشورهای حاشیه ای را «پشگل ها» مینامم که با ۱۰۰ میلیارد دلار احساس «ثروت کلان» به آنها دست میدهد.
امّا همهٔ این ویرانیها توسط «نوکران گلوبالیستها» که از طریق فروش «شعارهای پر طمطراق پوچ و شکسپیری» که از تریبونها به خورد مردم داده می شدند و به بالای هرم قدرت سیاسی چه با مقام ریاست جمهوری و یا نمایندگی کنگره و سنا راه می یافتند تولید شده اند و توسط مزخرفبافیهای عوام پسند از همین نوکران افراد مقدّسی ساخته اند (فعّال حقوق بشر و امثال آن) که کسی نمیتواند از آنها انتقاد کُند و مثال زندهٔ آن همین جان لوئیس سیاهپوست است که به خاطر کتک خوردن در تظاهرات معروف به «یکشنبهٔ خونین» تبدیل به یک «بُت» شده است و اکنون نوکری گلوبالیستها را میکُند و انتقاد از او به «کفرگویی» تبدیل شده است. (نمونهٔ دیگر آن جان مکین سفید پوست است).
دونالد ترامپ نه تنها ویرانیها را به ارث برده است؛ بلکه باید با این خدایان قلّابی نیز که «بردگان گلوبالیستها» هستند بجنگد و این کار را از همان دوران مبارزات انتخاباتی آغاز نموده است و همچنان ادامه میدهد. امّا ارثیه های خوبی هم برای دونالد ترامپ رسیده است که باز میشمارم:
۱- کمپانیهای بین المللی تولیدی به خاطر بلندپروازیها و برآوردهای اشتباهشان در گسترش سرمایه گذاریها در کشورهای فقیر برای استفاده از برده های ارزان قیمت و امید به پیروزی هیلاری کلینتون؛ اکنون داراییهای زیادی برای «از دست دادن» دارند که حتّی اگر بر روی آنها معامله کنند؛ نه تنها بخشی از قدرت مالی خود را از دست خواهند داد؛ بلکه باید از اهداف کلان سیاسی خود در سطح بین المللی (اهداف سیاسی گلوبالیستی) بکاهند و در چهارچوب «ملّی» محصور شوند.
۲- روسیهٔ تضعیف شده تحت تحریمها.
۳- انتقال و استقرار نیروها و جنگ افزارهای آمریکایی در حوزهٔ بالتیک.
۴- رژیم شیعی حاکم بر ایران که دست و پایش را با قیر در پوست گردویی به نام «برجام» قرار داده اند و توان حرکت نخواهد داشت و انگل فرزانه نیز در ۱۰ روز اخیر در رابطه با حرام بودن «بمب هسته ای حق مسلّم ماست»؛ سخنرانی فرمودند (به آتش کشیدن برجام پیشکش). رژیم صفوی مسلک ایران داراییهای زیادی برای از دست دادن دارد و روسها نیز اینرا میدانند و به همین خاطر؛ ارزشی بیشتر از یک «ورقِ بازی» برایش ارزش قائل نیستند. زیرا میدانند که این رژیم در وضعیّت بسیار شکننده ای قرار دارد و «برجام» به تنهایی بقای آنرا تضمین نمیکند و با وارد شدن یک ضربهٔ کاری در زمان مناسب و به خاطر گسیختگی ساکنین ایران و عدم وجود رهبرانی که از طرف همگان پذیرفته شوند؛ میتواند به جنگ داخلی کشانده شود. امّا برای اجرای چنین سناریوهایی «زمان مناسب» لازم است و دونالد ترامپ در پی فراهم نمودن زمینه های «زمان مناسب» خواهد بود.
۵- اتحادیهٔ اروپای دست و پا گّم کرده؛ که از یکطرف در حال فروپاشی است و از طرف دیگر در معرض تحدید روسیه قرار دارد و همین ۲ دلیل کافی است که طعمهٔ خوبی برای مذاکرات با دونالد ترامپ باشند.
۶- رژیم اخوان المسلمینی ترکیهٔ عثمانی که با ماجرای کودتا وارد فاز جنگ داخلی علیه مردم خود شده است و مدّتی است که از تحدید اروپا به گسیل کردن مهاجرین بیشتر کوتاه آمده و اقتصادش به سراشیبی افتاده است و«فتح الله گولّن» نیز با گوشها و چشمهای باز در حال تماشای عمیقتر شدن بحرانهای داخلی ترکیه است.
۷- حکومتهای سوریه و عراق که بدون پشتیبانی خارجی نمیتوانند بر سرِ پا بایستند و آمادگی پذیرش هرخواسته ای که در ازای برآورده شدن آن؛ این حاکمیتهای ضعیف  بر سرِ پا بمانند را دارند. 
۸- کشورهای صنعتی آسیایی مانند ژاپن و کرهٔ جنوبی به خاطر زیاده طلبیهای چین به پشتیبانی نظامی آمریکا نیاز بسیار بیشتری دارند و زمینهٔ بسیار مساعدی برای دولت دونالد ترامپ بوجود آورده اند تا بتواند در زمینهٔ سیاسی و اقتصادی با آنها مذاکره کند.

مردم آمریکا در سالهای آینده شاهد رونق و شکوفایی اقتصادی بزرگی خواهند بود که انرژی آن اقتصاد بزرگ نیز در آمریکا تولید خواهد شد.

 اتّحادیهٔ اروپا (کنونی)

اندیشهٔ اتّحادیههٔ اروپای کنونی؛ پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر  شوروی  و ترس از «یک قطبی شدن» جهان به رهبری آمریکا بوجود آمد. انگلستان دیرتر از همه به این اتّحادیه پیوست و زودتر از دیگران از این اتحادیه خارج خواهد شد.
اتّحادیهٔ اروپای کنونی تلاش نمود که به یک قطب تبدیل شود و داستانهای زیادی بر سر زبانها افتاد که پول واحد اروپا میتواند جانشین دلار آمریکا شود و یا حتّی دلار را بکُشد. این اتّحادیه در آغاز با روسها و چین برای مقابله با آمریکا هم نوا بود و با اینکه در آن دوره؛ به خاطر فروپاشی شوروی و نزدیک شدن به روسیه و چین  نیازی به «ناتو» نداشت؛ امّا «ناتو» را که اساساً به هزینهٔ آمریکا اداره میشود را برای اهداف بعدی خود نگاه داشت.
امّا «گلوبالیستها» با نفوذ در ساختار سیاسی کشورهای اروپایی؛ نه تنها  ترس اتحادیهٔ اروپا از یکّه تازی آمریکا را از میان بردند؛ بلکه با آشکار نمودن «نظریهٔ حکومت جهانی»؛ اتّحادیهٔ اروپا را به عنوان یک پتانسیل و نمونهٔ مطلوب برای پی ریزی حکومت جهانی در نظر گرفتند و اینگونه بود که اتّحادیهٔ اروپا از روسیه و چین فاصله گرفت و به صورت بخشی از «موجودیت گلوبالیستی» در آمد.
حال شاید بتوان فهمید که چرا دونالد ترامپ «ناتو کنونی» را فرسوده و بی هدف توصیف کرده و از اندیشه های ناسیونالیستی کشورهای اروپایی استقبال میکند. فرسوده و بی هدف توصیف کردن و به طور همزمان «مهمّ» شمرد «ناتو» از طرف دونالد ترامپ؛ نه به خاطر عدم وجود «پیمان ورشو» (دلیل ضرورت وجودی قدیمی ناتو)؛ بلکه  تلاش برای باز تعریف اروپا و ناتو در جهت منافع و رهبری آمریکا است.
اگر زمانی کشورهای آلمان و فرانسه و ایتالیا؛ از ترس «یک قطبی شدن» جهان به تشکیل اتّحادیهٔ اروپا روی آوردند و با روسیه و چین همداستان شدند؛ اکنون به خاطر شاخ و شانه کشیدن روسیه و بی عملی اروپا و وابستگی شدید نظامی به «ناتو»؛ و احتمال فروپاشی اتّحادیه اروپا؛ دیگر شانس ایجاد اتحادیّهٔ دیگری را از دست داده اند و نظریّه هایی مانند ایجاد «ارتش مشترک اروپا» به پشیزی نمی ارزد که دلیل اصلی آنرا باید در بیداری مردم کشورهای اروپایی و پی بُردن به این مسئله که «گلوبالیستها» برای این کشورها ارزشی واقعی و در خور قائل نیستند و با به خطر افتادن منافع گلوبالیستها میتوانند بخشهایی از منافع ملّی آن کشورها را به حراج بگذارند (چیزی مانند ماجرای اوکرائین).
خانم «مارین لوپن» (رهبر حزب ناسیونالیستهای فرانسه) که مغضوب گلوبالیستها است؛ به خاطر فشارهای سنگین مالی گلوبالیستها بر «جبههٔ ملّی فرانسه»؛ مجبور شده بود که از مؤسسات مالی روسی استفاده کند. امّا با دیده شدن اخیر ایشان در «بُرج ترامپ»؛ و پس از رفتن دونالد ترامپ به کاخ سفید؛ میتواند از مؤسسات مالی آمریکایی استفاده کُند و دونالد ترامپ نیز اهمیتی نمیدهد که چه کسی داد و بیداد راه خواهد انداخت.
در واقع کشورهای اروپایی؛ زمانی که به خاطر وحشت از «شَبَح آمریکای یکّه تاز»؛ اتحادیّه ساختند؛ اکنون با ظهور «آمریکای یکّه تاز واقعی»؛ در مسیر فروپاشی قرار گرفته اند (شوخی گزندهٔ واقعیّت با امیال و آرزوها).
آیا آلمانیها میتوانند بار دیگر با روسها همداستان شوند؟ .... هرگز.
کشورهای اروپایی به جای مقاومت در برابر «ظهور عقاب بزرگ»؛ باید به «بازتعریف شدن» تن در دهند.

چین (کنونی)


جمعیّت: ۱۳۷۶۰۰۰۰۰۰  نفر.
تراکم جمعیت: ۱۴۵ نفر برای هر کیلومتر مربّع
میزان آب: ‌‍ ۲/۵  درصد.
درآمد سرانه:۸۲۳۹ دلار
وسعت سرزمینی: ۹۵۹۶۹۶۱ کیلومتر مربّع
چینیها دیوار بزرگ را برای جلوگیری از حملهٔ اقوام وحشی ساختند؛ امّا مغولها از این دیوار گذشتند. سپس دیوار آهنین ایدئولوژیک  کمونیستی ساختند و اینبار سرمایه های جهانی از آن گذشتند. اکنون چه دیوار غیر قابل نفوذی مانده است که چینیها بتوانند بسازند؟ به نظر من بهتر است که چینیها در ساختن «دیوار مکزیک» به دونالد ترامپ کمک کنند؛ هرچند که ۲ دیوار بلند تاریخی که توسط چینیها ساخته شده بود شکسته اند و تجربه های شکست خورده شمرده میشوند (مثل خط ماژینوی فرانسویها).

زمانی که «سونامی سرمایه و تکنولوژی» از دیوار چین گذشت؛ حاکمیت چین به جز فروش و کرایه دادن برده های ارزان قیمتِ چینی هنر دیگری نداشت؛ و بازار اعضای حزب کمونیست گرم شد و مانند فرماندهان سپاه پاچاهارداران و بابک زنجانیها به میلیاردرهای یک شبه تبدیل شدند. حزب کمونیست چین بخش بزرگی از ثروت را هزینهٔ ساختن «شهرهای ارواح بی مصرف» نمود که یادآور رفتار اشخاص فقیری است که برندهٔ لاتاری میشوند و نمیدانند که با پول هنگفت چه باید بکنند؟
اینبار در صورت «بازگشت موج»؛ حاکمیت چین دچار «بحرانِ عدم توانایی برای کنترل بحران» خواهد شد. این امر همان چیزی است که ذهن دونالد ترامپ را مشغول کرده است. 
اگر جمعیت بزرگ و فقیر چین؛ زمانی هدف بزرگ سرمایه های جهانی بود؛ اکنون میتواند نقش «پاشنهٔ آشیل» چین باشد و هست.
بازار کار چین به خاطر وارد شدن «برده فروشان دیگر» به بازار برده فروشی نه تنها اشباع شده است بلکه بازار فروش محصولات ارزان و بی کیفیّت به قیمتهای بالا نیز در حال از میان رفتن است و حکومت برده فروش چین و سایر برده فروشان باید به فکر بازارهایی در کشورهای فقیر و یا بسیار فقیر باشند. لذا حاکمیت چین با یک پارادوکس ساختاری روبرو است و حتّی بدون ظهور ناسیونالیسم آمریکایی و اروپایی نیز در آینده ای نه چندان دور باید با این مشکل ساختاری و بسیار مهمّ دست به گریبان شود. امّا با ظهور ناسیونالیسم آمریکایی و اروپایی؛ حکومت و مردم چین با شتابی ده چندان برابر؛ به سوی دست به گریبان شدن با آن به پیش خواهند تاخت.
اگر کلان شهرهایی مانند پکن و شانگهای تبدیل به «شهرهای ارواح» با برجهای خالی از سکنه شوند؛ آنروزها را باید «آرماگدون چینی» نام نهاد. امّا ماجرا به همین سادگی و به صورتی مکانیکی پیش نخواهد رفت و شاهدِ تظاهراتها و سرکوبهای خونین خواهیم بود؛ سرکوبهایی که چه بسا میلیونها کشته و زخمی و زندانی به جای بگذارد و مشکل همچنان پابرجا بماند و یا به سرنگونی رژیم و چند پارگی چین بینجامد.
بر اساس برآوردهای سازمانهای تحقیقاتی؛ تا سال ۲۰۵۰ دهها میلیون چینی و هندی از سوء تغذیه و یا گرسنگی تلف خواهند شد که البته میتواند بدتر از این هم باشد. زیرا اینگونه پیش بینیها بر اساس مُدلهایی انجام میگیرد که دارای همه ابعاد واقعی نیستند. پرسش این است که اگر دهها میلیون از گرسنگی بمیرند؛ تعداد آنهایی که فقط میتوانند اندکی بیشتر زنده بمانند چند میلیون و تعداد آنهایی که در جایگاههایی مانند بالای خط فقر؛خط فقر و یا زیر خط فقر زندگی خواهند نمود؛ چند ده و یا چند صد میلیون نفر خواهد بود؟ تعداد کودکان بی سرپرست چند ده میلیون نفر خواهد بود؟ میزان جُرم و جنایت چه خواهد بود؟ .... و پرسشهای وحشتناک دیگری که با اندکی فکر کردن میتوان به این لیست کوتاه افزود.
فرضیهٔ کژدمی اینکه: مشکلات ساخناری چین؛ چین را به دشمن طبیعی همهٔ همسایگانش تبدیل خواهد کرد.
سخنرانی آتشین اخیر رئیس جمهور چین در گردهمایی «داووس»؛ با گوشهای سرد و مغزهای سردتر شنیده و تحلیل شد و این خبر خوبی برای چین نیست. زیرا سایر شرکت کنندگان میدانند که «چین» تبدیل به «حجرالاسود» شده است و تمامی سنگها به سوی آن پرتاب خواهد شد. لذا چین را باید در حال از دست دادن اعتبار اقتصادی به حساب آورد.
آنهایی که در اروپا و آمریکا؛ سالیان درازی به اینگونه سخنرانیهای مزخرب گوش داده اند؛ دیگر اهمیتی به آن نمیدهند. فرق میان یک گفتار آتشین که از دل بر می آید؛ با «فوتوکپی تئاتری» آن؛ فرسنگها فاصله دارد. بویژه آنکه «رومئو» یک هنرپیشهٔ سیاستمدار باشد. چندی پیش یکی از دوستان با افتخار گفت که دخترش میخواهد هنرپیشه (بازیگر) شود و به کالج میرود. به او گفتم: پس از این هرگز به دخترت اعتماد نکُن و برایش توضیح دادم که چرا نباید به یک «بازیگر» اعتماد کرد؟!
خبر ناگوار دیگر برای چین که تقریباً همزمان با گردهمایی داووس بوقوع پیوست؛ زمینگیر (دریا گیر؟) شدن ناوگان نظامی چین که برای قدرت نمایی از تنگهٔ تایوان میگذشت؛ بوسیلهٔ نهاد «جنگ الکترونیک ارتش تایوان» بود. این ناوگان که با نخستین ناو هواپیمابر چین  رهبری میشد با آبرو ریزی بزرگ بالاخره توانست از تنگهٔ تایوان بگذرد.

روسیه (کنونی)


جمعیّت: ۱۴۴۲۰۰۰۰۰  نفر.
تراکم جمعیت: ۸/۳ نفر برای هر کیلومتر مربّع
میزان آب: ‌‍تقریباً ۱۳ درصد.
درآمد سرانه:۷۷۴۲ دلار
وسعت سرزمینی: ۱۷۰۷۵۲۰۰ کیلومتر مربّع
با نگاهی به جدول بالا که در حدّ اطلاعات عمومی و بسیار سطحی است؛ میتوان به سادگی دید که  روسها بدون اینکه بدانند؛ بر اساس دارایی منابع طبیعی برای ادامهٔ حیات؛ چقدر خوشبختند؟ امّا این خوشبختی میتواند به سیاه بختی تبدیل شود. زیرا زمانی هست که رهبران یک جامعه در خواب و رؤیای خوشِ داراییها فرو میروند و از «آفریدن آینده» باز میمانند و نمیتوانند بفهمند که آنچه که مهمّ است «آفرینندگی» است و گرنه داراییهای نسل پیشین میتواند به سادگی نه تنها به «نداری» بلکه به «بدهکاری» تبدیل شود (به کسر بودجهٔ رژیم کثیف شیعی نگاه کنید تا بدهکاری و ضعف ساختاری را ببینید). در حالی که چشمهای حریص راهزنان و دزدان همچنان بیدار است؛ آقای پوتین تمامی آکروبات بازیهای KGB مانندش را بر روی دشمن خیالی متمرکز کرده است. کوروش بزرگ برای استفرار «ایران نوبیاد» در نبرد با راهزنان و غارتگران کشته شد. با اینکه آنان را می شناخت و با شیوه های رزمی آنها آشنا بود. اگر داریوش بزرگ نبود؛ آنچه که اکنون «ایران؛ ایران» میگویند و فریاد میزنند و اشک میریزند؛ وجود نداشت. روسها از تاریخ نیاموحته اند؛ بلکه با چشمهای کور تاریخ را تکرار مکرّر میکنند.

اگر آمریکاییها باید از مهاجرت «مکزیکیها» و ساکنین فقیر و درماندهٔ  سایر کشورهای آمریکای جنوبی بترسند و مردم اروپا از مهاجرت مسلمانان ساکن آفریقا و کشورهای خاورمیانه وحشت کنند؛ روسها به طور طبیعی باید از مور و ملخهای «چین» نه تنها بترسند؛ بلکه سراپای وجودشان را وحشت پُر کُنَد. زیرا مشکلات ساختاری چین؛ آن کشور را به دشمن طبیعی روسیه تبدیل میکند. چین دارای جمعیتی بسیار بزرگ و سرزمینی کوچک در مقایسه با جمعیت ساکن آن است. عدم توازن یا باید به «توازن ساکنان با طبیعت» و یا «مرگ طبیعت» و یا «مرگ ساکنان» بینجامد و بسیار خوب میدانیم و یا اینکه باید بدانیم که مرگ طبعت به معنی مرگ ساکنان است. گربهٔ ماده ای که ۱۰ پستان دارد نمیتواند ۱۳ و یا حتّی ۹ فرزند را بنا به شرایط گوناگون بپذیرد و به «فرزند خواری» روی می آورد تا با فدا کردن «ضعیف ترها»؛ «تواناترها» را حفظ کُنَد. پس چگونه است که در شاخهٔ انسانیِ درخت حیات؛ «انسان سانها» نه تنها حفظ میشوند؛ بلکه وَبال گردن میگردند؟ تراکم جمعیت و میزان آب کشور چین نشان میدهد که این کشور در چه مخمصه ای قرار دارد و با برداشته شدن قانون تک فرزندی؛ مشکلات چین رو به افزایش خواهد گذاشت و باید کسی پیدا شود که بهای این مشکلات را بپردازد و چه کسی بهتر از همسایگان نزدیک چین برای پرداختن این هزینه ها را سراغ دارید؟ روسیه لذیذترین همسایه برای مور و ملخهای چین» است و آقای پوتین در حال نشانه روی بمب و موشک اسکندر به سوی اروپا و آمریکا است. میگویند که آقای پوتین یک استراتژیست بزرگ و یک ماشین حساب «سرد» است (به نقل از کیسینجر). من باور ندارم و آقای پوتین را یک ماشین حساب سرد برای محاسبات رسیدن به «برهوت» میشناسم و هنرهای رزمی و کشتی گرفتن با خرس؛ نه تنها به او کمک نخواهد کرد؛ بلکه او را به «باتلاقِ باخت» خواهد کشانید. آقای پوتین نباید فقط به تاکتیک اصلاح سیاست خارجی روسیه بسنده کند؛ بلکه باید به «ماراتون» (Long Run) بچسبد و هرگز فکر نکند که دیگران احمق هستند و انتخاب دونالد ترامپ را سازماندهی کرده است. زیرا انتخاب دونالد ترامپ برآیند نوعی نپخته (خام) از بیداری است.
اگر آقای کیسینجر یک استراتژیست بزرگ است (که هست) و آقای پوتین را یک «ماشین حساب سَرد» نام نهاد؛ سخنان او باید با دقّتی بسیار موردِ تحلیل قرار گیرد؛ و گرنه داستان «هندوانه و زیرِ بَغَل» یک داستان کوچه بازاری است که در «کتاب کوچه» احمد شامبولی نیز میتوان آنرا دید.
مشکل روسها نه ناسیونالیسم و نه فقر منابع طبیعی؛ بلکه جایگاه و سمت و سویی است که رهبرانش؛ دوربینهای خود را برای رصد کردن دیگران  (دُژمنان خیالی) مستقر کرده اند و این مهندسیِ اشتباهی؛ ریشه در تاریخ روسیه دارد.
در یک نبرد فرضی میان چین و روسیه؛ اگر روسها بتوانند ۷۰۰ میلیون چینی راقتل عام کنند و در مقابل آن تنها ۱۰۰ میلیون کشته بدهند؛ ۷۰۰ میلیون چینیهای باقی مانده تمامی سرزمین پهناور روسیه را تسخیر و روسهای باقیمانده را به جای اسب به گاری خواهند بست؛ البتّه اگر آنها را زنده زنده نخورند.
مشکل دیگر روسها این است که با اینکه «گلوبالیسم» را دقیقاً میشناسند؛ همیشه چه به خاطر عادتها و سنّتهای محاسباتی دیرینهٔ مبتنی بر فرهنگ KGB  و یا چه به طور عمدی؛ آدرسهای غلط میدهند تا همچنان قهرمان نبرد شرق و غرب استالینی باقی بمانند؛ زیرا این فرهنگ همچنان دنبالهٔ خود را مانند ستارهٔ دنباله دار به یدک می کِشد و فرهنگ شعاری شکست خوردگان نبرد ۶ روزه همچنان ادامه دارد که طبل بسیار مناسبی برای کوبیدن بر حماقت عربها است. و گزینهٔ سوّم اینکه:  من اشتباه میکنم و موجودیّتی به نام «گلوبالیسم» وجود ندارد و همه اش حرف و حدیث است که برای فریب ناسیونالیستهای روس آفریده شده اند؟؟!!
گزینهٔ چهارم اینکه: «روسها احمقهای منطقی هستند» و سخنوری منطق ارسطویی در «علم کلام» (کار بُرد منطق در انکشاف مزخرفات کاتولیکها و اُرتودوکسها و سنّی مسلک ها و شیعه مسلکها) را با تحلیل منطقیِ واقعیتهای تلخ آینده؛ عوضی گرفته اند. 
واقعیت این است که اگر خود را در بحثهای «کلامی» که هیچ ریشه ای در واقعیت ندارند و حتّی مانند «عنتر» نمیتوانند جای دوست و دشمن را مشخّص کنند؛ گرفتار شویم (Hallucination) دیگر جایی برای واقعیّتهای سخت روزمرّه که آینده را میسازند باقی نمی ماند و جنگاوران دلاور باید در کوچه پس کوچه های (Hallucination) بجنگند و بمیرند و دستاوردشان «شکست» باشد (پیروزی غرور آفرین در جنگهای ۸ ساله و نوشیدن قهرمانانهٔ جام زهر پُر افتخار؟؟؟!!!).
روسها میتوانستند بزرگترین صادرکنندهٔ مواد غذایی در سطح جهانی باشند؛ امّا همچنان به پستان طبیعت چسبیده و نفت و گاز فروش باقی مانده اند. در حالی که اکنون وارد کنندهٔ «تُرّبچه و کَلَم عثمانی» شده اند. لذا باید جایزهٔ  نوبل «کَلم و تُربچهٔ عثمانی» را به آفای پوتین اهدا نمود و مدال «ناپلئون بُناپارت» را به آقای لاووروف  «به خاطر پیروزیهای طنز آمیز و مسخره در سوریه»؛ هدیه کرد. آنکه در تاریخ گّم شود؛ هرگز پیدا نخواهد شد. زیرا تاریخ جهان مُردگان است و کلیشهٔ تجربهٔ مُردگان نمیتواند چراغ راه آینده باشد ؛ مگر آنکه تجربیاتِ مُردگان «بازتعریف» شوند.

اکنون که این نوشتهٔ مختصر را به پایان میبرم؛ «پادشاه» سوگند خورده و بر تخت نشسته است و نشان داده است که همانی هست که گفته بود.
به جز خوشبختی مردمش چیز دیگری  نمیخواهد. شاید بگویید که «تا چه زایَد سّحّر» ... من فرزند سحرگاهان را از دیرباز دیده ام.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۷, سه‌شنبه

بازگشت موجِ سونامی گلوبالیسم

من از طبیعت بیشتر آموخته ام  تا انسانها و از طبیعت انسانها بیشتر آموخته ام تا از گفتار آنها. گفتار تنها لقلقهٔ زبان  برای اظهار وجود؛ فریب و در بهترین حالت پیشنهاد و انتقال و تزریق یک مالیخولیای صادقانه است . حتّی اگر گفتاری ظاهراً علمی باشد؛ باید عمیقاً به آن دَرک رسید که هیچ دانش علمی با گفتار انتقال نمی یابد؛ بلکه تنها با تجربه و تحقیقات تجربی است که می آموزیم.
یک مقالهٔ علمی تنها برای کسانی که تجربه ای همسان با نویسندهٔ مقاله داشته اند؛ قابل درک است. بخشهای خاکستری و مِه آلود مقاله؛ تنها با تجربهٔ تحقیقاتِ عملی است که میتوانند پذیرفته و یا غیر قابل پذیرش قلمداد شده و یا به خاطر کمبود اسناد؛ دانشمند را به سوی «ابزارسازی» برا ی تحقیقات بیشتر سوق دهد. دانشمندی که ذهنش نتواند «ابزارسازی» کُنَد؛ به «موزهٔ اکتشافات علمی» تبدیل میشود و بهترین جایگاه برای او «کُرسی تدریس دانشگاه» است و نه آزمایشگاههای تحقیقاتی.
اکنون حتّی در میان روشنفکران ظاهربین سیاسی نیز؛ «سونامی» نامی است که با مورد و یا بی مورد؛ بکار برده میشود  و به قول معروف «مُد» شده است؛ چیزی در حدّ یک «Application» در آیفون و یا هر کامپیوتر و یا موبایلفون هوشمند؛ که اگر بکار نبری؛ میگویند که «آنگولا» و یا «کهنه فکر» هستی و اگر بکار ببری؛ به کوچه پس کوچه های طرّاحان کشانیده شده و گُم میشوی. به نظر من داشتن قطب نما بسیار خوب است. این قطب نما نباید «ساخت اسلام» و یا «ساخت آمریکا؛ روسیه؛ چین و اروپا» و یا ساخت ملغمهه ای از کافکا؛ مارکس؛ کامو؛ ژان پل سارتر باشد که عصارهٔ آن در مستراحی به نام «کمپانی مدفوع سوروس» جمع شده است. این قطب نما باید «ساختِ تو» باشد؛ ... و گرنه «مُحسن مخملباف» میشوی. از توبهٔ نصوح و بایکوت  شروع میکنی؛ با عروسی خوبان ادامه میدهی و به کافکا میرسی و در سکانس آخر در مستراح «جورج سوروس» به گور سپرده میشوی. (البتّه ملغمهٔ خوبی برای «درخشیدن همچون الماس» در چاه مستراح هنری جورج سوروس است).
این تمامی تصویر  چرخهٔ زندگی «گویشی و شنیداری»  آن نوع از گونه های انسانی است که رشد فکری آنها با «شنیدن» آغاز و با «تکرار دوبارهٔ شنیدار» با «گویشِ کلیشه ای دیگر»  پایان می یابد (بایسیکل ران) و از کتاب و از تصویرهایی که «دیگران پرداخته اند» (فیلم و داستان) فراتر نمیرود. اینچنین روشنفکرانی «جایزه ها» و «مشاهیر بودن» در مستراح جورج سوروس  را دِرو میکنند و  پیروانشان «ویرانی سرزمین خود» را درو میکنند و یا خواهند کرد تا به گوری که دایناسورها در آن آرمیده اند (منابع نفت و ذغال سنگ) سپرده شوند. امّا پرسش علمی این است که آیا ما در آینده به منابع انرژی فُسیلی نیاز خواهیم داشت  یا نَه؟ ... آیا ما وجود خواهیم داشت که حتی یک سیب کرم خورده بچینیم؟ یا اینکه دیگر وجود نخواهیم داشت؟

در دوران تندبادها و زلزله ها؛ پدیدهٔ «زمان» نقش بسیار مهمّی بازی میکند و هرکس که این پدیده را در طرّاحی استراتژی؛ خوار بشمارد؛ به هیچ هدفی نخواهد رسید.

 زمانی که «سونامی سیاسی - اقتصادی» از غرب آغاز و از دیوار چین  بدون شلّیک حتّی یک گلوله گذشت؛ حکومت کمونیستی چین به «گردانندهٔ بازار فروش و کرایهٔ بردگان چینی» تبدیل شد و  حرکات چند جانبه ای را برای باز کردن گره کور خلاصی از دست «جمعیّت نامتناسب با منابع طبیعی زیستی موجود در چین» آغاز نمود. از همکاری تنگاتنگ حکومت کمونیستی چین با مافیای چینی (Triad) برای قاچاق بردگان چینی به سرزمینهای دیگر گرفته؛ تا مهاجرتهای قانونی و لغو تابعیت چینی مهاجران؛ بخشی از این روند بود. بخش مهمّ تر؛ دنبال کردن اهداف ناسیونالیستی چین بود که از طرف گلوبالیستها بی اهمیّت جلوه داده شد و نتیجه اش  جزیره های نظامی مصنوعی است که اینک  از دریای جنوب چین سر بر آورده اند.

به زبانی ساده؛ آنهایی که درجه‌ٔ هوش و قدرت مالی خود را بسیار بالاتر از حدّ نیاز برای تشکیل حکومت جهانی ارزیابی میکردند؛ اکنون باید هزینه های کلانی برای «کنترل بحران» بپردازند و همچنان دستهایشان را از نگرانی  رسیدن به «پیروزی» و یا «فاجعه» به هم بمالند.
من از روسیه و آقای پوتین سخنی نمیگویم؛ زیرا فقیر تر از آن هستند که بتوانند کاری بکنند.

اگر «موجِ رفتِ» سونامی مالی و صنعتی برای چین و سایر کشورهای آسیایی گشایش به ارمغان آورد و بالا رفتن قیمت انرژی را به کشورهای تولیدکنندهٔ نفت ارزانی داشت؛ .... با آغاز «موجِ بازگشت سونامی»؛ هر آنکه بهره ای از آن برده و ساختار اجتماعی؛ سیاسی؛ اقتصادی خود را بر اساس «موجِ رفت» بنا نهاده است؛ همهٔ دستاوردهای ناپایدارش را به یکجا خواهد باخت.

دنیای دونالد ترامپ بر اساس «بازگشت موجِ سونامی» بنا خواهد شد.

کژدم



ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

هدیهٔ کریسمس

خوانندگان گرامی

فیلم سینمایی Inferno را تماشا کنید و در کنار آن سلسله مقاله های «گفتگویی از نوع دیگر» را دوباره و چند باره بخوانید.

نظریهٔ حاکم بر این فیلم سینمایی؛ حدود ۴ سال پیش؛ پس از ۳۵ سال رمل و اسطرلاب انداختن از طرف کژدم؛ بالاخره منتشر شد.
درد بی درمانی که چه بسا  قتل عامهایی از نوع «قتل عام کامبوج» (راه حلّ خمرهای سرخ) به عنوان راه حلّ نهایی و آخرین پاسخ به بزرگترین پرسش زمان کنونی برگزیده شود.

کژدم


ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۶, جمعه

میگویند «حلب سقوط کرد»

روسها «دستورهای باز» (به هر قیمتی) و «دستورهای بسته» (باید بشود) صادر کردند و حلب سقوط کرد. امّا پرسش این است که حلب از کجا و به چه جایی سقوط کرد؟ مگر همین حلب تا ۶ سال پیش در دست روسها و نوکران منطقه ای صفوی مسلک روسیه نبود؟ اکنون مسئله این نیست که حلب سقوط کرد؛ بلکه مسئله این است که: هزینهٔ نگهداری آن چقدر است و آیا قابل پرداخت است؟!!  پاسخ به این پرسش را باید در  داراییهای مازاد بر مصرف روسیه و نوکران صفوی مسلکش جستجو کرد.
۶ سال پیش؛ حلب شهری زنده بود. اکنون حلب شهری مُرده است. هزینهٔ نگهداری «مُرده» و مبارزه با بوی متعفّن یک مُرده بسیار سنگین تر از نگهداری یک موجود زنده است. لذا از نطر من «فتح حلب» فقط یک معنی دارد و آن معنی؛ «بالا رفتن هزینه ها» است. هزینه هایی که میتوانند فاتح را به ورشکستگی بکشانند.
آقای پوتین فکر میکرد که برای رویارویی با ترامپ؛ باید هرچه زودتر حلب را تسخیر نمود و از آن به عنوان اهرم فشار بر علیه ترامپ استفاده کرد. امّا آقای پوتین هرگز به این مسئله فکر نکرد که شاید دونالد ترامپ  در پاسخ باج خواهی روسها بگوبد:
«حلب را تسخیر کردید؟ .... به تخمم که تسخیر کردید .... میخواستید تسخیر نکنید».

پوتین هنوز ترامپ را نمیشناسد و بهتر است که در سر مستی هایش باقی بماند.
وضعیت آقای پوتین مانند گربه ای خانگی است که موش شکار میکند و شکار خویش را برای نشان دادن به صاحبخانه به درگاه می آورد و صاحبخانه به جای تشکّر به گربه میگوید: برو خودت بخور.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

گاوِ انگل فرزانهٔ تشیّع شنیعه «تخم دو زردهٔ دوقلو» زایید ... هزینهٔ آقای پوتین چند برابر شد.

«ترزا  مِی» (Theresa Mary May) به عنوان نخستین نخست وزیر انگلستان؛ پس از پیروزی «برکسیت» (یعنی انگلستانِ در حال خروج از اروپای گلوبالیست) اعلام نمود که باید با کثافتکاریهای منطقه ای رژیم  صفوی مسلک حاکم بر ایران مقابله نمود و در این راستا با کشورهای عربی برای مقابله با این کثافتکاریها همکاری خواهد نمود. امّا اینکه چرا در کنار کشورهای عَربی قرار گرفت و به صورت غیر مستقیم به رژیم انگهای شیعه بیانیهٔ  جنگ صادر نمود را باید در رابطه با «پذیرفتن نوکری کاخ کرملین» از طرف انگل فرزانه جستجو نمود.
انگلستان کنونی؛ هنوز انگلستان مستقلّ نیست و دولت «ترزا مِی» قرار است که یک «دولت گذار» از گلوبالیسم به سمت انگلستان مستقلّ باشد امّا خانم ترزا مِی در این روند میخواهد نقش «موریانه» را برای حفظ منافع گلوبالیستها بازی کند (یعنی ادامهٔ اهداف گلوبالیستها در زیر پوشش تقیّه پذیرش ناسیونالیسم). همان نقشی که آقای «پل رایان» و همهٔ مخالفان ترامپ در حزب جمهوریخواه آمریکا بازی میکنند. وزیر امور خارجهٔ کنونی انگلستان (بوریس جانسون) که یکی از افراد مؤثّر در «برکسیت» بود از طرف محافظه کاران به امید ایجاد تغییر بوسیلهٔ «تطمیع» در مسیر ناسیونالیسم انگلستان؛ به کابینهٔ دولت محافظه کار راه داده شد (تاکتیکی کپی برداری شده از ژنرال السیسی در ماجرای بهار اخوان المسلمینی مصر). BBC در مقالهٔ اخیر خود «بوریس جانسون» را «دهان گشاد» نامیده است که اسناد محرمانه را نیز به همگان نشان میدهد (اینجا) و شبیه آن مقاله به طور بسیار تصادفی در رادیو فردا نیز منتشر شده است (اینجا). آن اسناد ظاهراً محرمانه؛ در واقع «پیشنهادهای پنهانی برای ایجاد تغییر در مسیر ناسیونالیسم» از طرف سیاستمداران آلوده به اهداف گلوبالیستی بوده اند که مهر محرمانه خورده و آقای بوریس جانسون با آشکار نمودن آنها به طرف مقابل گفته است که: «خر خودتان هستید» و اگر سخنی دارید علنی بگویید. مقاله های موازی تصادفی ذکر شده؛ نشانهٔ قطع امید جریان حاکم از ناسیونالیستها است. در اینجا نکتهٔ ظریفی هست که هیچکس به آن اشاره نمیکند و آن اینکه «ترزا مِی» میگوید : همراه با عربستان و کشورهای عربی با «شیعه گری» خواهد جنگید و بوریس جانسون از یک واقعیّت عریان سخن میگوید و آن اینکه: «هم رژیم صفوی مسلک حاکم بر ایران» و هم «حاکمیّت عربستان و اقمارش» هردو به یک اندازه کثیف هستند. نکتهٔ بسیار ظریفتر اینکه بوریس جانسون با تأیید تقویت نظامی کشورهای عربی که به بازی کثیف ادامه میدهند؛ موافق است ودر عین حال به آنها پیغام میدهد: اگر میخواهید بازی کنید؛ باید قوانین بازی را رعایت کنید و پرورش حیوانات درندهٔ مسلمان بر علیه حیوانات درندهٔ مسلمان از فرقه ای دیگر؛ راه حلّ نیست  امّا چون رژیم صفوی مسلک حاکم ضرورت وجودی خود از نظر گلوبالیستها را از دست داده است؛ ... ما نیز به تسلیح و پشتیبانی شما ادامه خواهیم داد؛ زیرا میدانیم که پیش از خمینی؛ جنگی به نام جنگهای خونین شیعه و سُنّی وجود نداشت و خمینی آغازگر این جنگ فرقه ای بود.  آقای «بوریس جانسون» با این ملغمهٔ گفتاری و فرستادن پیامهای چندگانه که نشان از پیچیدگی «نوع برقراری رابطهٔ انگلستان مستقل» با جهان خارج را دارد.
نتیجه اینکه: گلوبالیستها (ترزا مِی و پل رایان و کلینتونها و بوشها و امثال آنها) با اینکه زخمهای عمیق برداشته اند؛ امّا هنوز نمرده اند و همچنان میتوانند شلّیک کنند. (دشمن زمانی مُرده است که نتواند شلّیک کند).
البتّه هنوز دونالد ترامپ به طور رسمی سکّان کشتی را به دست نگرفته است و در ۲ ماه آینده؛ اهداف و مسیر های سیاسی تغییر خواهند نمود. امّا این تغییرات تدریجی خواهند بود. زیرا سخن از یک چرخش ۱۸۰ درجه ای آنی نمیتوان به میان آورد؛ زیرا «خداحافظی هوشمندانه از گذشته» کاری بسیار سخت است. در دنیای ترامپ موجودیتهای اقتصادی و سیاسی کنونی حذف نخواهند شد؛ بلکه ترامپ از همین موجودیتهای کنونی به عنوان اهرم فشار هم بر گلوبالیستها و هم بر موجودیتهای ناسیونالیست بیگانه استفاده خواهد نمود. ترامپ با منحلّ کردن ۴ کمپانی وابسته به کمپانی ترامپ را که با عربستان سعودی معامله دارند؛ پیامی دوستانه به عربستان سعودی فرستاد.
در این میان مشکل ساکنین ایران این است که روشنفکران قلّابی آنها (بسیار شبیه به ملّیت قلاّابی آنها)؛ به دنبال کشف «نکات ظریف» نیستند؛ زیرا چنان در «موجودیّت حاکم کنونی» غرق شده اند که «غیر از آن را» رؤیا میپندارند. اگر اوباشانی که خود را تحلیلگر نامیده و مینامند از «روباه مکّار انگلستان» سخن میگفتند و میگویند؛ حدّ اقل در ۴۰ سال گذشته همهٔ سخنانشان دروغ و خاک پاشیدن به چشم «ساکنین شیعه مسلک آریایی نژادِ ایران» بوده و هم اکنون نیز فرق میان «امپراتوری انگلستان» و «انگلستان اروپایی» و «انگلستان برکسیت» را نمی فهمند... و به همین خاطر است که به صورت «فوکولی های شسته و رُفته» در رادیو فردا و BBC و DW به بازخوانی مزخرفات و نشخوار علوفه ای که در برابرشان نهاده شده است میپردازند.
مشکل مضاعف دیگر اینکه: میهن پرستی ساکنین ایران در دوران قاجاریه و مصدّق یخ زده و با دنیای کنونی آشنا نیستند؛  روشنفکران سیاسی قلّابی شان نیز شارلاتانهایی هستند که با «دوربین و تفسیر قَجَری» به تفسیر شرایط کنونی میپردازند و در پروژهٔ خاک پاشیدن به چشم مردم با رژیم کثیف انگلهای صفوی و گلوبالیستها همراه هستند و ساکنان ایران را «خَر» گیر آورده اند... و شاید هم ساکنین ایران را «خَر» گیر نیاورده و عمیقاً میدانند که با «خَرهایی» طرف هستند که شلیته تمبان و پاپاق قجری خود را به ملغمه ای از شلوار «لی» و «ساپورت» و «ممهٔ سیلیکونی»  با آمیخته ای از کوروش و عرق سگی و حشیش و صادق هدایت و «حماسهٔ حسینی» و عاشورا تبدیل کرده اند و این مجموعهٔ کثیف را «فرهنگ ملّی ایران کنونی» نام نهاده و به کندن گور ساکنین ایران و استفاده از تصدیق همان ساکنین عقبماندهٔ ذهنی ایران مشغولند. لذا هرچه دِلِ تنگشان میخواهد میگویند و بار «الاغهای آریایی شیعه مسلک» میکنند. مسعود بهنود؛ اکبر گنجی؛ سازگارا؛ مخملباف؛ ابراهیم نبوی؛ اکبر بهرمانی؛ منتظری؛ خزعلی؛ سیّد رضا دیبا و سایر پادشاهی خواهان دروغین ... و ... و .. و ... در ملغمهٔ همین «گلّهٔ شاراتانهای دروغگو» و «گلّهٔ الاغهای آریایی»  تعریف میشوند و من به آنها حقّ میدهم؛ زیرا کسی که از خران بارکشی نکند؛ در مکتب شارلاتانها پذیرفته نیست و به «شِرک جلی» و «شِرک خفی» متهم خواهد شد و نان و کسب و کارش را از دست خواهد داد.(باور من این است).

تجربهٔ «دوپینگ سازمان یافته» در عرصهٔ جامعهٔ ورزشی روسیه و حتّی دخالت سازمان اطلاعاتی روسیه در این رسوایی بزرگ بین المللی؛ نشان میدهد که آقای پوتین؛ آنچنانکه در محافل سیاسی یک «استراتژیست نابغه» معرفی میشود؛ آنچنان آش دهن سوزی نیست و گرنه شرافت FSB را در چنین ماجرای سخیفی به زیر پا نمی انداخت. یکی نیست که از خود بپرسد که: مگر میتوان با دخالت دادن FSB مدال طلای فلان رشته را بدست آورد؟ اگر هم به دست آمد؛ یک گنده گوزی تقلّبی است.
آقای پوتین هنوز ارزشها و ریسکهای این حماقت را نمی فهمد و میخواهد با «انکار» از روی حرکت احمقانه اش بپرد. غافل از اینکه: این آتش چهارشنبه سوری نیست که بتوان از رویش پرید؛ بلکه آتش لو رفتن حماقتها و «چهارچوب رفتاری»  ناسیونالیستهای روسیه است. اگر شیوهٔ رفتاری هر موجودی را مطالعه و در بانک اطلاعاتی جمع آوری کنید؛ آن موجود به یک «موجود قابل پیشبینی» تبدیل شده و شکار آن آسان خواهد بود. اکنون نه تنها خبرگزاریهای غربی بر روی این مسئله مانور میدهند و آقای پوتین مجبور به سکوت شرمگینانه شده است؛ بلکه نیروهای  FSB نیز تحقیر شده اند و به رهبرشان فحشهای زیر زبانی میدهند که نتایج آنرا در آینده خواهیم دید.
در نوشتار پیشین گفتم که بمب اتمی و موشک اسکندر و .... نمیتوانند روسیه را برای آینده ای درخشان بسازند و آماده کنند و تنها به درد «آرماگدون» میخورند. روسها هنوز نمیتوانند بفهمند که دونالد ترامپ همان «مدل غربی پوتین» است؛ امّا با یک تفاوت بزرگ: دونالد ترامپ امکانات بسیار گسترده تری برای به خاک سیاه نشاندن روسها دارد.
روسها اکنون به گسیل کردن نیروهای ویژهٔ «چچن» به سوریه روی آورده اند؛ که نه تنها به خودی خود گواه بر فرو رفتن بیشتر روسها در باتلاق سوریه است؛ بلکه عمق حماقت بازی بر اساس قوانین صفحهٔ شطرنج در شرایطی که صفحهٔ شطرنج آقای پوتین ۶۴ خانه فرضی و صفحهٔ شطرنج دونالد ترامپ  بیش از ۵۰۰ خانهٔ فرضی دارد از هم اکنون پیداست. روسها ترامپ را با اوباما اشتباه گرفته اند. حتّی اگر روسها با چراغ  و یا بدون چراغ سبز ترامپ؛ در حال تسخیر حلب هستند؛ در واقع؛ در حال سفت تر کردن زنجیرهای دستها و پاهایشان هستند.
دونالد ترامپ به زبان بی زبانی میگوید:
«زمانی اوباما ۲۰ هندوانه در زیر بغل داشت که حتّی اگر سالم به مقصد میرساند؛ حتّی یک تخم هندوانه به آمریکا نمیرسید» ..... حال همهٔ آن ۲۰ هندوانه مال تو .... همه را تو در بغل بگیر ... بقیّه اش ... بامن»

اینجا است که گاو انگل فرزانه و عروسش «تخم دوزردهٔ دوقلو» زاییده اند.

کژدم



ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

چرا روسها ترامپ را ترجیح میدهند؟


ماهها بود که حزب دموکراتیک آمریکا در مبارزات انتخاباتی خود؛ تمجید آقای پوتین از دونالد ترامپ و بالعکس ترجیح شیوهٔ رهبری پوتین در مقایسه با شیوهٔ رهبری آقای اوباما از طرف دونالد ترامپ را به عنوان نشانهٔ علاقه مندی روسها به پیروزی دونالد ترامپ مطرح میکردند و پس از انتشار مداوم ایمیلهای مذاکرات درونی حزب دموکراتیک و فساد سیاسی و مالی درونی این حزب توسط «ویکی لیکس»؛ هیلاری کلینتون و ماشین تبلیغاتی این حزب اعم از خبرگزاریهایی که مالکان آنها بخشی از قدرتهای مالی گلوبالیستها هستند؛ این اتّهام را با صدایی بلندتر و بسیار گسترده تر مطرح ساختند و «ویکی لیکس» را نیز متّهم نمودند که با روسها هم دست شده و میخواهند در انتخابات آمریکا به نفع دونالد ترامپ و نهایتاً به نفع روسیه دخالت کنند. که من آنرا تفسیری آگاهانه و فرافکنانه برای سرپوش گذاشتن بر استراتژی عملیاتی و اهداف گلوبالیستها میدانم.
جالبتر اینکه حزب دموکراتیک آمریکا با اینکه نه تنها مرزهای آمریکا؛ بلکه هیچ مرز ژئوپولیتیک  را به رسمیت نمیشناسد و طرفدار از میان برداشتن مرزهای کشورها و بوجود آمدن یک حکومت جهانی است؛ تلاش می نمود  که خود را ناسیونالیست ضدّ روس و دونالد ترامپ ناسیونالیست را عروسک خیمه شب بازی پوتین معرفی کند. البته و صد البتّه که گلوبالیستها ضدّ روس هستند؛ امّا نه از منظر ناسیونالیسم؛ بلکه از موضع گلوبالیسم.
اگر ذهنم یاری کند و شلنگ تخته نیندازد؛ پس از سخنرانی آقای اوباما درسازمان ملل (سخنرانی سال ۲۰۱۵) گزارشگران رسانه ها از آقای لاوروف پرسیدند که نظرش در رابطه با این سخنرانی چیست؟ پاسخ طنز آمیز آقای لاوروف هرگز از یادم پاک نمیشود که گفت:
«سخنرانی بسیار مفید و خوبی بود .... بویژه آنجایی که آقای اوباما گفت که پس از روی کار آمدن ایشان جهان محیط امن تری شده است؛ ... نخست فکر کردم که شوخی میکند ... ولی متاسفانه شوخی نمیکرد و جدّی سخن میگفت ...» (نقل به معنی).

آقای لاوروف سپس ادامه داد:

«از این سخنرانی بسیار مفید دو مطلب را یاد گرفتیم و آن اینکه: نخست داعش و سپس روسیه دشمنان اصلی آمریکا و جامعهٔ بین المللی انسانی هستند..... واقعاً خیلی مفید و آموزنده بود ....» (نقل به معنی).
  
من تا آن زمان نمیدانستم که یک سیاستمدار جدّی و سخت کوش که هر ساعت ۱۰ سیگار و دهها زن و مرد و کودک را «دود میکند» میتواند اینهمه شوخ طبع باشد و دنیایی از مطالب را در ۲ تا ۵ جملهٔ طنزآمیز به روشنی بیان کند. هنوز هم که هنوز است؛ به صورتی جدّی فکر میکنم که تنها و تنها به خاطر این حد اکثر ۵ جمله جایزهٔ ادبی نوبل و یا حد اقلّ جایزهٔ پولیتسر باید به آقای لاوروف داده شود. البتّه آقای اوباما نیز جایزهٔ صلح نوبل را پیشاپیش گرفته است و به همین خاطر از آفریقا تا افغانستان همه جا «صلح باران» است. زیاد نگران نباشید... وقتی همهٔ مسلمانان همدیگر را کشتند و همگی با هم به بهشت رفتند؛ ... نتیجهٔ نهایی حتماً صلح خواهد بود ..... «صلح مُردگان».

بگذریم ....

در ماجرای رفراندوم انگلستان برای «برکسیت»؛ آقای اوباما به طور مستقیم به انگلستان سفر کرد و مردم انگلستان را نسبت به عواقب رأی دادن به «برکسیت» مورد تحدید قرار داده و گفت: «اگر به برکسیت رای مثبت بدهید؛ بعد از خارج شدن از اتحادیهٔ اروپا و تلاش برای بستن قراردادهای جدید با آمریکا به عنوان «انگلستان مستقل»؛ به آخر صف مذاکره کنندگان با آمریکا خواهید رفت و ۱۰ سال طول خواهد کشید که بتوانید با آمریکا وارد معاملات تجاری شوید». سخنان تحدید آمیز آقای اوباما؛ موجب شد که برخی خبرنگاران در نشست خبری به ایشان بگویند که بهتر است در مسائل داخلی انگلستان دخالت نکرده و  این مسئله به او هیچ ربطی ندارد.
ماجرای تلاش اوباما برای تأثیر گذاری بر رفراندوم برکسیت را به این خاطر بیان کردم که مسئلهٔ دخالت در شئون کشورها از طرف کشورهای رقیب و یا متخاصم امری عادی است؛ شنودهای گستردهٔ  گلوبالیستها از کشورهای اروپایی و آمریکا  یا فشار به انگل فرزانه برای اعلام نامزدی امام حسن بنفش برای ریاست جمهوری؛ بخشی از نبرد گلوبالیستها است؛ امّا اینکه دخالتها در انتخابات کشورهای متخاصم و یا رقیب تا چه حدّی هوشمندانه باشد و چه نتایجی به بار آورد؟ امری جداگانه است.
حتّی حرکات اخیر سپاه قدس  در یمن و شلّیک موشک به کشتی های آمریکایی نیز به قصد دخالت در انتخابات آمریکا (با تحقیر اوباما) صورت گرفته است. (اوباشان نظامی - امنیتی رژیم انگلهای صفوی فکر میکنند که ترامپ برای بقای آنها بهتر است.).
لذا آنچه در این میان باید مورد بررسی قرار گیرد؛ نه مسئلهٔ «دخالت کردن» و نه حتّی درست و یا نادرست  و یا اخلاقی و یا غیر اخلاقی بودن «دخالت در شئون داخلی سایر کشورها»  و یا محکوم کردن آن .... بلکه ۳ مسئلهٔ مهم دیگر است:

۱- دخالت چه اهدافی را دنبال میکند؟
۲- تا چه حدّی هوشمندانه طرّاحی شده است؟
۳- دخالت کننده؛ تا چه حدّی آمادهٔ رویارویی با نتایج دخالت و ریسکهای محصول دخالتها است؟ زیرا بعضی وقتها آب سربالا میرود.

مورد (۳) یک پرسش مهم دیگر را به دنبال دارد و آن گستردگی تواناییهای دخالت کننده است.به این معنی که اگر دخالت کننده یک «گدا» است؛ نه تنها باید اهداف او را در کلاسه بندی «گدایان» قرار داد؛ بلکه باید حرکت «گدا» را به نوعی از «زدن به سیم آخر» (حرکت کور) به حساب آورد. زیرا اگر صدها میلیون دلار را با چندین کامیون در فاصلهٔ ۱۰ متری از کسی که چشمهایش کور؛ گوشهایش کَر و دست و پایش بریده است؛ بریزند؛ حتُی یک اسکناس یک دلاری هم گیر آن شخص نخواهد آمد.

آقای پوتین و انگل فرزانه با اینکه رابطهٔ آنها رابطهٔ «ارباب و نوکر حلقه بگوش» است؛ امّا در تصویری بزرگتر هر دوی آنها در کلاسه بندی «گدایان» تعریف میشوند؛ هرچند که آقای پوتین  توپ و تفنگ و S-300 و S-400 ویا بمب اتمی و موشک اسکندر به رُخ بکشد. زیرا آقای پوتین به خوبی و بهتر از همه میداند که زیرساختهای اقتصادی  روسیه در عصر دودکشها یخ زده است و اقتصاد روسیه به شدّت به سرمایه گذاری و تکنولوژی غرب نیاز دارد تا شکوفا شود. روسیه با سرزمینهای گسترده و حاصلخیز و پتانسیل منابع گوناگون طبیعی و تراکم جمعیتی پایین؛ میتواند میان آینده ای بسیار درخشان و یا جنگ خانمانسوز و ویرانگر؛ یکی را برگزیند. آقای پوتین با اینکه با بکارگرفتن  شیوه های کُهن دوران جنگ سرد بازی میکند؛ امّا میداند اتحاد جماهیر شوروی را همان شیوهٔ مبارزاتی به باد داد. لذا «تکرار عمدی شکست» چیزی فراتر از حماقت میخواهد و آقای پوتین و آقای لاوروف چنین موجوداتی نیستند.
آقای پوتین میداند که تمامی دارائیش همین موشکها و بمبها هستند و این داراییها به درد «ساختن روسیه» نمیخورد؛ بلکه به درد آرماگدون میخورد. آقای پوتین به عنوان رهبر یک جنبش ناسیونالیستی که در برابر «گلوبالیسم» قدّ علم کرد؛ از اینکه بخش وسیعی از مردم آمریکا به رهبری دونالد ترامپ نیز بر علیه «گلوبالیسم» برخاستند؛ استقبال کرد.
تمامی رفتارهای  پرخاشگرانهٔ اخیر روسیهٔ پوتین در ماجرای سوریه؛ نه به خاطر «کُس شعرهای گهربار و استراتژیک گروهبان حاجی بادمجان میرزا قاسمی» (آنگونه که در پشمک نیوزهای رژیم ننگین صفوی مسلک تبلیغ میشود)؛ بلکه برای رویارویی و معامله با موج نوینی است که نامش «ظهور عقاب بزرگِ ناسیونالیسم آمریکایی» است. (نامی که من بر آن نهاده ام).
در این معاملهٔ بزرگ سهم انگلهای فرزانه و حاجی بادمجانهای گوناگون تنها و تنها «استخاره کردن با فوتوکُپی مقدّس» خواهد بود و هر چه بیشتر فریاد بزنند؛ کونشان پاره تر خواهد شد.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۹, شنبه

دشمنی؟.... یا.... رقابت؟

در تاریخ چند دههٔ سیاسی ایران آنچه که به هیچ وجه معنی نداشته است؛ «رقابت و مسابقه» بوده و آنچه که بسیار پر معنی بوده  «دشمنی» بوده است.
دشمنی سازمان «پیکار» با سایر کمونیستها.
دشمنی فدائیان با سایر کمونیستها.
دشمنی توده ایها با سایر کمونیستها.
دشمنی کومله با حزب دموکرات کردستان ایران.
دشمنی تُرکها با سایر اقوام ایرانی.
دشمنی عربهای ایرانی با سایر اقوام ایرانی.
دشمنی فارس زبانها با سایر اقوام ایرانی.
 دشمنی سلطنت طلبان با همهٔ کمونیستها و  هر صدای منتقد و دشمنی با همهٔ اقوام ایرانی.
و در نهایت .. آنچه که هرگز وجود نداشته و وجود ندارد «رقابت» است.

امّا آنچه که وجود دارد و تعیین کننده است ؛ دشمنی عملی حاکمیت  انگلهای صفوی با همهٔ  گروههای اپوزیسیون قلّابی است که بیش از آنکه دشمن حاکمیت کثیف شیعی به عنوان «دشمن اصلی ایران و همهٔ اقوام ایرانی باشند» .... دشمن خونی یکدیگرند .... و این یک فرهنگ است. فرهنگی ضد ایرانی و موازی با فرهنگی که انگلهای صفوی گسترش میدهند تا به حیات ننگین خود ادامه دهند.
پرسش بعدی این است که : چه کسانی حاکمیت و پذیرش بین المللی را دارند؟ .... پاسخ نیز مشخص است: «حاکمیت انگلهای مستراح تشیّع صفوی».
لذا مهم نیست که شما در دنیای رؤیاهایتان رژیم کثیف انگلهای صفوی را به رسمیت بشناسید و یا نشناسید!!! بلکه آنچه که مهم است اینکه این رژیم؛ هم قدرت اقتصادی- سیاسی-نظامی و هم پذیرش قانونی بین المللی و اوباشان لبنانی و عراقی و افغانی را در جیبش دارد و شماها هیچ چیز ندارید. لذا وظیفهٔ شما این است که همهٔ آنچه را که رژیم کثیف صفوی در جیبش دارد را از او بگیرید.
من برای تغییر حاکمیت؛ «اتّحاد» میان گروههای «اپوزیسیون قلّابی» را که دشمنان خونی یکدیگرند را پیشنهاد نمی کنم؛ زیرا نه تنها بسیار دور از دسترس است؛ بلکه هیچ یک از این گروههای قلّابی «بشکن و بالا بنداز» لیاقت بدوش کشیدن بار سنگین مبارزه برای آزاد سازی ایران از دست دشمن «تازی پرست» را ندارند.
در این میان؛ من «رقابت» را پیشنهاد میکنم.
همهٔ گروههای اپوزیسیون قلّابی بر این امر اذعان دارند که «سازمان مجاهدین خلق ایران»؛ تنها سازمانی است که دارای «دیسیپلین» و «دکترین مبارزاتی» است.
پیشنهاد من به گروههای اپوزیسون قلّابی این است که به جای لجن پراکنی بر علیه سازمان مجاهدین خلق ایران؛ به «رقابت» با آن روی بیاورند. زیرا سرکوفت زدن بر مردان بلند قامت؛ شما را بلند قامت نمیکند و شما همچنان «کوتوله» باقی خواهید ماند و مردان بلند قامت نیز «قد کوتاه» نخواهند شد؛ بلکه نتیجهٔ نهایی این خواهد بود که همهٔ «کوتوله ها» و «بلند قامتان» در کنار هم به «دَرَک» واصل خواهند شد.
لذا این امر یک وظیفهٔ عمومی برای همهٔ آنهایی است که خود را «مبارز سیاسی» مینامند. همهٔ شما در طی این ۴۰ سال دیده اید که «لجن پراکنی» نه تنها به پیروزی نینجامیده است؛ بلکه زمینه ای برای رژیم کثیف انگلهای صفوی تولید کرده است تا از این دشمنیها و عمیق تر کردن آن؛ بیشترین سود را ببرند.

اگر گروهی خود را «پیشگام کاویانی» مینامد؛ باید با سازمان مجاهدین خلق ایران رقابت کند تا خود را به سطحی بالاتر از آنها بکشاند.
سایر سازمانها و گروهها نیز وظیفه ای همسان در رقابت با سازمان مجاهدین خلق دارند و گرنه همگی حذف خواهند شد.
کمترین نتیجهٔ مثبت  «رقابت عملی» با سازمان مجاهدین خلق ایران؛ این خواهد بود  که سایر گروهها نیز حد اقل خود را به سطح سازمان مجاهدین خلق برسانند و «رقابت» را به سطحی بالاتر برای داشتن «لیاقت رهبری مبارزات» بکشانند.
«لجن پراکنی» علیه یکدیگر؛ مبارزه نیست؛ بلکه اتلاف وقت به نفع دشمن مشترک است.

کژدم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۲, شنبه

چرا انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بسیار مهم است؟

 اوباما در آخرین سخنرانی تبلیغاتی خود؛ برای و به نفع هیلاری کلینتون؛ گفت که «انتخابات کنونی ریاست جمهوری آمریکا برای آمریکا و جهان سرنوشت ساز است».

شاید تنها سخنی که باراک اوباما در طول تاریخ ۸ سالهٔ ریاست جمهوری خود به صراحت و بدون ملچ و مولوچ گفته باشد؛ همین جمله است. زیرا به روشنی روز میداند که چرا و چگونه انتخاب شد و چه اهدافی را باید دنبال میکرد و چرا بدون اینکه کاری انجام داده باشد «جایزهٔ صلح نوبل» دریافت کرد؟
تاکتیک «ملچ مولوچ» اوباما از او چهره ای ضعیف به نمایش میگذاشت و اوباما از این امر نقابی ساخته و در پشت آن پنهان شد و با اینکه جایزهٔ صلح نوبل را پیشاپیش گرفته بود به نوشتن بقیّهٔ داستانی که جورج بوش پیشگفتارش را نوشته بود و کوندالیزا رایس در حال نوشتن فصل اوّل آن بود؛ دنبالهٔ داستان را با «نمایش ضعف ظاهری» در سراسر آفریقای شمالی و خاورمیانه با قلمهای خونین و «تظاهر به نداشتن استراتژی مشخّص» ادامه داد. «بن لادن بازنشسته» را کُشت و زمانی که طرح «خاورمیانهٔ بزرگ اسلامی - اخوانی» گلوبالیستهای لانه کرده در اروپا شکست خورد؛ «داعش درنده» را از قفس بیرون آورد. .... این داستان را بارها به طور مفصّل و مکرّر تعریف کرده ام و بیش از این نمیخواهم تکرار کنم. همینقدر میگویم که این بخش از نوشتار خونین همان چیزی است که از آن با عنوان «تاریخ زنده» یاد میکنم و دونالد ترامپ باید با آن دست و پنجه نرم کرده و به سمت و سویی دیگر هدایت کند. دشواری این کار مانند U-Turn در خیابانی تنگ با اتوموبیل ترمز بریده با سرعت بالای ۱۰۰ کلیومتر است. گلوبالیستها او را رها نخواهند کرد و باز هم باید منتظر بامبولهای بزرگی باشد و چه بسا گلوبالیستها از هم اکنون در فکر طرحی برای  «استیضاح» و دادن رای عدم کفایت برای او هستند (که حتماً هستند). ولی او نیز میداند که چگونه مثل ماهی از دستها لیز بخورد و این امر را در طول تاریخ ساختن کمپانی ترامپ بارها تجربه کرده است.
«سان زو» استراتژیست نظامی تاریخی چین میگوید: «فرماندهی که بتواند یک لشکر را به پیروزی هدایت کند؛ توان آنرا دارد که تمامی ارتش را به پیروزیهای بزرگتر هدایت کند» (نقل به معنی).
تفاوت بزرگی که انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و پیروزی دونالد ترامپ با «رفراندوم برکسیت» دارد؛ در این است که «برکسیت» یک کار نیمه تمام است و ناسیونالیستهای انگلستان هنوز حاکمیت را به دست نگرفته اند. امّا پیروزی ترامپ «به دست گرفتن قدرت» از طرف ناسیونالیستهای آمریکا است. به همین خاطر دونالد ترامپ در آخرین سخنرانی انتخاباتی خود؛ روز انتخابات را «روز استقلال ما» نام نهاده و آنرا Brexit Plus Plus Plus نامید.  همین امروز شاهد عکس العمل عصبی اتحادیهٔ اروپا بودیم (اینجا) که ظاهراً شمشیر را از رو بسته اند؛ همانگونه که در رابطه با «برکسیت» نیز دچار تشنّج عصبی شدند ولی به امید پیروزی هیلاری کلینتون و شکست برکسیت؛ لحن پرخاشجویانهٔ خود را پایین آوردند. امّا اکنون با پیروزی ترامپ همهٔ کاخ شیشه ای شان مانند آوار بر سرشان فرو ریخته است و اکنون تمامی امیدهایشان تبدیل به خاکستر شده است؛ خاکستری که از سوختن دهها تریلیون دلار سرمایه گذاری در آسیا و آمریکای لاتین تشکیل میشود. برای گلوبالیستها داستان بسیار غم انگیزی است ولی برای کشورهای فقیر و عقبمانده؛ فاجعه خواهد بود. زیرا رشد اقتصادی آنها مرهون گلوبالیسم بود و هیچگونه بنیاد علمی و صنعتی قائم به ذات نداشت.

نه اینکه نمیدام؛ بلکه نمیخواهم در رابطه با آنچه که ترامپ می اندیشد؛ سخنی بگویم. همینفدر میگویم که در ۴ سال آینده منتظر سونامیها و نکبت ها باشید و اخبارش را حتماً در وبسایتهای خبری؛ هرچند سانسور شده؛ دنبال کنید.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

تحلیلی کوتاه بر سخنان اخیر عبّاس عراقچی

عبّاس عراقچی در سخنان اخیر خود به ۲ نکتهٔ کلیدی اشاره میکند :

«اگر ایران مراقبت نکند، چه بسا داعش از سیستم‌های مالی ایران برای تامین نیازهای مالی خود استفاده کند......داعش برای تحقق این مهم [استفاده از سیستم‌های مالی ایران] از حساب های مخدوش استفاده می‌کند.»
سپس می افزاید:
« ممکن است گروه‌های موادمخدر در سیستم‌های مالی ما اقدام به پولشویی کنند.»
منبع: (اینجا)

میتوانم بگویم که این وبلاگ نخستین نشریه ای بود که از همان آغاز دورهٔ فعالیتش به مسئلهٔ هجوم سپاه پاچاهارداران و وزارت اطلاعات و حزب الله لبنان  به بازار مواد مخدّر با فتوای انگل فرزانه و اکبر بهرمانی اشاره کرد.
همچنین سپاه پاچاهارداران و وزارت اطلاعات در «قاچاق نفت برای صدّام حسین» نیز دست طولایی داشت و از سالهای نخست ظهور داعش؛ یکی از خریداران نفت داعش بوده است.
اینگونه درآمدها که به «پول سیاه» مشهورند؛ به آسانی نمیتوانند وارد جریان بانکی و بانکهای بین المللی شوند؛ مگر آنکه از فیلترهای مالی ردّ شوند و نام این مسیر را «پولشویی» نهاده اند.
همهٔ موسسات مالی که در ایران به بسیج و سپاه و بیت رهبری و بنیادهای گوناگون غارتگران صفوی مسلک ارتباط دارند؛ همان فیلترهای پولشویی هستند که با همکاری بانکهای رسمی و بانک مرکزی برای به جریان انداختن پولهای کثیف در عرصهٔ بین المللی با یکدیگر همکاری میکنند.
از همان آغاز پروژهٔ امام حسن و مذاکرات هسته ای گفته بودم که حتّی پس از برجام نیز؛ رژیم کثیف صفوی نخواهد توانست به سیستم بانکی و بازارهای بین المللی دست یابد و انتظار سرمایه گذاری خارجی یک انتظار توخالی است؛ مگر آنکه دست سپاه پاچاهارداران و بنیادهای گوناگوی مالی که در  تجارت مواد مخدّر و درآمدهای کثیف دیگر وغارت و پولشویی دست دارند؛ از افتصاد ایران کوتاه شود. 
سخنان عباس عراقچی نشان میدهد که این مسئله یکی از رئوس مهم مذاکرات با طرفهای غربی است.
«نفت صدّام» دیگر وجود ندارد؛ امّا «کارتل مواد مخدّر خاورمینه» به رهبری انگل فرزانه و همچنین «قاچاق نفت برای داعش»  و «خرید و فروش آثار باستانی غارت شده توسط داعش» به رهبری و فتوای انگل فرزانه؛ همچنان وجود دارند.
حسابهای مخدوش نیز همان بنگاهها و موسسات مالی تحت نظارت انگل فرزانه هستند.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

پرسیدی: ایران؟ .... کدام ایران؟ (بخش دوّم)

ناشناس گرامی

ظهور داعش را شاید بتوان آخرین «ورقِ اسلامی» گلوبالیستها در منطقهٔ خاورمیانه و آفریقا و آسیای میانه دانست که البتّه به خاطر حرکت منطقی و پیشگیرانهٔ روسیهٔ اورتودوکس؛ هنوز از ورود به آسیای میانه باز مانده است. در ماههای اخیر خبر همکاری روسیه با «سلفی جهادیها»ی  روسیه و آسیای مرکزی و ایجاد مسیر امن برای انتقال آنها از طریق ترکیه به سوریه را شاهد بودیم که بسیار هوشمندانه بود. امّا واقعیت دیگری که روسها نمیتوانند از آن فرار کنند این است که قرار بود در طی ۴ ماه ماجرای سوریه را تمام کنند و اکنون میخواهند جنگنده های بیشتری به سوریه بفرستند و این همان تله ای است که گلوبالیستها برای روسیه تدارک دیده بودند و روسها نیز در آن گرفتار شدند و فرستادن چند جنگندهٔ بیشتر نه تنها مشکلشان را حلّ نخواهد کرد؛ بلکه در آینده باید به باختهای دیگری تن در دهند.
من وضعیت روسها را با کودکی که «قلّک پس انداز» دارد و هر روز چند سکّه در آن پس انداز میکند مقایسه میکنم؛ با این فرق که روسها «سکّه های باختهایشان» را در آن قلّک میریزند و زمانی که قلّک پر از «مجموعهٔ باختها» شد. فاتحهٔ روسها خوانده شده است. روسها اکنون در حال امید دادن به خود هستند که اگر مقداری بیشتر تلاش کنند؛ شاید بتوانند بازی را ببرند. رؤیایی که انگل فرزانه و «حاجی بادمجان میرزا قاسمی» را به افلاس کشانید. در واقع حاجی بادمجان با دستهای پُر به دیدار پوتین نرفت؛ بلکه به عنوان «بازنده» بر روی زانوی پوتین نشست. امّا پوتین باید اینرا میفهمید که یک «قمار باز بازنده» چه چیزی دارد که بر روی میز بگذارد؟ پاسخ واقعی این بود که: «هیچ چیز». امّا پوتین همین «هیچ چیزها و بازندگان» را به امید اینکه آنها را بعدها به حراج و معامله بگذارد نیز پذیرفت. غافل از اینکه «بازندگان» خریداری ندارند. لذا تنها گزینهٔ نهایی برای روسها پس از رسیدن به «افلاس» در نبردهای سوریه این خواهد بود که پرداخت هزینه های پس از پایان جنگ (غرامت جنگی برای بازسازی سوریه) را به گردن ساکنین ایران بیندازد. اکنون همهٔ بُردهای ظاهری در سوریه به جیب روسها ریخته میشوند و اوباشان انگل فرزانه فقط هیزم جهنّم هستند  و سودی عایدشان نمیشود. امّا زمانی که نوبت باختهای نهایی فرا برسد؛ ساکنین ایران باید خود را برای پرداخت بیش از ۲ تریلیون دلار غرامت جنگی آماده کنند و این آن چیزی است که پیشتر با این جمله به آن اشاره کردم که ایران درآمد نفتی ۱۰ سال آیندهٔ خود را پیشاپیش باخته است. شاید با یک بمب بشکه ای ۲۰۰ دلاری بتوان یک مجتمع ساختمانی را ویران کرد؛ امّا برای بازسازی آن باید صدها میلیون دلار هزینه نمود. لذا حتّی در صورت سرنگونی رژیم اسلامی حاکم بر ایران؛ عدّه ای از سران حکومت به روسیه و عراق فرار میکنند و اوباشان بسیجی و سپاهی و خانواده هایشان نیز در ایران سلّاخی میشوند و زمانی که هیجانات فروکش کرد؛ ساکنین ایران خواهند دید که عدّه ای فرار کردند و عدّه ای کشته شدند. امّا «ایران» و ساکنینش نمیتوانند به جایی فرار کنند و باید تمامی هزینه های ویرانیهای داخلی و خارجی را پرداخت کنند.

برای ادامهٔ پاسخ به انتقاد شما؛ نیاز است که برای توضیح «گلوبالیسم» با یک مثال واقعی ادامه دهم که در روزهای پیشین (حدود ۲ هفتهٔ پیش) خبر آن در بسیاری از رسانه ها منتشر شد. کمپانی «اَپِل» که یکی از قدرتهای چند تریلیارد دلاری سرمایه داری بین المللی است؛ حدود ۱۴ میلیارد دلار بابت مالیات به دولت «ایرلند» بدهکار است که در طول سالهای متمادی انباشته شده است. امّا کمپانی «اپل» به جای پرداخت بدهی خود؛ از همان بدهی؛ به عنوان سلاحی برای تهدید ایرلند استفاده میکند. کمپانی «اپل» دولت ایرلند را تهدید میکند که اگر طلب خود را بخواهد؛ تمامی دفاترش را در ایرلند خواهد بست و بسیاری از ایرلندیها شغل خود را از دست خواهند داد و ماجرای بدهی را نیز به دادگاه خواهد کشاند و سالها طول خواهد داد. این آنچیزی است که «گلوبالیستها» به کشورهای فقیر پیشنهاد میکنند و بقیّهٔ ماجرا را مانند اشعار مولوی «این نه منم؛ نه من منم» به حساب آورید.

کژدم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

پرسیدی: ایران؟ .... کدام ایران؟ (بخش نخست)

این نوشته به بهانهٔ پاسخ به یکی از خوانندگان است که خواسته بودند نظرشان منتشر نشود و بیشترِ روی سخنشان با من و انتقاد از من بود که چرا دیگر دربارهٔ ایران نمی نویسم؟ این نوشتار ترسیم یک تصویر بزرگ است که میتواند  رابطهٔ گذشته و حال و آینده را مانند «گوگل ارث» (Google Earth)  ترسیم و تعریف کند.

ناشناس گرامی
من فکر میکنم که نه تنها در رابطه با ایران؛ بلکه در رابطه با بسیاری از مفاهیم و نظریه های سیاسی و معادلات جهانی از قبیل «دهکدهٔ جهانی» و «خاورمیانهٔ بزرگ» و بویژه معادله های «دو سَر باخت»ی  که رژیم کثیف شیعیان صفوی؛ ایران را به کام آنها کشیده است و ترسیم روند «شکست استراتژیک»؛ بسیار نوشته ام امّا مدتها است که به این نتیجه رسیده ام که ایران مدّت زیادی است که از  نقطهٔ بی بازگشت (آخرین نقطهٔ عطف) گذشته  و هیچ راهی به جز رسیدن به خط پایان شکست استراتژیک و ویرانی کامل در برابرش وجود ندارد؛ حتّی اگر رژیم انگلهای صفوی بخواهد راه «زین العابدین بیمار» را انتخاب کند و یا رژیم کثیف شیعی سرنگون شود.
به خاطر عمق و گسترهٔ ویرانه ای که باقی خواهد ماند؛ هیچ تغییر قابل توجّهی که در کوتاه مدّت (۱۰ تا ۱۵ سال) بتوان احساس کرد؛ مشاهده نخواهد شد حتّی اگر رهبر رژیم جدید «کوروش بزرگ» باشد. شاید بگویید که بسیار نا امید شده ام و وضعیت به این بدیها هم نیست و روزنه های امید فراوانی وجود دارند. امّا نظر من این است که فاجعه بسیار عمیقتر از آنی است که فکرش را میکنیم و هر روزه به عمق و گسترهٔ آن  افزوده میشود.
وقتی خبر «واگذار کردن مدیریّت چاه بهار به هندوستان» را میشنوید؛  باید نه «زنگها» بلکه «ناقوسها» در ذهنتان به صدا در آیند و به  مفهوم قدیمی «استعمار» (عصر قاجار تا مصدّق) فکر کنید؛ زمانی که بیگانگان برای مدیریّت «حضور مستقیم» داشتند.
حتّی اگر  شیوهٔ استعمار کهن را نیز بپذیریم؛ مگر «هندوستان» که خود یک کشور در حال توسعه (یعنی عقب مانده) به شمار می آید؛ چه چیزی دارد که به ایران بدهد؟ مگر آنکه وضعیت ایران چنان تأسف بار است که «هندوستان» با آنهمه مشکلات داخلی که نمونهٔ بارز و سمبلیک آن این است که برای هر ۹۰ نفر «یک مستراح» دارد؛ برای رژیم شیعه مسلک «قبلهٔ تمدّن» به حساب می آید. همان هندوستانی که در برابر نفت برنجهای پسمانده و مسموم و غیر استاندارد و کپک زده اش و یا سایر محصولات بُنجل خود را برای ساکنین ایران توسط دلّالهای «بیتهای گوناگون کرمهای مستراح صفوی» و یا «هیئت مؤتلفه ای ها» و سپاه پاچاهارداران؛ صادر میکرد و حد اکثر اینکه میخواست بدهی هایش را به «روپیه» بپردازد (چیزی در حدّ «شاهی» و «دینار»). ماجرای «چین» را هم همگان  میدانند که بسیار مشابه است. 
مثلی قدیمی هست که میگوید: در میان اینهمه پیامبر چرا «جرجیس» را انتخاب کردی؟ پاسخ این مثل در مورد رژیم خیانت پیشگان صفوی مسلک و ساکنین آریایی نژاد ضریح لیس حسین و رضا اسهالی که خود را ایرانی میدانند این است: «هیچیک از پیامبران نامدار؛ تقاضای ساکنین آریایی نژاد شیعه مسلک خاک بر سر و نابغه های ازدواج سفیدی و سینه زنان زینب صیغه ای را به تخمش نیز حساب نمی کند»؛ لذا گزینه ای به جُز «جرجیس» نمانده است.

نقش و تاثیر «گلوبالیستها» بر ایران

بارها گفته ام که تمامی جفتک پرانیهای خمینی و انگل فرزانه به این خاطر بوده و هست که  به آنها «کوچه» دادند و همچنان کوچه میدهند تا تمامی «قِرِ کَمَرِ اسلامیشان را بریزند» و هر چه بیشتر ایران را در باتلاق فرو ببرند. استاد فرود فولادوند نخستین کسی بود که این مسئله را مطرح نمود؛ امّا متاسفانه آنرا در چهارچوبهای کهن از «تعریف استعمار» بر رسی میکرد. امّا من   تلاش کردم که دلایل اصلی این «کوچه دادنها» را در دنیای کنونی که بسیار با دوران استعمار در زمان  «قاجاریه» و «مصدّق» و «حاجی محمّد رضا» تفاوت دارد بررسی کنم  ولی فکر می کنم که سخنانم  شنیدار نداشته  و گوشی را نوازش نداده  است.
«تفکّر تکفیری شیعی» که نقطهٔ مقابل «تفکّر تکفیری سنّی» است؛ مهم ترین سلاحی بود و همچنان هست که توان آنرا دارد تا خاورمیانه را به آتش بکشد و تا کنون وظیفهٔ خود را به نیکی انجام داده است و دقیقاً به همین خاطر است که حاکمیت شیعی حاکم بر ایران در معادلهٔ «توازن قوا برای ویرانی تدریجی ساختارهای کُهن خاورمیانه» همچنان کاربُرد دارد.
حاکمیّت شیعی ایران؛ پُلی است که در نهایت توانست روسیه را نیز به این بازی مرگبار بکشاند. هرچند که «پوتین استراتژیست» همچنان فکر میکند که در حال بازی کردن با ورقهای منطقه ای برای دفاع از منافع روسیه است؛ امّا از این امر غافل است که «منافع خیالی روسیه» همان تله ای است که برای روسها گسترده شده است؛ تا آنها را به «میدان مین» بکشانند. واقعیتهای کنونی نشان میدهد که روسها؛ به این میدان مین کشانده شده و هر روزه بیشتر از روز پیش در آن پیش میروند. هرچند که روسها فکر میکنند که با استفاده از نیروهای انگل فرزانه به عنوان «سدّ شکن» به پیش میروند؛ امّا واقعیت این است که «روسها وارد این میدان شده اند» و باید بهای ورود به این «تئاتر» را بپردازند. پرسش بعدی این است که آیا روسها برای پرداخت بهای بلیط نیز سناریویی دارند؟ پاسخ این است که بله... روسها بهای بلیط ورود به این نمایش را از جیب «ایران» پرداخت میکنند و در نهایت نیز ساکنین ایران هستند که این بها را خواهند پرداخت و روسها با لیسیدن لبهایشان و پاک کردن صورتشان؛ خواهند توانست با تحمّل زخهای سطحی بیرون بروند. امّا همهٔ اینها فقط یک «رؤیا» است؛ زیرا روسیه با اینکه دارای قدرت اتمی است؛ امّا از نظر اقتصادی شبیه یک کشور جهان سوّمی میباشد. لذا زمین بازی روسها بسیار تنگ است و تنگی زمین بازی برای کشوری مانند روسیه امکان «فروش دوستان و نوکران احمق» برای حفظ منافع روسیه را افزایش میدهد؛ و این؛ همان سرنوشت نهایی ایران و ساکنین ایران است که برای چند صدمین بار توسط دیگران فروخته شوند و همچنان بر احساس «آریایی نژاد کوروش پرست بودن» ولی «اخته و بی خایه» باقی بمانند تا منتظر «شنبه بازاری دیگر» و «فروخته شدن به دستی دیگر» باشند.

ناشناس گرامی

حتماً ویدیوی «روسپی زاده خزعلی» را که به رادیو فردا نیز کشانده شد را نیز دیده اید. این ویدیو برای شما چه پیامی دارد؟ آیا کژدم همهٔ این سخنان را سالها پیش از به وقوع پیوستنشان نگفته بود؟ آیا کژدم با نوشتار کوتاه «هوی.... حاجی بادمجان میرزا قاسمی» .... همهٔ این هشدارها را پیش از وقوع فاجعه مطرح نکرده بود؟ ... پس آن نقطهٔ مهم که باید از آن آغاز میکردیم؛ به کجا رفته است؟..... من میگویم که آن نقطه به تاریخ پیوسته است و این «روسپی زادهٔ خزعلی» در حال قرقره کردن مدفوعی است که کژدم سالها پیش ریده بود.
اینکه سخنان  چند سال پیش کژدم؛ توسط روسپی زاده هایی که خود را «امید ایرانیان» مینامند؛ قرقره میشود؛ نشانهٔ روشنفکری و نوید «آینده ای روشن» نیست. بلکه سخن گفتن از «کذشته» است که به نام «کشف و شهود روشنفکرانه» به خورد «آریایی نژادهای خاک بر سر» داده میشود (نوش داروی بعد از مرگ سهراب).
بارها گفته ام که حملهٔ جورج بوش به عراق؛ یک اشتباه نبود؛ حتّی اولتیماتوم حمله نیز اشتباه نبود و به صورتی کاملاً عمدی صورت گرفت. حتّی استفاده کردن از «احمد چلبی» نیز اشتباه نبود؛ بلکه همهٔ اینها برای پی ریزی یک سناریوی بزرگ مورد استفاده قرار گرفتند. احمد چلبی را به عنوان «منبع اطلاعاتی قابل اعتماد» مطرح نموده و سپس او را به عنوان کسی که در حال فریب دادن «جورج بوش» است تا صدّام حسین کافر را سرنگون کرده و عراق و کربلا مانند هلو به دامن انگل فرزانه خواهد افتاد؛ به پاچهٔ انگل فرزانه فرو کردند و از کمکهای رژیم انگلهای صفوی برای حمله به عراق سود جُستند. این همان چیزی بود که «گلوبالیستها» میخواستند تا «جنگ شیعه و سّنّی» آغاز شود و «احمق فرزانه» بنا بر «طبیعت ثانوی مذهبی» به سادگی بدام افتاد و آنچه که اکنون در خاورمیانه و آفریقا میبینیم ؛ «نوع رقیق شدهٔ اهداف کلان گلوبالیستها» میباشد که هرچند که بارها توضیح داده ام؛ باز هم توضیح خواهم داد. من حمله به عراق را در حد انفجار اتمی میدانستم که امواج انفجار آن تا شمال آفریقا و آسیای مرکزی و ترکستان چین خواهد رفت. این حرکت با آنچه که  «بهار عربی» نام گرفت؛ پیگیری شد. اگر به سخنان جورج بوش و اوباما نگاهی بیندازیم؛ نقاط مشترک زیادی در رابطه با حکومتهای خاورمیانه و روسیه خواهیم دید. استراتژی کلان «گلوبالیستها»؛ همهٔ حکومتهای منطقه را هدف قرار میداد و جورج بوش و اوباما؛ به این حکومتها هشدار میدادند که خود را با واقعیتهای آینده تطبیق دهند و گرنه دچار بحران خواهند شد. این سخنان مشترک و مشابه را حتّی در رابطه با اسرائیل نیز میتوانید به صورتی روشن پیدا کنید. جورج بوش اسرائیل را نصیحت میکرد که «باید به گذشتهای دردناک تن در دهد» و همین سخنان توسط اوباما نیز به شکلی جدّی تر پیگیری شد. حملهٔ بعدی به خاورمیانه توسط گلوبالیستها با «بهار عربی» آغاز گردید که نتایج آن را در سوریه و لیبی میبینیم. عملیات «اخوان المسلمینی سازی» منطقه با مقاومت شدید عربستان و مردم مصر و تونس شکست خورد. لذا حملهٔ سوّم با ظهور «داعش» آغاز گردید.

ادامه دارد

کژدم