۱۳۹۶ خرداد ۶, شنبه

دقیقهٔ ۷۰ بازی کلید خورد

حاکمیّت عربستان سعودی به طور سنّتی حاکمیّتی ساکت است و همهٔ کارهای خود را بدون عربده کشی و شعار دادن و در سکوت کامل انجام میدهد. اظهار نظرهای مقامات عالیرتبهٔ حکومتی عربستان نیز به طور سنّتی کاملاً شسته و رفته بوده است و حرفها و حدیثهای اصلی در پشت پرده ها و به دور از جنجالها انجام میگیرند. امّا این سکوت با اظهارات وزیر دفاع عربستان سعودی مبنی بر اینکه «اگر ایرانیها میخواهند جنگ را به خاک عربستان بکشانند؛ ما جنگ را به خانهٔ آنها خواهیم کشاند» (نقل به معنی) و مدّتی کوتاه پس از آن نیز؛ سخنان ملک سلمان  پس از مذاکرات رو در روی با دونالد ترامپ نیز همان لحن سخنان وزیر دفاع عربستان را داشت؛ با این تفاوت که سخنان ملک سلمان «فصل الخطاب» بود. شکست سکوت سنّتی حکومت عربستان نشانگر دو واقعیّت است:
۱- کارد به استخوان رسیده است.
۲- به دولت ترامپ پشت گرم هستند و میدانند که آنها را تنها نخواهد گذاشت.
اگر درگیری مستقیم نظامی ارتش آمریکا با رژیم بشار اسد و بمباران پایگاه هوایی رژیم بشار اسد و انهدام ۲۰ در صد توان نیروی هوایی رژیم حاکم بر سوریه و بمباران کاروان سپاه قدس توسّط جنگنده های آمریکایی و سکوت عملی روسیه و اکتفا به بیانیّهٔ «به شدّت محکوم میکنیم»؛ نشان از یک نقطهٔ عطف  دارد و پیش درامد شکست سکوت عربستان به شمار می آیند.
البتّه میدانم که بسیاری از ناسیونالیستهای صفوی که ناسیونالیسم شان از «ضد عرب بودن» فراتر نمی رود؛ مانند احمقی نژاد فکر میکنند و خواهند گفت که «اینها همه اش کاغذ پاره هستند. بگذارید آنقدر قطعنامه بدهند تا قطعنامه دانشان پاره شود» و دیدیم که چه چیزی پاره شد و صدای جِر خوردنش را همهٔ دنیا شنیدند.
سه تحوّل دیگر نیز که نخست توسط اتاقهای فکری بسیار نزدیک به دونالد ترامپ مطرح گردید و اکنون صدای انفجار دو تای  آنها را میشنویم و در آیندهٔ نزدیک صدای انفجار سوّم نیز شنیده خواهد شد از این قرار هستند:

۱- ترکهای عثمانی مانند یک دُمل چرکین بر تن «ناتو» هستند و این دُمل باید جرّاحی شود و گرنه «ناتو» بی معنی است.
۲- حاکمیّت قطر حامی تروریسم اسلامی در همهٔ اشکال آن است و باید از حوزهٔ هم پیمانان آمریکا بیرون رانده شود.
۳- حکومت «رانندهٔ اتوبوس» در ونزوئلا باید سرنگون شود. زیرا هم لانهٔ کارتلهای مواد مخدّر و هم لانه ای برای فعالیتهای مجرمانه و جنایتکارانهٔ حزب الله لبنان و سپاه قدس است.

حمله به لانهٔ زنبورهای داعش در افغانستان با بمب MOAB را نیز نباید یک نمایش به حساب آورد. بلکه باید آنرا آغاز استفاده از این بمبها دانست. حملهٔ اخیر جنگنده های آمریکایی به محل استقرار فرماندهان ارشد داعش در «المیادین» و کشتار خانواده های آنها نیز نشان دیگری از جدّی و بسیار جدّی بودن دونالد ترامپ برای پاک کردن منطقه از اوباشانِ جویای حکومت اسلامی به هر قیمتی دانست.
در آینده خواهیم دید که عملیاتهای نظامی آمریکا بر اساس «عملیاتهای جرّاحی» انجام نخواهند گرفت و منطقی که منجر به بمباران «هیروشیما» شد؛ جایگزین آن خواهد گردید. وعده ای که دونالد ترامپ در سخنرانیهای انتخاباتی مطرح نمود:

«We need to change the rules of engagement »

آن منطق این است: « اگر این ۱۰ هزار نفر را نمیکشتیم؛ در چند سال آینده باید صدها هزار جسد را میشمردیم».

کژدم

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

نگاهی به ماجرای پذیرش مرزهای پیش از نبرد ۱۹۶۷ از طرف «حماس»


در این نوشتار به دنبال تاریخچهٔ پیدایش «حماس» به عنوان  شاخهٔ فلسطینی گروه اخوان المسلمین نیستم و آن دسته از خوانندگان گرامی که به «تاریخ» و «دایناسورها» علاقه مند هستند؛ میتوانند به دهها تاریخچهٔ متناقضِ نوشته شده در بارهٔ «حماس» رجوع کنند. 

اساساً از نظر من هیچ اهمیتی ندارد که «حماس» مانند شهاب سنگ از آسمان افتاده و یا مثل قارچ از زمینهای گرمِ بخار آلود روییده و باز هم مهم نیست که «حماس» را یک «گروه جهادی اخوان المسلمینی خودجوش و وطن پرست» برای به دریا ریختن «یهودیها» و بازگردانیدن تاریخ به دههٔ ۴۰ میلادی (۱۹۴۰ تا ۱۹۵۰) بشماریم و یا این گروه را «زگیل ساخته شده»  توسط سازمانهای اطلاعاتی اسرائیل برای درهم شکستن اتّحاد عربهای ساکن فلسطین و ایجاد «جنگ داخلی» و شکاف عمیق مذهبی میان آنهایی که خود را «فلسطینی» میشمردند به حساب آوریم. بلکه مهم این است که عربهای فلسطینی اگر تا کنون نفهمیده اند که اگر کشورهای عربی با بکار بستن تمامی توان خود؛ در نبردهای ۶ روزه به شکلی مفتضحانه شکست خوردند و شکست در نبردهای  ۱۹۷۳ پایان کار بود و با کشتن بچه مدرسه ایها و آدم ربایی و هواپیما ربایی کاری پیش نخواهد رفت؛ باید این قوم را «عقب مانده ترین» موجودات روی زمین دانست.

کشورهای عربی باید نتیجهٔ نبردهای ۶ روزهٔ ۱۹۶۷ را  پایان نظریّهٔ «انکار اسرائیل» از طرف عربها و «تثبیت اسرائیل» به عنوان یک «موجودیت سیاسی-اقتصادی-اجتماعی» می دانستند و آیندهٔ خود را بر اساس آن رقم میزدند. امّا نکردند و رقم نزدند و به جای آن اندیشه های «ماقبل تاریخی» مبتنی بر حملهٔ عربها به «ایران و اروپا و آفریقا» و پیروزیهای های آنها و بَر ساختن یک نظریّهٔ جهان شمول و «دائم الاجراء» از «پیروزی دُزدان و غارتگران» پرداختند که سدّ راه دیدن «واقعیتهای آنزمانی» و بد تر از آن «دیدن آینده بر اساس واقعیتهای قرن بیستم» شد و با اینکه نتیجهٔ نبردهای ۱۹۷۳ را  در عمل پذیرفتند؛ امّا پس از نبردهای ۱۹۷۳ مسئلهٔ «فلسطین» تبدیل به «ورقِ بازی» برای کشورهای اسلام زده و عربی و روسیهٔ شوروی در «قمارهای سیاسی بین المللی» گردید و موجودات عرب فلسطینی را در تاریکی نگاه داشتند. تاریکی که بر وعده و وعید و بهشت و شهادت استوار بود و موجوداتی که «فلسطینی» نامیده میشوند؛ همچنان یا در اردوگاههای آوارگان و بدون مزایای شهروندی زندگی میکنند و یا در پس ماندهٔ موطن قبلی شان؛ به دریدن یکدیگر مشغولند و آنچه که غایب است؛ «آینده ای روشن» است.

اکنون «حماس» به عنوان «آخرین قهرمانان شکست»؛ ظاهراً مرزهای پیش از نبردهای ۶ روزه را به رسمیّت شناخته است و «بمبهای رسانه ای = پروپاگاندا» با آب و تاب به آن پوشش دادند. امّا هیچ یک از این رسانه های قلّابی نمیگویند که «چرا یکدفعه اینجوری شد؟».

امّا «کژدم» این راز را به شما میگوید:

It is a small portion of Trump effect

ماجرای کرهٔ شمالی و درگیری با «چین» برای مهار کردن سگ زنجیری و چاقالوی کرهٔ شمالی و درگیری با روسهای افسرده و پشیمان از انتخاب دونالد ترامپ؛ برای حذف «انگل فرزانه» و «اوباشان = عقبه اش» از معادله های سوریه و عراق؛ بخشهای دیگری از بازی بزرگی هستند که «دونالد ترامپ» به پیش می بَرَد.

حرکت اخیر «حماس» در به رسمیت شناختن اسرائیل در مرزهای پیش از نبرهای ۱۹۶۷ را نباید یک «بیداری و هشیاری عرب فلسطینی» به حساب آورد؛ زیرا بسیار از قافله دور است. بلکه این چرخش ظاهری را  باید نتیجهٔ عملی چند حرکتِ پیشین دانست که متأسفانه آن گروه از «خبر خوانهایِ خود سیاسی پندار» به صورتی احمقانه و مانند دوندهٔ «پرش از مانع» از روی آنها پریده اند.

۱- ترکهای عثمانی - اخوانی در چرخش ۱۸۰ درجه ای اخیر خود در ماههای گذشته هم به روسها و هم به اسرائیل نزدیک شدند.

۲- سازمانهای نظامی - اطلاعاتی - امنیتی اسرائیل با اینکه میدانند «خردوغان کیست؟»؛ به او «لبّیک یا خردوغان» گفتند و در پی این «لبّیک»؛ ترکهای عثمانی چند محمولهٔ «آرد و برنج و سیب زمینی» (سبد غذایی امام حسنی بنفشی = گونیهای سیب زمینی و آرد احمدی نژادی - رئیسی) به نوار غزّه فرستادند و پیوند عمیق خود را با «دریوزگان ساکن غزّه» اعلام نمودند (سرمایه گذاری بر روی فقر)؛ و ناگهان «حماس قهرمان» تغییر موضع داد.

ارزش تغییر موضع «حماس»

باید با اطمینان گفت که: این تغییر موضع؛ هیچگونه ارزش مِیدانی ندارد و مانند به رسمیت شناختن «عصر دایناسورها» است؛ امّا آغاز پروژهٔ شکست خوردهٔ دیگری برای موجودات «غزّه ای» است که باید بهای آنرا بپردازند.

۱- روسها میدانند.

۲- ترکهای عثمانی میدانند.

۳- اروپا میداند.

۴- آمریکای ترامپ میداد.

۵- حتّی «حماس» نیز «خر فهم» شده است که «بداند».

تنها کسانی که نمیدانند .... «دریوزگان غزّه»  و «خبرخوانهای خود سیاسی پندار» هستند.

کژدم








۱۳۹۶ اردیبهشت ۳, یکشنبه

یک گزارش با دید کلاغی

پیشگفتاری  ظاهراً بی ربط:

شاید بپرسید که «دید کلاغی» دیگر چه صیغه ای است که این روزها وارد «ادبیات کژدمی» کرده ای؟
اینها ادبیات کژدمی نیستند بلکه در آیین شمنی ۲ نوع از «دیدن» مدّ نظر و مطالعه و تلاش برای رسیدن به آنها قرار میگیرند.

۱- دیدن مثل کلاغ.

کلاغ یک پرنده است و از بالا به زمین نگاه میکُند. لذا مناطق وسیعی را به صورتی کُلّی میبیند. رنگهای گوناگون برای کلاغ مفهومی ندارند و همهٔ رنگها برای کلاغ در «باند و طول موج سیاه و سفید و طیف خاکستری میان سیاه و سفید» خلاصه میشوند. لذا «باند دیدن» کلاغ محدود به «سیاه و سفید و طیف خاکستری» است. کلاغ در درون این محدودهٔ «قدرت دیدن»؛ «نشانه ها» را میبیند و هدف خود را انتخاب کرده و به شکار میرود. امّا اگر یک «انسان» بتواند به «دید کلاغی» دست یابد؛ به یک «گزارشگر بسیار خوب» تبدیل میشود. زیرا دارای دیدی فارغ از رنگهای گوناگون و چه بسا فریب دهنده خواهد شد.

در اینجا باید مسئله ای را در رابطه با «رنگها» مطرح کنم تا ذهن خوانندگان گرامی روشن تر شود.

تشخیص رنگ به خاطر «طبیعت رنگها» به ۲ نوع تقسیم میشود:
۱- رنگهای مایع و جامد.
۲- رنگهای «طیف نوری».

در دنیای رنگهای مایع و جامد؛ اگر ۳ رنگ اصلی (سرخ ـ آبی ـ زرد)  را به طور مساوی با هم مخلوط کنید؛ رنگی متمایل به «سیاه» بدست می آید.
در دنیای «رنگهای طیفی» (رنگهای نوری)؛ قاعدهٔ بازی عوض میشود و اگر آنها را با هم مخلوط کنید؛ رنگی متمایل به سفید به دست می آید. (رنگ متمایل به سفید نور خورشید؛ زمانی که از منشور کریستالها و یا قطرات آب می گذرد؛ به ۷ طیف رنگی رنگین کمان تبدیل میشود و اگر این ۷ طیف را با هم مخلوط کنید؛ تقریباً به رنگ نور خورشید تبدیل میشود).
برای آزمایش درستی؛ به یک رنگ فروشی بروید و ۳ رنگ اصلی را بخرید.
نخست از هر رنگ یک پیمانه را در ظرفی ریخته و مخلوط کنید. خواهید دید که رنگ سیاه بدست می آید.
سپس یک «فرفره» و یا پرّه های یک بادزن برقی را به ۳ زاویهٔ ۱۲۰ درجه تقسیم و هر کدام از سطح های بدست آمده را با همان ۳ رنگ نقّاشی کنید و پس از خشک شدن؛ بادزن برقی را روشن کرده و یا فرفره را بچرخانید. رنگ تولید شدهٔ نهایی به رنگ نور خورشید (بسیار نزدیک به سفید) خواهد بود.
همچنین در دنیای رنگها ۳ پدیده مورد توجّه است:

۱- رنگ «HUE».
۲- غلظت رنگ «Chroma».
۳- طیفی از «سفیدی» تا «سیاهی» که «Value» نامیده میشود.

بدون درجهٔ «Value»؛ پدیده ای  به نام «کنتراست» (Contrast) وجود نخواهد داشت. در واقع دیدن ابعاد در گرو  وجود «Value» است؛ و گرنه «HUE» و «Chroma» به صورت «امتداد» دیده میشوند؛ حتّی اگر «HUE» ها متفاوت باشند (مانند زرد و بنفش و یا آبی و سرخ)؛ بدون وجود «Value» به صورت «امتداد رنگها» دیده خواهند شد.

حال باید با «دید کلاغی» آشنا شده باشید. این دید بدون در نظر گرفتن («HUE» و «Chroma» ) میتواند «ابعاد ۳ گانه» (کمترین تعداد ابعاد برای تشخیص عمق و فاصله و سطح) را با تکیه بر  «Value»؛ مشخّص سازد.
«دید کلاغی»؛ نه تنها یک تصویر کُلّی به شما میدهد؛ بلکه «درک بُعد و فاصله و عُمق» و همچنین درک نقاط حسّاس را که دارای «کنتراست» قابل توجّهی هستند را نیز به شما میدهد که در «آیین شمنی» به «نشانه ها» تعبیر میشوند.
حال امیدوارم که با «آیین شمنی» و «دید کلاغی» شوخی نکنید و آنرا بسیار جدّی بگیرید.

۲- دید عقاب

خانوداهٔ عقابها موجوداتی ۲ دید هستند.

الف: دوربینی که دیدی کُلّی و رنگی دارد.
ب: دوربین دوّم که مانند دایره ای در میان «دوربین الف» و به صورت متحرّک به هدفگیری و «روشن بینی هدف»  میپردازد و اگر باب میل باشد؛ به سوی آن شیرجه میرود.
«دید عقابی» نیز همچنان از «Value» سود می بَرَد. زیرا بدون «Value»؛ ابعاد قابل تشخیص نیستند و همهٔ رنگها به امتداد سطحی یکدیگر تبدیل میشوند.

امیدوارم که این پیشگفتار اگر به درد «سیاسی پنداران» هم نخورده باشد به درد هنرمندان نقّاش و یا «هنرمندان دکوراسیون داخلی خانه ها» و یا طرّاحان لباس و هر حرفه ای که «رنگ و سطح و عمق» پارامترهای اصلی آن حرفه را تشکیل میدهند؛ بخورد.

گزارش کلاغی:

۱- در حال گذشتن از فصل سرما و تجربهٔ دیگربارهٔ «تابستان» هستیم. یعنی اینکه: مصرف گاز و نفت به شدّت کاهش خواهد یافت.
۲- نفت «شِیل» آمریکا مانند شمشیر «شِمر ذی الجوشن» و یا «شمشیر داموکلس» بر بالای سر نفت روسیه و عربستان و ایران و عراق و .... آویزان است و قدرت مانور را از آنها گرفته است. اگر تولیدشان را به امید «افزایش قیمت» کاهش دهند؛ نفت شِیل قدرت می یابد. و اگر تولیدشان را افزایش دهند؛ خودشان جِر وا جِر میشوند. اگر در همین سطح بمانند نیز؛ نمیتوانند با نفت شِیل رقابت کنند.
۳- از سر گیری استفاده از منابع ذغال سنگ در آمریکا. نیاز به نفت را کَم میکند و قدرت صادرات نفت  آمریکا را افزایش میدهد. افزایش صادرات نفت آمریکا؛ به معنی «از دست رفتن بازار نفت» توسّط روسها و رژیم ایران و عربستان و .... است.
لذا کشورهایی که اقتصاد آنها «نفت پایه» است؛ باید به ضررهای سنگینی تن دهند.
۴-عربستان سعودی دهها میلیارد دلار سرمایه گذاری بر روی پروژه هایش را متوقّف نموده است. نه به این دلیل که پولش را ندارد؛ بلکه به این دلیل که میخواهد «زگیل منطقه ای صفوی مسلکها» را جرّاحی کُند و این جرّاحی نیاز به هزینه هایی دارد که آمریکا نخواهد پرداخت و کشورهای عربی باید این هزینه ها را پرداخت کنند.
۵- دولت ترامپ میداند که بدون ریشه کن کردن «صفوی گری»؛ امکان زدودن «سلفی گری» وجود ندارد. لذا برای پایان دادن به جنگهای مذهبی نیابتی؛ عزم خود را جزم کرده است و رژیم انگلهای صفوی در اوّل صف زدوده شدن قرار دارند. همانگونه که برای شعله ور کردن این جنگها توسط جورج بوش (پسر) در خطّ مقدّم قرار گرفتند و با حکومت ۸ سالهٔ اوباما به جنگهای مذهبی نیابتی پر و بال داده شد.
۶- ائتلاف بزرگ عربی و ورود اسرائیل به این ائتلاف؛ حرفهای زیادی برای زدن دارد.
۷- نیروهای رژیم انگلهای صفوی در سطح منطقه به شدّت پراکنده هستند و ادارهٔ آنها هزینه های زیادی میطلبد که رژیم شیعی توان پاسخگویی به آنرا ندارد.
۸- پس از آزمایش موفقیّت آمیز MOAB در افغانستان؛ سپاه پاچاهارداران حتّی قدرت «گنده گوزیها»یش را نیز از دست داده است.

کژدم






۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

سخنان انگل فرزانه بوی «وحشت عمومی» میدهد.

معمولاً انگل فرزانه و اتاقهای فکری او؛ نخست «سناریو» مینویسند و سپس به اجرا در می آورند و در آخر کار؛  آن موجود «کیسه کِشِ فرزانه» از پشت پردهٔ عصمت و طهارت بیرون آمده و پایان نمایش را به صورتی پیامبرگونه اعلام میکُند و همهٔ  حزب اللهی ها به «بصیرت انگل فرزانه» ایمان چندباره می آورند.  امّا یکی از همین موجودات حزب اللهی به  خاطر اینکه سالهاست از او و برادرش بیش از حدّ (تا حدّ پارگی) استفاده شده است؛ نتوانست دوام بیاورد و آخر الامر گفت: «ما حزب اللهی ها موجودات بی ارزشی هستیم» .... (اینجا). البتّه این موجود تنها نیست و نمونه ای از خروارها است که  آرام آرام (بر اساس درجهٔ IQ» میفهمند که ارزشی بیشتر از «زهرا خانم» (جندهٔ پیرِ بی مقدار و گشاد و چروک برداشتهٔ  بی مشتری ۳۰ متری گمرک = علمدار حزب الّلهی ها در اوایل انقلاب) ندارند و هرگز «مالک اشتر» نخواهند شد. اگر هم برای یک دورهٔ کوتاه به عنوان دستمال چرک مستراح؛ آنها را «مالک اشتر» بخوانند؛ امّا آن دورهٔ کوتاه که از نامش پیداست؛ بسیار زود گذر است. «سعید جلیلی» یکی از نمونه های آن است. سعید جلیلی یکی از دانش آموختگان «دانش سیاسی Old School  روسی است». و به عنوان یک «نوکر بله قربان گو» در اختیار «کرملین» خدمت میکُند. بسیاری از دیگران که نه تنها «پاها و چشمهایشان» ؛ بلکه «زنشان» را نیز به خاطر «مفقود الاثر نامیده شدن» از دست داده  و زمانی که به خانه آمده اند؛ شاهد «گاییده شدن همسرشان» توسّط «برادر مؤمن و با غیرتشان» شده و در وادی «فرزندانی که هم برادر و خواهر و هم پسر عمو  و دختر عمو هستند» سرگردان شده و اکنون به نوعی از انواع؛ «موجی» شده اند و نمیدانند که «سرشان را بخارانند؟ یا کونشان را بخارانند؟ کیر خامنه ای و رفسنجانی و یا کرّوبی و موسوی را بخارانند؟». این است داستان واقعی «مالک اشترهای رژیم کثیف صفوی».
استفادهٔ موضعی از این موجودات بد بخت و Low IQ و سپس انداختن آنها در کیسه زبالهٔ مخصوص مستراح؛ داستانی ۴۰ ساله است. امّا موجودات خدمتگذار رژیم «مفعولهای صفوی مسلک» (به تاریخچهٔ خانقاههای کون کُنی اردبیل مراجعه کنید). همچنان خود را «پیروزمندان» می نامند. آیا سخنرانی «شمپانزهٔ بوتاکسی» در اردبیل را به یا دارید که به آنها گفت: «آیا میدانید که بنیانگذاران چه هستید؟».... تبریزیها همیشه «اردبیلی ها» را «کونی» و یا «بچّه باز» مینامیدند؛ فارغ از اینکه «درست» و یا «دروغ» باشد؛ امّا سند تبریزیها؛ «خانقاههای کون کُنی شیخ صفی الدین اردبیلی» که «بنیان گذاران تشیّع صفوی» هستند میباشد.
پرسش بعدی این است:
«آیا مالک اشترهای تشیّع صفوی همگی کونی و یا بچّه باز بوده اند؟» پاسخ این است: آری
باور ندارید؟ .... به  تاریخچهٔ «سلسلهٔ قاجار» مراجعه کنید.

بگذریم .....

امّا اینبار داستان و سناریو را؛ نه «انگل فرزانهٔ پیرو کون کُن خانه های شیخ صفی الدین اردبیلی» (صفویها) .... بلکه  دیگران نوشته اند و بخش نخست آن در حال اجرا است. اینجا است که  انگل فرزانه  از «وحشت عمومی» تولید شده توسّط دولت دونالد ترامپ؛ قافیه را باخته و وحشت عمومی را اعلام کرد. هرچند که در زیر چتر حمایتی عریض و طویل امنیتی؛ در جلو دوربین قهرمانانه سخن گفته و خود را «پسرک شجاع» معرّفی میکند امّا به وجود وحشت عمومی در ساختار رژیم اعتراف دارد.
بازی «پسرک شجاع» دیگر محلّی از اعراب ندارد زیرا پروژهٔ امام حسن و نرمش کشتی گیرانه و فرمان پیامبرگونهٔ ۱۹۰ هزار سو و راضی شدن  به ۵۰۰۰ سو  هنوز فراموش نشده اند (به اختلاف میان ۱۹۰ هزار و ۵ هزار توّجه کنید تا بتوانید سخنان مؤدبانهٔ کژدم را هضم کنید.). در ماجرای «میکونوس» نیز؛ کشتی گیر عرصهٔ «گفتگوی تمدّنها» بود که لاشهٔ انگل فرزانه و انگل بهرمانی به دَرَک واصل شده  را به زور از راهروهای دادگاه میکونوس  بیرون کشید.
«پسرک شجاع فرزانه» بارها نشان داده است که «ریغو تر» از آن است که در عربده هایش که زیر چتر حمایتی دهها لایهٔ امنیتی ادّعا میکند.

در ماههای آینده؛ شاهد فروپاشیهای سنگین خواهیم بود که دیگران آنها را طرّاحی کرده و  از آن سود خواهند بُرد.
ردّ صلاحیّت «شمپانزهٔ بوتاکسی»؛ نشانهٔ «احساس خطر و وحشت عمیق» رژیم کثیف صفوی از ماجراهای آینده است و «رئیسی بیا ... رئیسی بیا .... جماء کنید با جنده ها»؛ فقط برای سرخ نگهداشتن صورت انگل فرزانه با سیلی است.
مهمّ نیست که هواداران «بوتاکس برای رهبری»؛ چه احساسی دارند؟ مهمّ این است که انگل فرزانه دچار خونریزی شدید شده است و این خونریزی شدید؛ یعنی «امام حسن بنفش» برای دورهٔ دوازدهم.
آیا گفته بودم؟ یا نگفته بودم که امام حسن بنفش رئیس جمهور آیندهٔ تان خواهد بود؟ .... و خواهد بود.

کژدم



۱۳۹۶ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

با خودتان رو راست باشید

فریب دشمن کاری عاقلانه است. به شرطی که چنان بر امور مسلّط باشی که دشمن نتواند بفهمد از کجا ضربه خورده است؟!!  امّا خود فریبی کاری بسیار آسان است و نیازی به تلاش ندارد. کافی است که «تانک فلّاق» را به عنوان اوج شکوفایی تکنولوژیک به خورد خود بدهی و یا موجودی «غار نورد» و یا «چاه نورد» را که نه تنها یک موجود ناتشناخته و غیر مستند است؛ بلکه  اتفاقاً همهٔ اسناد بر «عدم وجود» او گواهی میدهند را نه تنها باور کنی؛ بلکه او را «ناجی بشریّت» بدانی و به همه بگویی: «خفه شو». 
این سناریوی آخر؛ «عمق بی انتهای سقوط و خود فریبی» است.

یا به عنوان مثال اگر در جنگ مشهور خندق ؛ یک «سامورایی» و یا «شمشیرزن معبد شائولین سو» به جای «عمرو ابن عبدود عامری» که یک شمشیرزن عرب بود؛ در برابر علی ظاهر میشد؛ چه بلایی بر سر علی می آمد؟ من به شما میگویم: 
آن سامورایی و یا شمشیرزن چینی؛ علی را در کمتر از ۲۰ ثانیه مانند کالباس؛ لایه به لایه می بُرید.
آیا تا به حال دیده اید که «هنر شمشیرزنی عربی» در جایی ثبت شده باشد و فنون و تکنیکهایش به صورت تدوین شده گرد آوری شده باشند؟ یا اینکه شمشیرزنی عربها و قهرمانانشان «یِلخی» بوده اند؟
امّا «هنر شمشیرزنی چینی» و «ژاپنی»؛  بر  اساس حرکات بدن انسان و تمرین برای آفریدن حرکات نوین بدن بنا شده اند که تاریخی مدوّن دارد و تنها بر حرکات آکروباتیک استوار نیست و روندی بسیار هوشمندانه دارد.
این مطلب را گفتم تا خودتان را فریب ندهید و فکر نکنید که علی؛ «پُخی» بوده است. نه .... نبوده است.
امّا میتوان علی و یا یک سامورایی چیره دست را به خاطر پیروزی در چند نبرد؛ به «خدا» تبدیل کرد.
یا مثلاً مقاومت «بهروز دهقانی» در برابر شکنجه را به «حقّانیت مارکسیم لنینیسم» تعبیر نمود.
این است آنچه که من آنرا «خود فریبی» مینامم.
پرسش دیگر این است: «دیگران فریبی چطور؟».
پاسخ:
آنچه را که تو را فریفت؛ با ملغمهٔ خرافات (خدا و الله و مسیح و شیطان و بهشت و جهنّم) در بوق و کرنا کُن  (پروپاگاندا) تا لشکری از فریب خوردگان داشته باشی. تا به یک اشاره ای؛ همدیگر را مثل سگها و کفتارهای هار بدرند. (سوریه؛ عراق؛ افغانستان؛ کثافتستان؛ لیبی ..... و .....).
البتّه آنچه که موجب «خود فریبی» میشود؛ همیشه یکسان نیست و گاهی «اعتقاد به تکرار تاریخ» و طرّاحی استراتژی مبارزاتی بر اساس «گذشته ها» نیز به تولید «خود فریبی» می انجامد.
اکنون؛ در میان آنهایی که خود را «ایرانی» میدانند؛ طیف وسیعی از «خودفریبی سیاسی»؛ «خود فریبی اجتماعی» و ..... در جریان است.
البتّه این بیماری؛ نوعی جدید از «آنفلو آنزا» نیست؛ بلکه ادامهٔ همان بیماری دورانهای پیشین است.
عدّه ای میخواهند «مصدّق بازی» را تکرار کنند. عدّه ای میخواهند که «لنین بازی» کنند. عدّه ای میخواهند که «آریامهر بازی» را ادامه دهند و ..... عدّه ای نیز میخواهند تا همهٔ این «راههای شکست خورده»  را در هم آمیخته  و بازی «شتر - گاو - پلنگ» براه اندازند.

نظر من این است:

اگر گاوی با شاخش حمله کرد؛ شاخهایش را ببرید.
اگر با پاهایش حمله کرد؛ پاهایش را ببرید.
اگر با پیشانی حمله کرد؛ با پتک بر پیشانی اش بکوبید.
اگر آن گاو بچه هایش را به میدان آورد (طفلان مسلم بازی)..... بچّه هایش را بکشید.

اگر اینچنین بجنگید؛ دیگر از «گاو» و «گاو نشان» اثری نخواهد ماند و شما پیروز میدان نبرد خواهید بود.
سپس نوبت ساختن «ایران نوین» فرا خواهد رسید.
امّا اگر میخواهید با استراتژی «اِوا خواهر»  پیش بروید؛ منتظر «داس و سندان و بِرنو» (البتّه مدرن) باشید.

کژدم

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

موضع نهایی چین در مورد کرهٔ شمالی؛ نقشهٔ راه پوتین در مورد بشار اسد و انگل فرزانه خواهد بود.

پس از به روی کار آمدن دونالد ترامپ؛ رهبران چین تا کنون به ۴ حرکت که ظاهراً بوی عقب نشینی میدهد دست زده اند:

۱- توقّف خرید ذغال سنگ از کرهٔ شمالی.
۲- دادن رأی ممتنع در آخرین رأی گیری سازمان ملل متّحد برای مجبور کردن بشار اسد به همکاری با محققین سازمان ملل.
۳- متوّف کردن پروازهای خطوط هوایی میان چین و کرهٔ شمالی.

این ۳ حرکت دارای ارزش چندانی نیستند؛ زیرا تأثیر آنی ندارند و ماجرای کرهٔ شمالی به مرز «رسیدن کارد به استخوان» کشیده است.
امّا حرکت مهم چین این است:

۴- گسیل کردن ۱۵۰ هزار نیروی نظامی به مرزهای مشترک با کرهٔ شمالی؛ برای کنترل بحران جنگی.

حرکت چهارم نشان میدهد که چینیها ماجرای کرهٔ شمالی را جدّی گرفته اند و هرچند که میخواهند «قطره چکانی» عمل کنند؛ میدانند که «حرکت قطره چکانی تاکتیکی» (خر رنگ کُنی) به احتمال زیاد نمرهٔ لازم قبولی را نخواهد آورد و باید به دست خودشان؛ خرخرهٔ «خوک چاق» را فشار دهند و گرنه هشدار دادن به دونالد ترامپ مبنی بر اینکه «نگذاریم کار به نقطهٔ بی بازگشت برسد»؛ هشدار مزخرفی است. زیرا اگر چینیها میخواهند که از فاجعه جلوگیری کنند؛ چرا خودشان آستینها را بالا نمیزنند تا کار به نقطهٔ بی بازگشت نرسد؟
اینکه «خوک چاق» همچنان شعارهای جنگی میدهد نیز به پشگل خریده نخواهد شد و خاطرهٔ شعارهای «سعید الصحاف» هنوز فراموش نشده اند.

البتّه رهبران چین ۲ نگرانی عمده دارند:

۱- اگر حاکمیت کرهٔ شمالی سرنگون شده و «خوک چاق» به دست آمریکاییها بیفتد؛ اسرار انتشار توانمندی تسلیحاتی کثافتستان و از آن طریق لیبی و رژیم شیعی ایران و کرهٔ شمالی؛ به طور رسمی میتواند به صورت مستند در دید همگان قرار گیرد.

۲- اگر حکومت کرهٔ شمالی سرنگون شود و به سوی اتّحاد با کرهٔ جنوبی حرکت کند؛ یک همسایهٔ هسته ای طرفدار غرب را در همسایگی خود خواهد داشت.

به همین دلیل نیز دونالد ترامپ امیدوار است که رهبران چین؛ به دست خود رژیم حاکم بر کرهٔ شمالی را خلع سلاح کنند و غرب نیز حاضر شود که : «شتر دیدی؟ .... کدام شتر؟».

تصمیم چین هر چه که باشد؛ راهنمای روسها در حرکتهای بعدی آنها خواهد بود.

کژدم

۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

«جمنا» بیا ... «جمنا» بیا .... جماء کنید با جنده ها .....

بار دیگر گونی های آرد و روسپی هایی که در زیر دست و بال سپاه قدس به فرماندهی «حاجی بادمجان گروهبان میرزاقاسمی» و تولیت آستان قدس «رضا اسهال و استفراغی» که در هنگام مرگ روده هایش ۵ آرشین از سوراخ کونش بیرون زده بود و همچنان شفا میدهد؟؟؟!!!! ... بیرون آمده اند. مثل همان «لیدی گاگا» که برای هیلاری خانم بیرون آمده بود.




فاطمه دختر زشت رویی بود که پدرش محمّد (ص) او را به زین اسب فروخت. اگر عربها اسب نداشتند؛ حتماً فاطمه را به «پالان خر» نیز میفروخت.
امّا گویا «زینب تَشنَه لب» برای خودش و یا در انظار عربها «لعبتی» بوده  و به همین خاطر دست به دست می شده است.
زینب تَشنَه لب؛ پس از کربلا ... بازهم همیشه تَشنَه لب ماند؛ امّا اینبار تَشنَه لب چیز دیگری بود و به همین خاطر بود که گفت: «صیغه شدن؛ بهترین لذّت دنیاست».
زینب تَشنَه لب را میتوان «مادر معنوی» همهٔ روسپیان جهان اسلام دانست.

لذا بر «رئیسی نیا» خُرده نگیرید. او هم تولیت روسپی خانه ای موسوم به «مشهد» را دارد و هم اینکه مثل احمدی نژاد؛ نظراتش به انگل فرزانه که نوه های تیتیش مامانیش را «قاری قرآن بیت رهبری» دهها بار نموده است ... نزدیکتر است.

به «رئیسی نیا» رای بدهید ... تا هرکدامتان یک جندهٔ آستان قدس رضا اسهال و استفراغی بدست آورید ...
پیش به سوی صندوقهای رأی .... پیش به سوی تجدید پیمان با «زینب تَشنَه لب» ....

کژدم بسیار بسیار باتربیت.

۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

«سطح» و «عُمق»

شاید برخی بپرسند که چرا نگفتی «رویه» و «ژرفا»؟ دلیلش این بود که ساکنین ایران «عربی» فکر میکنند و «عربی» زندگی میکنند و پرسشهایی از این دست فقط «سالاد و ماست و خیار سَرِ سفره» هستند. به همین سادگی.... ژرفای ایرانی و آریایی بودن در پایان دوران اشکانیان به سطح «ساسانی» رسید و سپس این «پوسته» توسط «وحوش تازی» دریده شد و «بربریّت» (غارت و چپاول) تبدیل به فرهنگ نسلهای بعدی «ایرانیان» شد. هرگز درسی نیاموختیم .... 
ایرانیان نه با حملهٔ «بربرهای عرب»؛ بلکه در زمانهایی پیشتَر با حاکمیت ساسانی (پوستهٔ ایرانشهری در سطح)؛ در درون مُرده بودند و «وحوش تازی» تنها کاری که کردند؛ «شکستن پوسته» بود. 
«عُمق» در طی صدها سال ساسانی در درون پوسته مُرده بود. ما هنوز هم نمیدانیم  که تفاوت میان «کوروش» و «داریوش» با یزدگرد سوّم چه بود؟ زیرا همینقدر کافی است تا زنجیره ای از پادشاهان را ردیف کنیم و حتّی «نادر راهزن» و «کریم خان حمّام ساز»  را نیز به این زنجیرهٔ خالی از محتوای که  نه تنها «حلقه های سُست» بلکه «حلقه های نَچَسب» نیز به فراوانی در آن یافت میشوند را «افتخارات ملّی» بدانیم و ناسیونالیسم خود را بر اساس زنجیری که حلقه های آن احمقانه به هم چسبیده اند بنا سازیم؛ بهانه نیز این است که «ما به ناسیونالیسم» نیاز داریم .... حالا به هر قیمتی که شده باشد. امّا از این «قیمت» غافل هستیم که چه بسا  «نابودی تاریخی ما» باشد. «هویّت دروغین» تراشیدن بسیار بدتر از «بی هویّتی» است.حتّی نمیخواهیم نیم نگاهی به  «ضرورت درک سطح و عُمق» بیندازیم. لذا مانند «کَف» به سطح رانده شده ایم و بیش از اینها رانده خواهیم شد و حبابهای ریز و درشتمان درزیر نور خیره کننده و گرمای «آفتاب» تَرَک خواهد خورد و در «سطح» نیز خواهیم مُرد (مانند دریاچهٔ آذربایجان) و شاید در کتابهای تاریخ که معلوم نیست چه کسانی آنها را خواهند نوشت  نه حتّی در حدّ «کلمات و جملات» بلکه در حدّ «مجموعهٔ الله بختکی حروف»  به زندگی «پُر افتخارمان» ادامه دهیم ...
زمانی که ظهور «مانی» را یکی از «افتخارات ملّی» تاریخ ایران میشمارند  و آن «فوکولیهای موّرخ» در باره اش غزل سرایی میکنند؛ کژدم میگوید:

«چرا مانی ظهور کرد؟».... پاسخ نیز از نظر کژدم بسیار روشن است:
مانی به همان دلیل ظهور کرد که تصویر خمینی را در ماه دیدند. دورهٔ ساسانیان؛ سراسر دورانِ سقوط «ارزشهای انسان» و رشد «ارزشهای انسان سانها و شارلاتانهای رهبر = دین سازی و سقوط در مغاک دین» بوده است و ظهور مانی؛ یک شبه انجام نگرفته است. در مستراح «دین سازی و دین سالاری» به جُز کرمهای مستراح؛ موجود دیگری سر بر نمی آورد.
چرا کسی از خود نمیپرسد که چرا چنین «مدفوعی = مانی» در دورهٔ هخامنشیان و اشکانیان ظهور نکرد و «دلبر عالم و عالمیان و فوکولیهای تاریخ نگار» نشد؟ تا او را «محصول آزادی اندیشهٔ دینی و دوران بلوغ فکری در دورهٔ ساسانیان» نام ننهند؟
حال شاید به درک مفاهیم «سطح» و «عُمق» نزدیک شده باشیم.
پرسشهای بعدی اینها هستند:
۱- آن عُمقی که به ظهور «کافکا» و «کامو» و «ژان پل سارتر» و فراگیر شدن افکار آنها منجر شد؛ چه ها بودند؟
لذا بهتر است به جای «کافکا شناسی» و اندازه گیری «شومبول صادق هدایت»؛ به عمق بپردازیم.
۲- آن عُمقی که به ظهور «مشروعه طلبان» و «مدرّس» و «کاشانی» و نهایتاً «خمینی» و همین اکنون «خامنه ای» و خاتمی و روحانی منجر شدند و همچنان محصول میدهند؛ چه هستند؟
۳- چرا ما گالیله و انشتین نداریم؟ .... ولی تا دلتان بخواهد؛ اکبر گنجی ها و ابراهیم نبویهای و سیّد رضا دیبا ها  و فرهادیها و مخملبافها و شاهین نجفیها و خسرو شکیباییها و صادق هدایتها و ..... داریم؟
۴-  چرا ما هیچ چیزی که «سَرَش» به «کونَش» بیَرزد نداریم؟

۵- ۴۰ درصد از محصولات سبزیجات ایران با «مدفوع انسانی» پرورش می یابند (نتیجهٔ کنونی و نهایی ۳۰۰۰ سال تمدّن آریایی). نتیجه اینکه : ساکنین ایران «مدفوع خوار» هستند. حتّی سپاه پاچاهارداران نیز به عرصهٔ کشاورزی وارد شده و میخواهد محصولات کشاورزی حاصل از «مدفوع پاسداران و بسیجیان» را به خورد «نژاد خاک بر سر آریایی» و «ترکهای غیور آذربایجان» بدهد.

در جویباری که عمق آن ۵ سانتیمتر باشد؛ ماهی سفید و قزل آلا یافت نخواهد شد؛ بلکه آنچه که فراوان یافت میشود؛ پشگل گوسفند و تاپالهٔ گاوهاست.

کژدم



۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

گلیم

بر اساس گزارشهایی که اکنون به تاریخ پیوسته و برخی آنها را فراموش کرده و برخی نیز آنها را به نفع خود دستکاری نموده و آنها را «موهبتی الهی برای تداوم زندگی ننگین غارتگران شیعه مسلک» دانسته اند و بر اساس خاطرات دست اندر کاران رژیم ننگین صفوی؛  در دوران پیش از آخرین حمله به عراق و برچیدن «نظم» و جایگزینی «بی نظمی» به عنوان نخستین مرحلهٔ اجرایی نمودن استراتژی کلان «باز تعریف خاورمیانه»؛ خایه های «انگل فرزانه» و «انگل بهرمانی» و تمامی باندهایشان؛ در گلوهایشان «پاپیون» شده بود.
امّا ناگهان «فرمان الهی » و کمکهای غیبیِ «انگل نازاده و دروغین نرجس خاتون»؛ ارادهٔ «شیطان بزرگ» را به سمت «نابودی قبیله زار عراق» تغییر داد و شیعیان را بر آن حاکم نمود.  (امدادهای غیبی؟ یا آغاز برنامه ریزی شدهٔ  توفان جنگهای مذهبی؟)؟

من (کژدم)؛ در آن زمان؛ این نابودی را نه به عنوان «نابودی عراق»؛ بلکه به «انفجار اتمی» تشبیه کردم که امواج آن از آفریقای شمالی؛ تا «مسکو» و «قره قوم» خواهد رفت. هرچند که نطفهٔ این بینش؛ سالها پیش از آن ؛ در زمان فروپاشی «یوگسلاوی به عنوان ستون اصلی نفوذ روسیه در اروپا» شکل گرفته بود و من (کژدم)؛ فروپاشی یوگسلاوی را آغاز فروپاشی نظم کهنِ خاورمیانهٔ پس از جنگ جهانی نخست میدانستم. البتّه در آن زمان این وبلاگ وجود نداشت و من این مطلب را در  گرد همایی های خانوادگی و دوستانه مطرح مینمودم و خیلیها به خیالبافیهای من می خندیدند؛ ولی ردّ پای این اندیشه را میتوانید در این وبلاگ پیدا کنید. (گزاف نمیگویم و هر آنکه باور ندارد؛ بیل و کُلنگ بردارد و  این وبلاگ را شخم بزند. زیرا که تنها وبلاگی است که حتّی اشتباهاتش را سانسور و حذف نکرده است و وبلاگش را «گورستان» مینامد.).
پس از آنکه وحشت از حمله به ایران رفع شد؛ «انگل فرزانه» از چاه مستراحی به نام «جان پناه» بیرون آمد و این امر را «فضل الهی» نامید و گفت که رژیم انگلهای صفوی مانند حکومت صدام نیست و «عقبه دارد». سالهای سال عقبهٔ خود را گسترش دادند و ۲ سال پیش «چاه مستراح برجام» را سر کشیدند. امّا آنچه که از دیدِ من نهان نبود ولی از دید بسیاری از خاک بر سرهای خود روشنفکر پندار و «ناسیونالیست صفوی» پنهان بود اینکه: شعار «رای من کو؟»(الاغهای ۸۸)؛ مخملباف؛ سازگارا؛ سیّد کونی ابراهیم نبوی؛ روسپی زادهٔ گنجی و  سیّد رضا دیبای کُس کِش ... همگی از یک قماشند ... و این مسئله یک نام دارد و آن؛ «امضای سند رسمی مرگ ایران» بود.
آنچه که انگل فرزانه «عقبه» مینامید؛ هلال شیعی و ستون فقرات آن؛ یعنی «تشکیلات سید حسن نصرالله» بود. این «عقبه» در زیر سایهٔ «روسیه» رُشد نمود. اسرائیل نیز به آن اهمیتی نداد؛ زیرا میدانست که «حزب الله لبنان» فقط یک معنی اصلی دارد و آن «آغاز جنگ مذهبی» و «ستون فقرات» ویرانی خاورمیانهٔ کُهن و زمینه سازی برای باز تعریف آن است.

حزب الله لبنان؛ همان «گلیم» است که اگر از زیر پای انگل فرزانه و آقای پوتین کشیده شود؛ و حتماً کشیده خواهد شد.
آن زمان هم ولی فقیه واقعی نشسته در کاخ کرملین و هم نوکر «پاستور نشین» او؛ خواهند فهمید که «ناسیونالیسم آمریکایی» چه بویی میدهد.

کژدم
 

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

هشدار .... هشدار ... بو آگاداری .... بو آگاداری...

دوران جفتگیری «خامنه ای - اوباما» که در چهارچوب استراتژی شکست خوردهٔ «ایجاد حکومت جهانی» توسّط گلوبالیستها تعریف شده بود؛ نه تنها به پایان رسیده است؛ بلکه ناسیونالیسم آمریکایی در پی شکستن ستون فقرات این استراتژی است.
آنهایی که میگفتند دونالد ترامپ یک دلقک مانند احمدی نژاد است و من نیز در ابتدا چنین فکر میکردم؛ در اشتباه بودند و شاید من (کژدم) تنها کسی بودم که پی به اشتباه خود بُردم و موج عظیم «به حاشیه رانده شدگان» اروپایی و آمریکایی را که زیر چرخهای «گلوبالیسم» لِه شده بودند را دیدم. با اینکه خیلیها در آشکار و نهان به خاطر افکار عاریه ای خود از «شانتاژها و پروپاگاندا» به من خندیدند و گفتند که دوران سرگرمی و شو تلویزیونی به سر آمده و دونالد ترامپ شکست خواهد خورد؛ من بر پای دریافت  و «شناخت بر اساس دیدن» خود از مسیر اتفاقات زنجیره ای که دیده بودم ایستادم و «هری پاتر - ناپلئون» بر تخت نشست.
نه تنها «شو تلویزیونی» به پایان نرسید و «گلوبالیستها» پیروز نشدند؛ بلکه همان احمقهای گیر افتاده در تار عنکبوتی پروپاگاندای هالیوودی گلوبالیستها؛ اکنون میبینند که این «شو» در ابعادی گسترده ادامه دارد و اگر بازهم خود را با به رُخ کشیدن فلان قاضی زِپِرتی و «مارشال لا»   فریب میدهند؛ باید بدانند که «آن جنگل را برای تهیّهٔ هیزم بُریده اند»...
دیروز احمقی با من تماس گرفت و گفت: «این مرتیکه حرف دهانش را نمیفهمد و هرچی از دهنش درمیاد میگه و حالا در حال عقب نشینی است». به او گفتم که اشتباه نکُن. با پروپاگانداها خودت را دلخوش نکُن؛ شرایط کنونی مهاجرت و ماجرای فرودگاهها؛ یک مسئلهٔ گذرا است و مربوط به کسانی است که در این دورهٔ «برزخ» گیر افتاده اند. به تو نیز ویزای آمریکا نخواهند داد و شکمت را صابون نزن که پروژهٔ ترامپ شکست خورده است. مثل مگس و پشّه نباش که وزش باد جهت افکار و زندگیت را تغییر دهد. به صدای بلند «ناسیونالیسم آمریکا» گوش بده. بقیّه همه کشک و پشم است.
او گفت: «مرتیکه یک پسر ۵ ساله رو در فرودگاه دستبند زده که تو تروریستی و از یک بچهٔ ۵ ساله نیز میترسه» ... با او گفتم و به شما نیز که این سطور را میخوانید میگویم:
زمانی که یک پسر ۵ سالهٔ تان دستبند زده میشود؛ به جای سردادن شعارهای «نژاد پرست» و «ترس از کودک ۵ ساله»؛ فقط به یک موضوع و پیام مهم فکر کنید و آن اینکه: «تا زمانی که بر طبل شیعه گری میکوبید حتّی خردسالانتان نیز برای ما بی ارزش هستند. مسائل امنیتی؛ خُردسال و بزرگسال و زن و مرد نمیشناسد. همانقدر که شیعهٔ صفوی هستید... کافی است که دشمن باشید».
مگر دونالد ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود نگفت که «در صورت ضرورت جنگی همهٔ خانوادهٔ داعشیها را نیز بکشید»؟ و همهٔ گلوبالیستها او را متّهم به «ضدّیت با حقوق بشر» نکردند؟ و بر روی آن دست به تبلیغات گسترده نزدند؟ مگر نگفت که: «در صورت ضرورت از بمبارانهای گسترده (Carpet Bombing) استفاده بشود»؟ (اشاره به کشتار دسته جمعی سلّولهای سرطانی).  
آیا حالا که سکوت کرده است؛ این سکوت را به «عقب نشینی» تعبیر میکنید؟ آیا اینقدر عقبمانده و احمق هستید؟
صدای ترامپ؛ صدای هیتلر و نژاد پرستی نیست؛ بلکه صدای ناسیونالیسم آمریکای قدرتمند است. آنهایی که بر طبل نژاد پرستی دوناد ترامپ میکوبند و یا صدای این طبلها را باور میکنند؛ سخت در اشتباهند و این اشتباه عقوبتهای سختی برای آنها خواهد داشت. (اشتباهات محاسباتی).
اگر موجوداتی مانند «علی میرفطروس» از اوباما میخواستند که ایران را با خاک یکسان کُند تا آن مردک پفیوز که «کوروش - رضا شاه دوّم» (سیّد رضا دیبا) میخوانند بر تختی بنشیند که خودشان سرنگونش کردند؛ اکنون به آرزوهای شوم خود خواهند رسید. زیرا بالهای فرشتهٔ جنگ بر بالای سرزمین ایران که هیچ ایرانی در آن یافت نمیشود؛ گسترده شده است. روسها را فراموش کنید که از این سرزمین «رو به کویر شدن» دفاع کُنَد. روسها سرزمینهای بسیار گرانبها تری برای دفاع دارند و ایران حتّی در «آخر صف» هم نیست.
در گفتارهای پیشین به این مسئله که آمریکا میتواند «گلیم» را از زیر پای آقای پوتین بکشد و استراتژی روسها در رابطه با سوریه با «مَلاج به زمین گرم بخورد»؛ اشاره کرده ام. امّا ماجرای «گلیم» را توضیح نداده ام و نخواهم داد. این همان نقطهٔ ضعفی است که روسها دارند و مجبور خواهند شد که به «مناطق امن در سوریه» تَن بدهند. ترکهای عثمانی همچنان گیج هستند و نمیدانند که چکار کنند؟ (آیا تا به حال ا«لاغ عثمانی باهوش» دیده اید؟ ... من ندیده ام).
دوران افول ترکهای عثمانی و انگل فرزانه به سر آمده است؛ امّا آنکه این مُهر ابطال را  خواهد زد برای آنهایی که منبع اطلاعاتشان BBC و اوباشانی مثل آنهاست؛ پوشیده خواهد ماند؛ تا زمانی که در روغن داغ تبدیل به KFC شوند.
من (کژدم) بسیار تلاش کردم که این تراژدی برای ساکنین ایران اتفاق نیفتد.
بر اساس اعتمادی بی پایه به «تندر» پیوستم تا صدایم شنیده شود. امّا صدایم خفه شد.
من به «تبریزیهای باهوش» که ستارخان و باقرخان داشتند امید بستم؛ امّا همین تبریزیها را بسیار بی غیرت و بیشرف یافتم. زیرا زمانی که خانه های مردم «ایلخچی» توسط شیعیان صفوی؛ تنها به این خاطر که پیرو عقاید کثیف شیعی صفوی نداشتند به آتش کشیده شد صدایشان در نیامد؛ از تبریزیها نیز نا امید شدم و آنها را در حدّ «الاغهای عثمانی» میدانم. اگر تبریزیها به چنین گندابی سقوط کرده اند؛ ... وای به حال الاغهای اردبیل و ارومیه.
اکنون زمان باز پس دادن بهای بی شرافتیها و خیانتها فرا رسیده است.

حتماً ویدیوی سوزناک آن دختر بچهّ ای که ۱۱ سال پدرش را ندیده بود و به زبان فارسی گریه میکرد را دیده اید. زمانی که تصویر پدرش را نشان میدهند؛ یک پفیوز «ریشو» است. گویی که «نایاک» هیچ نصویر «بی ریش» از او پیدا نکرده است تا برای تبلیغات همسویش با BBC و DW استفاده کند. زهی تاسّف برای شکست تبلیغاتی.
آن دختر بچّه نمیداند که پدر «ریشویش» چه بسا عضو «مدافعین حرم» است و ۱۱ سال است که  پدران کودکان سوری را قتل عام میکند و کودکان سوری هرگز پدرانشان را نخواهند دید. آن بچّهٔ خردسال نمیداند که بیش از ۱۰ هزار کودک سوری در مسیر مهاجرت «ناپدید» شده اند و هر روزه  دهها بار به آنها «تجاوز» میشود.
من طرفدار آنها نیز نیستم. من فقط یک «آیینه» هستم تا تمامی زیباییها و زشتیها را نشان دهم  ولی گویی که دیگر «زیبایی» وجود ندارد و به همین خاطر است که تصاویر این آیینه؛ «تلخ»؛«زشت» و بیرحمانه هستند.
من نه نژاد پرست هستم و نه پای بوس رکاب قدرتمندان. بلکه تنها تصویر آنان را به شما نشان میدهم.

فریب جنجالهای «نایاک» و «سیّد رضا دیبا» را نخورید. آنها هیچ ارزشی برای شما قائل نیستند. آنها همدستان «خامنه ای کثیف سگ تبار» هستند و از شما در حدّ «دستمال مستراح» و «کاندوم» استفاده خواهند کرد .
زمانی که جنگ آغاز شود؛ با ساکنین فارسی زبانی که خود را «ایرانی» مینامند و ساکن آمریکا شده اند تا آن گاو شیردِه را بدوشند؛ مانند ژاپنیهای ساکن آمریکا در جنگ جهانی دوّم رفتار خواهد شد؛ زیرا که شما تابعیّت کشوری «بیگانه» و «دشمن» را دارید. لذا نمک به زخمهای خود نپاشید؛ در فراخوانهای «ضد جنگ» و «حقوق بشر» شرکت نکنید. تا در امان بمانید. هر چند که هم اکنون نیز در خطر هستید و احمقانه فکر میکنید که «مجامع بین المللی» نخواهند گذاشت تا فاجعه ای پیش آید.

کژدم



۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

۹۰ روز تعلیق؟ یا؛ گشایش بازیهای تازه ؟

ظاهر امر؛ صدور فرمانِ اجرایی تعلیق سفر؛ پناهندگی؛ ویزای تحصیلی واقدام برای اقامت دائم در آمریکا است. شاید برخی فکر کنند که این ۹۰ روز هم مثل همهٔ روزها بالاخره تمام خواهد شد؛ امّا تمام نخواهد شد. زیرا این فرمان در واقع «گشایش بازی» است.
BBC دلداری داد که نترسید؛ طبق نسخه ای که به دست BBC رسیده است این فرمان  فلانها و بَهمانها را شامل نمیشود و موقّتی است و در حدّ «صیغهٔ ۳۰ روزه» است. این فرمان بسیار موّقّتی که در نخستین خبرها زمانی ۳۰ روزه را نشان میداد؛ اکنون در طی ۲ روز ۶۰ روز دیگر رشد کرده و ۹۰ روزه شد . چیزی شبیه رشد غیر طبیعی مهدی موعود که در یک هفته یک ماه و در یک ماه به اندازهٔ یک سال رشد میکند (به بحارالانوار مجلسی مراجعه کنید).
BBC فراموش کرد  بگوید که زمانیکه خبرنگارش از ترامپ سوالی کرد و ترامپ از او پرسید : از کدام خبرگزاری؟ و خبرنگار بدبخت گفت: BBC ... دونالد ترامپ گفت: Another Beauty  (یک خوشگل دیگه) و او را بدین سان تحقیر کرد.
دونالد ترامپ این خوشگلها را با خبرهای آمیخته تغذیه خواهد کرد تا به «دروغگویان آشکار» تبدیل شوند و بی اعتبار شوند.
زیرا اینگونه سازمانها؛ خبرگزاری نیستند؛ بلکه «بنگاه سخن پراکنی» هستند. آیا دیدید که دونالد ترامپ چه بر سر Mitt Romni آورد؟ او را به مصاحبه برای احراز مقام وزارت امور خارجه کشانید و Mitt Romni نیز نقش واقعی و طبیعی خود را بازی کرد (جویای پُست و مقام برای نفوذ گلوبالیستها) و مثل سگ لَه لَه زد و بی آبرو شد و زجر کشید و در نهایت گفت: «مفتخرم که مرا دعوت کرد». چرا چنین گفت؟ آیا حرف دیگری برای فرار از «تحقیر شدگی» داشت؟ ... نه !!! ... نداشت ..... و باید «تحقیر شدنش» را به افتخار تبدیل میکرد و اکنون گُم شده است و اگر در فکر انتقام است؛ و از مجادلهٔ ظاهراً سیاسی اش به مسئله ای فردی سقوط کرده است؛ به آن نیز نخواهد رسید.
آیا حالا میتوانید «دونالد ترامپ» را اندکی بشناسید؟ مطمئن هستم که نمیتوانید. زیرا عادت کرده اید که پوست گردو را بشکنید و مغز گردو را ببینید و نوش جان کنید و «لپ تاپاله ها» و «مؤسسهٔ سوروس» و «دیل کارنگی»تان نیز همین بیراهه را به شما پیشنهاد میکنند ... مانند «نافرمانی مدنی و وصل کردن اطوها به برق» برای سرنگونی خامنه ای .... امّا گفته بودم که دونالد ترامپ مثل «پیاز» است. کسی که بخواهد به «مغز پیاز» برسد؛ یک احمق است. آیا «آرم = لوگو» (Tor Browser) را دیده اید؟ آرم «تور» (اینترنت تاریک) یک پیاز است. نمیدانم گرفتید یا نه؟
گفته بودم که تا پایان دورهٔ ۱۰۰ روزهٔ  ریاست جمهوری «پادشاه»؛ در بارهٔ آن سخن نخواهم گفت. امّا زمانی که رژیم کثیف شیعی حاکم بر ایران به کمک روسها؛ تا حدودی با شوربختی های آینده آشنا شده اند؛ چرا باید خوانندگان این وبلاگ در تاریکی بمانند؟ البتّه این حق را که زیاد به جزئیات وارد نشوم؛ برای خود محفوظ میدارم. آنکه فهمید؛ نوش جانش باد و آنکه نفهمید ؛ هرگز نخواهد فهمید.
در آینده ای نزدیک؛ پیشانی کثیف «اخوان المسلمین»؛ به داغ ننگ مزيّن خواهد شد و خانم «ترزا مِی» و خانم آنگلا مِرکل و رئیس جمهور فرانسه و بویژه ترکهای عثمانی  باید با آن یا کنار بیایند و یا خود و حزبشان به ورطهٔ نگون بختی سقوط کنند.
البتّه روسها نیز باید بفهمند که میتوان شرایطی بوجود آورد که S-300 ها و S-400 مثل مدفوع خشک شده و توخالی بر روی زمین بمانند. بویژه زمانی که گلیم از زیر پایشان کشیده شود.
میدانم که آقای پوتین این وبلاگ را نمیخواند ولی مأمورینش میخوانند. آنها میدانند که «گلیم» چیست و اگر زیر پایشان خالی شود؛ باید در «بهشت زهرا» دفن شوند. انگل فرزانه نیز میداند که بزرگترین نقطهٔ ضعفش همان «گلیم» است.
اگر «اخوان المسلمین» داغ ننگ بخورد؛ غزّه ویران خواهد شد؛ اردوغان باید به دنبال سوراخ موش بگردد در حالی که این سوراخ موش در موسکو نیست.
دونالد ترامپ به خانم «ترزا می» گفته است که ۱۰۰ درصد حامی «ناتو» است. راست هم گفته است. امّا بقیّه اش را نگفته است که من با اینکه آنجا نبودم؛ شنیده ام. ... 
آنچه من شنیده ام این بود: 
ترامپ: من ۱۰۰ درصد از ناتو (به عنوان یک پیمان) دفاع میکنم ... ولی این «کونیهای اخوانی عثمانی» در ناتو چه گُهی میخورند؟ ... به تاریخچهٔ شان نگاه کنید ... اینها دشمن هستند؟ یا دوست؟ ... اینها دُشمن هستند.
ادامهٔ بازی «تعلیق ۹۰ روزه» به قرار زیر خواهد بود:

۱- مادرقحبه های «نایاک» چقدر به «سپاه قدس» و وزارت اطلاعات رژیم کثیف شیعی وابسته است؟ از کجا پول در می آورد؟ چه کسانی به این تشکیلات کمک مالی میکنند و چشمهٔ جوشان آن کمکهای مالی کجاست؟
لذا آنهایی که با این تشکیلات کثیف رابطه دارند؛ یا گورشان را گّم کنند و یا دستگیر خواهند شد.
۲- اینهمه تکیه و حسینیّه و مسجد شیعی؛ با کدامین پولها ساخته شده و گردانده میشوند؟ روابطشان با بیشرفهای نفوذی در کانادا چیست؟ تا چه حدّی در قاچاق شیعیان و مواد مخدّر از مرز مکزیک دخالت دارند؟  تا چه حدّی برای حزب الله لبنان و رژیم کثیف شیعی حاکم بر ایران «پولشویی» میکنند؟ و .... همهٔ کثافتکاریهای دیگرشان.

این ۹۰ روز تنها «گشایش بازی» است .... بازی بسیار فراگیرتر و نفس گیرتر خواهد بود.

کژدم


۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

پنج ضلعی«آمریکا - اتحادیّهٔ اروپا - چین - روسیه - گلوبالیستها» و سرنوشت «پشگلها»

اگر ۴ قمارباز بزرگ  و حرفه ای بر سر میز قمار بنشینند؛ برای سرگرمی  و وقت گذرانی بازی نخواهند کرد؛ لذا باید داراییهای خود را بر سر میز بگذارند. امّا آنچه که از دیدها پنهان میماند؛ این است که همزمان با گذاشتن «داراییها» بر روی میز؛ «نداریها» و «بدهکاریها» و «ریسک ها»  نیز بر روی میز گذاشته میشوند؛ هرچند که با پنهانکاری همراه باشند. اینجا است که بازی پیچیده میشود و هر قماربازی باید بر روی ترکیبی از کاردهای خود و حریفان بر پایهٔ «داراییها» ؛ «نداریها» ؛ «بدهکاریها» و انواع ریسکهایی که خود و حریفانشان پذیرفته اند و میزان قدرت پذیرش ریسکهای آینده از طرف همهٔ بازیگران را  محاسبه کند که سر به هزاران ترکیب میزند. به همین خاطر است که «نَدارهای کامل و بدهکار= پشگلها» تنها میتوانند در زیر بال و پَرِ  بازیگران اصلی ۲ نقش را بازی کنند.
۱- نقش «دارایی = برده = اموال = موالی» برای صاحبان.
۲- نقش «پشگلهای نگران برای ادامهٔ حیات»؛ که معمولاً به دلیل محاسبهٔ جذر و مدّها به نوکری و خودباختگی و چاپلوسی بیشتر نسبت به اربابان می انجامد.

امّا بر خلاف تصوّرات عامیانهٔ حاکمان و شبه روشنفکران متعلّق به «کشورهای پشگل»؛ این کشورها تمامی دارایی های خدایان قمارباز و تصمیم گیرنده را تشکیل نمیدهند. بلکه نقش «سالاد» در حاشیهٔ میز نهار و یا لیوانی از شراب بر روی میز قمار را بازی میکنند. امّا از نظر خدایان؛ بهتر است که  بخشی از ترکیبِ «حاکمان و مخالفان و مبارزانِ  پشگل» همچنان به صورت «مبارزان و مخالفان سلحشور» با رویاهای داشتن «جایگاه و مقام مهم» در عرصهٔ بازیهای بزرگ باقی بمانند.
لذا ضروری ترین مسئله؛ شناخت «ساختار کنونی» بازیگران اصلی است. زیرا آنچه که فعّال میباشد؛ «ساختار» است. مینوانید ساختار یک ویروس و یا یک سلّول سرطانی و یا یک کارخانه و یک بانک را  در مجموعه ای از احتمالات صدها هزاری؛ چند میلیونی و یا تریلیونی و ... در نظر بگیرید. امّا قصد من فلسفه بافی نیست؛ بلکه سخن گفتن از ساختارهای بسیار مشخّص با دایرهٔ توانایی محدود؛ در یک محیط محدود است.

آمریکا (کنونی)

جمعیّت: ۳۲۴ میلیون نفر.
تراکم جمعیت: ۳۵ نفر برای هر کیلومتر مربّع
میزان آب: ‌‍تقریباً ۷ درصد.
درآمد سرانه:۵۷۲۲۰ دلار
وسعت سرزمینی: ۹۸۳۳۵۱۷ کیلومتر مربّع

آمریکا یعنی «آمریکای کنونی» و هر کس که به آمریکای کنونی از دریچهٔ دوران «برده داری»؛ «کشتار سرخپوستان»؛ «غرب وحشی هالیوودی» بنگرد؛ در تاریخ یخ زده است. هرچند که نمیتوان اثرات این تاریخچهٔ کوتاه را حتّی در شرایط کنونی انکار نمود. برخی (بسیار اندک) همچنان بر طبل «برتری نژاد سفید» میکوبند؛ امّا صدای طبلهای «برتری نژاد سیاه» بلندتر و پّر هیاهوتر شنیده میشود. زیرا گلوبالیستها با ترفند نبش قبر تاریخ؛ از آن «تغذیهٔ انتخاباتی» میکنند و طبلها فقط وسیله هستند. امّا تا زمانی که بر این طبل کوبیده شود؛ صدای «نبرد نژادیِ» احمقانه؛ خاموش نخواهد شد. روند حرکت جامعه و سیاستمداران آمریکای کنونی حتّی قابل مقایسه با ۸ سال پیش نیز نیست. زیرا آمریکای کنونی در طی این ۸ سال ۱۰ تریلیون دلار به بدهیهایش افزوده شده؛ بسیاری از کارخانه هایش به کشورهای فقیر مهاجرت کرده و  دهها میلیون فقیر به داخل خاک آمریکا راه یافته اند (مهاجرین و پناهنده ها)  که از قِبَل همان بدهیهای تریلیونی آمریکا ارتزاق میکنند. با اینکه ویرانیهای بسیاری بوجود آمده است؛ امّا آمریکا همچنان قدرتمندترین کشور جهان است. شاید این جملات بتوانند معنی قدرت واقعی را به خواننده نشان دهند و همچنین توخالی بودن شعارهایی مانند «مرگ بر آمریکا» و یا «ما میخواهیم هم پیمان استراتژیک آمریکا بشویم» به عرصهٔ بازنگری واقعگرایانه بکشد. اگر این ویرانیها در روسیه و چین و آلمان و فرانسه بوجود می آمد؛ همهٔ آنها رو به قبله میشدند. به همین خاطر است که من کشورهای حاشیه ای را «پشگل ها» مینامم که با ۱۰۰ میلیارد دلار احساس «ثروت کلان» به آنها دست میدهد.
امّا همهٔ این ویرانیها توسط «نوکران گلوبالیستها» که از طریق فروش «شعارهای پر طمطراق پوچ و شکسپیری» که از تریبونها به خورد مردم داده می شدند و به بالای هرم قدرت سیاسی چه با مقام ریاست جمهوری و یا نمایندگی کنگره و سنا راه می یافتند تولید شده اند و توسط مزخرفبافیهای عوام پسند از همین نوکران افراد مقدّسی ساخته اند (فعّال حقوق بشر و امثال آن) که کسی نمیتواند از آنها انتقاد کُند و مثال زندهٔ آن همین جان لوئیس سیاهپوست است که به خاطر کتک خوردن در تظاهرات معروف به «یکشنبهٔ خونین» تبدیل به یک «بُت» شده است و اکنون نوکری گلوبالیستها را میکُند و انتقاد از او به «کفرگویی» تبدیل شده است. (نمونهٔ دیگر آن جان مکین سفید پوست است).
دونالد ترامپ نه تنها ویرانیها را به ارث برده است؛ بلکه باید با این خدایان قلّابی نیز که «بردگان گلوبالیستها» هستند بجنگد و این کار را از همان دوران مبارزات انتخاباتی آغاز نموده است و همچنان ادامه میدهد. امّا ارثیه های خوبی هم برای دونالد ترامپ رسیده است که باز میشمارم:
۱- کمپانیهای بین المللی تولیدی به خاطر بلندپروازیها و برآوردهای اشتباهشان در گسترش سرمایه گذاریها در کشورهای فقیر برای استفاده از برده های ارزان قیمت و امید به پیروزی هیلاری کلینتون؛ اکنون داراییهای زیادی برای «از دست دادن» دارند که حتّی اگر بر روی آنها معامله کنند؛ نه تنها بخشی از قدرت مالی خود را از دست خواهند داد؛ بلکه باید از اهداف کلان سیاسی خود در سطح بین المللی (اهداف سیاسی گلوبالیستی) بکاهند و در چهارچوب «ملّی» محصور شوند.
۲- روسیهٔ تضعیف شده تحت تحریمها.
۳- انتقال و استقرار نیروها و جنگ افزارهای آمریکایی در حوزهٔ بالتیک.
۴- رژیم شیعی حاکم بر ایران که دست و پایش را با قیر در پوست گردویی به نام «برجام» قرار داده اند و توان حرکت نخواهد داشت و انگل فرزانه نیز در ۱۰ روز اخیر در رابطه با حرام بودن «بمب هسته ای حق مسلّم ماست»؛ سخنرانی فرمودند (به آتش کشیدن برجام پیشکش). رژیم صفوی مسلک ایران داراییهای زیادی برای از دست دادن دارد و روسها نیز اینرا میدانند و به همین خاطر؛ ارزشی بیشتر از یک «ورقِ بازی» برایش ارزش قائل نیستند. زیرا میدانند که این رژیم در وضعیّت بسیار شکننده ای قرار دارد و «برجام» به تنهایی بقای آنرا تضمین نمیکند و با وارد شدن یک ضربهٔ کاری در زمان مناسب و به خاطر گسیختگی ساکنین ایران و عدم وجود رهبرانی که از طرف همگان پذیرفته شوند؛ میتواند به جنگ داخلی کشانده شود. امّا برای اجرای چنین سناریوهایی «زمان مناسب» لازم است و دونالد ترامپ در پی فراهم نمودن زمینه های «زمان مناسب» خواهد بود.
۵- اتحادیهٔ اروپای دست و پا گّم کرده؛ که از یکطرف در حال فروپاشی است و از طرف دیگر در معرض تحدید روسیه قرار دارد و همین ۲ دلیل کافی است که طعمهٔ خوبی برای مذاکرات با دونالد ترامپ باشند.
۶- رژیم اخوان المسلمینی ترکیهٔ عثمانی که با ماجرای کودتا وارد فاز جنگ داخلی علیه مردم خود شده است و مدّتی است که از تحدید اروپا به گسیل کردن مهاجرین بیشتر کوتاه آمده و اقتصادش به سراشیبی افتاده است و«فتح الله گولّن» نیز با گوشها و چشمهای باز در حال تماشای عمیقتر شدن بحرانهای داخلی ترکیه است.
۷- حکومتهای سوریه و عراق که بدون پشتیبانی خارجی نمیتوانند بر سرِ پا بایستند و آمادگی پذیرش هرخواسته ای که در ازای برآورده شدن آن؛ این حاکمیتهای ضعیف  بر سرِ پا بمانند را دارند. 
۸- کشورهای صنعتی آسیایی مانند ژاپن و کرهٔ جنوبی به خاطر زیاده طلبیهای چین به پشتیبانی نظامی آمریکا نیاز بسیار بیشتری دارند و زمینهٔ بسیار مساعدی برای دولت دونالد ترامپ بوجود آورده اند تا بتواند در زمینهٔ سیاسی و اقتصادی با آنها مذاکره کند.

مردم آمریکا در سالهای آینده شاهد رونق و شکوفایی اقتصادی بزرگی خواهند بود که انرژی آن اقتصاد بزرگ نیز در آمریکا تولید خواهد شد.

 اتّحادیهٔ اروپا (کنونی)

اندیشهٔ اتّحادیههٔ اروپای کنونی؛ پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر  شوروی  و ترس از «یک قطبی شدن» جهان به رهبری آمریکا بوجود آمد. انگلستان دیرتر از همه به این اتّحادیه پیوست و زودتر از دیگران از این اتحادیه خارج خواهد شد.
اتّحادیهٔ اروپای کنونی تلاش نمود که به یک قطب تبدیل شود و داستانهای زیادی بر سر زبانها افتاد که پول واحد اروپا میتواند جانشین دلار آمریکا شود و یا حتّی دلار را بکُشد. این اتّحادیه در آغاز با روسها و چین برای مقابله با آمریکا هم نوا بود و با اینکه در آن دوره؛ به خاطر فروپاشی شوروی و نزدیک شدن به روسیه و چین  نیازی به «ناتو» نداشت؛ امّا «ناتو» را که اساساً به هزینهٔ آمریکا اداره میشود را برای اهداف بعدی خود نگاه داشت.
امّا «گلوبالیستها» با نفوذ در ساختار سیاسی کشورهای اروپایی؛ نه تنها  ترس اتحادیهٔ اروپا از یکّه تازی آمریکا را از میان بردند؛ بلکه با آشکار نمودن «نظریهٔ حکومت جهانی»؛ اتّحادیهٔ اروپا را به عنوان یک پتانسیل و نمونهٔ مطلوب برای پی ریزی حکومت جهانی در نظر گرفتند و اینگونه بود که اتّحادیهٔ اروپا از روسیه و چین فاصله گرفت و به صورت بخشی از «موجودیت گلوبالیستی» در آمد.
حال شاید بتوان فهمید که چرا دونالد ترامپ «ناتو کنونی» را فرسوده و بی هدف توصیف کرده و از اندیشه های ناسیونالیستی کشورهای اروپایی استقبال میکند. فرسوده و بی هدف توصیف کردن و به طور همزمان «مهمّ» شمرد «ناتو» از طرف دونالد ترامپ؛ نه به خاطر عدم وجود «پیمان ورشو» (دلیل ضرورت وجودی قدیمی ناتو)؛ بلکه  تلاش برای باز تعریف اروپا و ناتو در جهت منافع و رهبری آمریکا است.
اگر زمانی کشورهای آلمان و فرانسه و ایتالیا؛ از ترس «یک قطبی شدن» جهان به تشکیل اتّحادیهٔ اروپا روی آوردند و با روسیه و چین همداستان شدند؛ اکنون به خاطر شاخ و شانه کشیدن روسیه و بی عملی اروپا و وابستگی شدید نظامی به «ناتو»؛ و احتمال فروپاشی اتّحادیه اروپا؛ دیگر شانس ایجاد اتحادیّهٔ دیگری را از دست داده اند و نظریّه هایی مانند ایجاد «ارتش مشترک اروپا» به پشیزی نمی ارزد که دلیل اصلی آنرا باید در بیداری مردم کشورهای اروپایی و پی بُردن به این مسئله که «گلوبالیستها» برای این کشورها ارزشی واقعی و در خور قائل نیستند و با به خطر افتادن منافع گلوبالیستها میتوانند بخشهایی از منافع ملّی آن کشورها را به حراج بگذارند (چیزی مانند ماجرای اوکرائین).
خانم «مارین لوپن» (رهبر حزب ناسیونالیستهای فرانسه) که مغضوب گلوبالیستها است؛ به خاطر فشارهای سنگین مالی گلوبالیستها بر «جبههٔ ملّی فرانسه»؛ مجبور شده بود که از مؤسسات مالی روسی استفاده کند. امّا با دیده شدن اخیر ایشان در «بُرج ترامپ»؛ و پس از رفتن دونالد ترامپ به کاخ سفید؛ میتواند از مؤسسات مالی آمریکایی استفاده کُند و دونالد ترامپ نیز اهمیتی نمیدهد که چه کسی داد و بیداد راه خواهد انداخت.
در واقع کشورهای اروپایی؛ زمانی که به خاطر وحشت از «شَبَح آمریکای یکّه تاز»؛ اتحادیّه ساختند؛ اکنون با ظهور «آمریکای یکّه تاز واقعی»؛ در مسیر فروپاشی قرار گرفته اند (شوخی گزندهٔ واقعیّت با امیال و آرزوها).
آیا آلمانیها میتوانند بار دیگر با روسها همداستان شوند؟ .... هرگز.
کشورهای اروپایی به جای مقاومت در برابر «ظهور عقاب بزرگ»؛ باید به «بازتعریف شدن» تن در دهند.

چین (کنونی)


جمعیّت: ۱۳۷۶۰۰۰۰۰۰  نفر.
تراکم جمعیت: ۱۴۵ نفر برای هر کیلومتر مربّع
میزان آب: ‌‍ ۲/۵  درصد.
درآمد سرانه:۸۲۳۹ دلار
وسعت سرزمینی: ۹۵۹۶۹۶۱ کیلومتر مربّع
چینیها دیوار بزرگ را برای جلوگیری از حملهٔ اقوام وحشی ساختند؛ امّا مغولها از این دیوار گذشتند. سپس دیوار آهنین ایدئولوژیک  کمونیستی ساختند و اینبار سرمایه های جهانی از آن گذشتند. اکنون چه دیوار غیر قابل نفوذی مانده است که چینیها بتوانند بسازند؟ به نظر من بهتر است که چینیها در ساختن «دیوار مکزیک» به دونالد ترامپ کمک کنند؛ هرچند که ۲ دیوار بلند تاریخی که توسط چینیها ساخته شده بود شکسته اند و تجربه های شکست خورده شمرده میشوند (مثل خط ماژینوی فرانسویها).

زمانی که «سونامی سرمایه و تکنولوژی» از دیوار چین گذشت؛ حاکمیت چین به جز فروش و کرایه دادن برده های ارزان قیمتِ چینی هنر دیگری نداشت؛ و بازار اعضای حزب کمونیست گرم شد و مانند فرماندهان سپاه پاچاهارداران و بابک زنجانیها به میلیاردرهای یک شبه تبدیل شدند. حزب کمونیست چین بخش بزرگی از ثروت را هزینهٔ ساختن «شهرهای ارواح بی مصرف» نمود که یادآور رفتار اشخاص فقیری است که برندهٔ لاتاری میشوند و نمیدانند که با پول هنگفت چه باید بکنند؟
اینبار در صورت «بازگشت موج»؛ حاکمیت چین دچار «بحرانِ عدم توانایی برای کنترل بحران» خواهد شد. این امر همان چیزی است که ذهن دونالد ترامپ را مشغول کرده است. 
اگر جمعیت بزرگ و فقیر چین؛ زمانی هدف بزرگ سرمایه های جهانی بود؛ اکنون میتواند نقش «پاشنهٔ آشیل» چین باشد و هست.
بازار کار چین به خاطر وارد شدن «برده فروشان دیگر» به بازار برده فروشی نه تنها اشباع شده است بلکه بازار فروش محصولات ارزان و بی کیفیّت به قیمتهای بالا نیز در حال از میان رفتن است و حکومت برده فروش چین و سایر برده فروشان باید به فکر بازارهایی در کشورهای فقیر و یا بسیار فقیر باشند. لذا حاکمیت چین با یک پارادوکس ساختاری روبرو است و حتّی بدون ظهور ناسیونالیسم آمریکایی و اروپایی نیز در آینده ای نه چندان دور باید با این مشکل ساختاری و بسیار مهمّ دست به گریبان شود. امّا با ظهور ناسیونالیسم آمریکایی و اروپایی؛ حکومت و مردم چین با شتابی ده چندان برابر؛ به سوی دست به گریبان شدن با آن به پیش خواهند تاخت.
اگر کلان شهرهایی مانند پکن و شانگهای تبدیل به «شهرهای ارواح» با برجهای خالی از سکنه شوند؛ آنروزها را باید «آرماگدون چینی» نام نهاد. امّا ماجرا به همین سادگی و به صورتی مکانیکی پیش نخواهد رفت و شاهدِ تظاهراتها و سرکوبهای خونین خواهیم بود؛ سرکوبهایی که چه بسا میلیونها کشته و زخمی و زندانی به جای بگذارد و مشکل همچنان پابرجا بماند و یا به سرنگونی رژیم و چند پارگی چین بینجامد.
بر اساس برآوردهای سازمانهای تحقیقاتی؛ تا سال ۲۰۵۰ دهها میلیون چینی و هندی از سوء تغذیه و یا گرسنگی تلف خواهند شد که البته میتواند بدتر از این هم باشد. زیرا اینگونه پیش بینیها بر اساس مُدلهایی انجام میگیرد که دارای همه ابعاد واقعی نیستند. پرسش این است که اگر دهها میلیون از گرسنگی بمیرند؛ تعداد آنهایی که فقط میتوانند اندکی بیشتر زنده بمانند چند میلیون و تعداد آنهایی که در جایگاههایی مانند بالای خط فقر؛خط فقر و یا زیر خط فقر زندگی خواهند نمود؛ چند ده و یا چند صد میلیون نفر خواهد بود؟ تعداد کودکان بی سرپرست چند ده میلیون نفر خواهد بود؟ میزان جُرم و جنایت چه خواهد بود؟ .... و پرسشهای وحشتناک دیگری که با اندکی فکر کردن میتوان به این لیست کوتاه افزود.
فرضیهٔ کژدمی اینکه: مشکلات ساخناری چین؛ چین را به دشمن طبیعی همهٔ همسایگانش تبدیل خواهد کرد.
سخنرانی آتشین اخیر رئیس جمهور چین در گردهمایی «داووس»؛ با گوشهای سرد و مغزهای سردتر شنیده و تحلیل شد و این خبر خوبی برای چین نیست. زیرا سایر شرکت کنندگان میدانند که «چین» تبدیل به «حجرالاسود» شده است و تمامی سنگها به سوی آن پرتاب خواهد شد. لذا چین را باید در حال از دست دادن اعتبار اقتصادی به حساب آورد.
آنهایی که در اروپا و آمریکا؛ سالیان درازی به اینگونه سخنرانیهای مزخرب گوش داده اند؛ دیگر اهمیتی به آن نمیدهند. فرق میان یک گفتار آتشین که از دل بر می آید؛ با «فوتوکپی تئاتری» آن؛ فرسنگها فاصله دارد. بویژه آنکه «رومئو» یک هنرپیشهٔ سیاستمدار باشد. چندی پیش یکی از دوستان با افتخار گفت که دخترش میخواهد هنرپیشه (بازیگر) شود و به کالج میرود. به او گفتم: پس از این هرگز به دخترت اعتماد نکُن و برایش توضیح دادم که چرا نباید به یک «بازیگر» اعتماد کرد؟!
خبر ناگوار دیگر برای چین که تقریباً همزمان با گردهمایی داووس بوقوع پیوست؛ زمینگیر (دریا گیر؟) شدن ناوگان نظامی چین که برای قدرت نمایی از تنگهٔ تایوان میگذشت؛ بوسیلهٔ نهاد «جنگ الکترونیک ارتش تایوان» بود. این ناوگان که با نخستین ناو هواپیمابر چین  رهبری میشد با آبرو ریزی بزرگ بالاخره توانست از تنگهٔ تایوان بگذرد.

روسیه (کنونی)


جمعیّت: ۱۴۴۲۰۰۰۰۰  نفر.
تراکم جمعیت: ۸/۳ نفر برای هر کیلومتر مربّع
میزان آب: ‌‍تقریباً ۱۳ درصد.
درآمد سرانه:۷۷۴۲ دلار
وسعت سرزمینی: ۱۷۰۷۵۲۰۰ کیلومتر مربّع
با نگاهی به جدول بالا که در حدّ اطلاعات عمومی و بسیار سطحی است؛ میتوان به سادگی دید که  روسها بدون اینکه بدانند؛ بر اساس دارایی منابع طبیعی برای ادامهٔ حیات؛ چقدر خوشبختند؟ امّا این خوشبختی میتواند به سیاه بختی تبدیل شود. زیرا زمانی هست که رهبران یک جامعه در خواب و رؤیای خوشِ داراییها فرو میروند و از «آفریدن آینده» باز میمانند و نمیتوانند بفهمند که آنچه که مهمّ است «آفرینندگی» است و گرنه داراییهای نسل پیشین میتواند به سادگی نه تنها به «نداری» بلکه به «بدهکاری» تبدیل شود (به کسر بودجهٔ رژیم کثیف شیعی نگاه کنید تا بدهکاری و ضعف ساختاری را ببینید). در حالی که چشمهای حریص راهزنان و دزدان همچنان بیدار است؛ آقای پوتین تمامی آکروبات بازیهای KGB مانندش را بر روی دشمن خیالی متمرکز کرده است. کوروش بزرگ برای استفرار «ایران نوبیاد» در نبرد با راهزنان و غارتگران کشته شد. با اینکه آنان را می شناخت و با شیوه های رزمی آنها آشنا بود. اگر داریوش بزرگ نبود؛ آنچه که اکنون «ایران؛ ایران» میگویند و فریاد میزنند و اشک میریزند؛ وجود نداشت. روسها از تاریخ نیاموحته اند؛ بلکه با چشمهای کور تاریخ را تکرار مکرّر میکنند.

اگر آمریکاییها باید از مهاجرت «مکزیکیها» و ساکنین فقیر و درماندهٔ  سایر کشورهای آمریکای جنوبی بترسند و مردم اروپا از مهاجرت مسلمانان ساکن آفریقا و کشورهای خاورمیانه وحشت کنند؛ روسها به طور طبیعی باید از مور و ملخهای «چین» نه تنها بترسند؛ بلکه سراپای وجودشان را وحشت پُر کُنَد. زیرا مشکلات ساختاری چین؛ آن کشور را به دشمن طبیعی روسیه تبدیل میکند. چین دارای جمعیتی بسیار بزرگ و سرزمینی کوچک در مقایسه با جمعیت ساکن آن است. عدم توازن یا باید به «توازن ساکنان با طبیعت» و یا «مرگ طبیعت» و یا «مرگ ساکنان» بینجامد و بسیار خوب میدانیم و یا اینکه باید بدانیم که مرگ طبعت به معنی مرگ ساکنان است. گربهٔ ماده ای که ۱۰ پستان دارد نمیتواند ۱۳ و یا حتّی ۹ فرزند را بنا به شرایط گوناگون بپذیرد و به «فرزند خواری» روی می آورد تا با فدا کردن «ضعیف ترها»؛ «تواناترها» را حفظ کُنَد. پس چگونه است که در شاخهٔ انسانیِ درخت حیات؛ «انسان سانها» نه تنها حفظ میشوند؛ بلکه وَبال گردن میگردند؟ تراکم جمعیت و میزان آب کشور چین نشان میدهد که این کشور در چه مخمصه ای قرار دارد و با برداشته شدن قانون تک فرزندی؛ مشکلات چین رو به افزایش خواهد گذاشت و باید کسی پیدا شود که بهای این مشکلات را بپردازد و چه کسی بهتر از همسایگان نزدیک چین برای پرداختن این هزینه ها را سراغ دارید؟ روسیه لذیذترین همسایه برای مور و ملخهای چین» است و آقای پوتین در حال نشانه روی بمب و موشک اسکندر به سوی اروپا و آمریکا است. میگویند که آقای پوتین یک استراتژیست بزرگ و یک ماشین حساب «سرد» است (به نقل از کیسینجر). من باور ندارم و آقای پوتین را یک ماشین حساب سرد برای محاسبات رسیدن به «برهوت» میشناسم و هنرهای رزمی و کشتی گرفتن با خرس؛ نه تنها به او کمک نخواهد کرد؛ بلکه او را به «باتلاقِ باخت» خواهد کشانید. آقای پوتین نباید فقط به تاکتیک اصلاح سیاست خارجی روسیه بسنده کند؛ بلکه باید به «ماراتون» (Long Run) بچسبد و هرگز فکر نکند که دیگران احمق هستند و انتخاب دونالد ترامپ را سازماندهی کرده است. زیرا انتخاب دونالد ترامپ برآیند نوعی نپخته (خام) از بیداری است.
اگر آقای کیسینجر یک استراتژیست بزرگ است (که هست) و آقای پوتین را یک «ماشین حساب سَرد» نام نهاد؛ سخنان او باید با دقّتی بسیار موردِ تحلیل قرار گیرد؛ و گرنه داستان «هندوانه و زیرِ بَغَل» یک داستان کوچه بازاری است که در «کتاب کوچه» احمد شامبولی نیز میتوان آنرا دید.
مشکل روسها نه ناسیونالیسم و نه فقر منابع طبیعی؛ بلکه جایگاه و سمت و سویی است که رهبرانش؛ دوربینهای خود را برای رصد کردن دیگران  (دُژمنان خیالی) مستقر کرده اند و این مهندسیِ اشتباهی؛ ریشه در تاریخ روسیه دارد.
در یک نبرد فرضی میان چین و روسیه؛ اگر روسها بتوانند ۷۰۰ میلیون چینی راقتل عام کنند و در مقابل آن تنها ۱۰۰ میلیون کشته بدهند؛ ۷۰۰ میلیون چینیهای باقی مانده تمامی سرزمین پهناور روسیه را تسخیر و روسهای باقیمانده را به جای اسب به گاری خواهند بست؛ البتّه اگر آنها را زنده زنده نخورند.
مشکل دیگر روسها این است که با اینکه «گلوبالیسم» را دقیقاً میشناسند؛ همیشه چه به خاطر عادتها و سنّتهای محاسباتی دیرینهٔ مبتنی بر فرهنگ KGB  و یا چه به طور عمدی؛ آدرسهای غلط میدهند تا همچنان قهرمان نبرد شرق و غرب استالینی باقی بمانند؛ زیرا این فرهنگ همچنان دنبالهٔ خود را مانند ستارهٔ دنباله دار به یدک می کِشد و فرهنگ شعاری شکست خوردگان نبرد ۶ روزه همچنان ادامه دارد که طبل بسیار مناسبی برای کوبیدن بر حماقت عربها است. و گزینهٔ سوّم اینکه:  من اشتباه میکنم و موجودیّتی به نام «گلوبالیسم» وجود ندارد و همه اش حرف و حدیث است که برای فریب ناسیونالیستهای روس آفریده شده اند؟؟!!
گزینهٔ چهارم اینکه: «روسها احمقهای منطقی هستند» و سخنوری منطق ارسطویی در «علم کلام» (کار بُرد منطق در انکشاف مزخرفات کاتولیکها و اُرتودوکسها و سنّی مسلک ها و شیعه مسلکها) را با تحلیل منطقیِ واقعیتهای تلخ آینده؛ عوضی گرفته اند. 
واقعیت این است که اگر خود را در بحثهای «کلامی» که هیچ ریشه ای در واقعیت ندارند و حتّی مانند «عنتر» نمیتوانند جای دوست و دشمن را مشخّص کنند؛ گرفتار شویم (Hallucination) دیگر جایی برای واقعیّتهای سخت روزمرّه که آینده را میسازند باقی نمی ماند و جنگاوران دلاور باید در کوچه پس کوچه های (Hallucination) بجنگند و بمیرند و دستاوردشان «شکست» باشد (پیروزی غرور آفرین در جنگهای ۸ ساله و نوشیدن قهرمانانهٔ جام زهر پُر افتخار؟؟؟!!!).
روسها میتوانستند بزرگترین صادرکنندهٔ مواد غذایی در سطح جهانی باشند؛ امّا همچنان به پستان طبیعت چسبیده و نفت و گاز فروش باقی مانده اند. در حالی که اکنون وارد کنندهٔ «تُرّبچه و کَلَم عثمانی» شده اند. لذا باید جایزهٔ  نوبل «کَلم و تُربچهٔ عثمانی» را به آفای پوتین اهدا نمود و مدال «ناپلئون بُناپارت» را به آقای لاووروف  «به خاطر پیروزیهای طنز آمیز و مسخره در سوریه»؛ هدیه کرد. آنکه در تاریخ گّم شود؛ هرگز پیدا نخواهد شد. زیرا تاریخ جهان مُردگان است و کلیشهٔ تجربهٔ مُردگان نمیتواند چراغ راه آینده باشد ؛ مگر آنکه تجربیاتِ مُردگان «بازتعریف» شوند.

اکنون که این نوشتهٔ مختصر را به پایان میبرم؛ «پادشاه» سوگند خورده و بر تخت نشسته است و نشان داده است که همانی هست که گفته بود.
به جز خوشبختی مردمش چیز دیگری  نمیخواهد. شاید بگویید که «تا چه زایَد سّحّر» ... من فرزند سحرگاهان را از دیرباز دیده ام.

کژدم


۱۳۹۵ دی ۷, سه‌شنبه

بازگشت موجِ سونامی گلوبالیسم

من از طبیعت بیشتر آموخته ام  تا انسانها و از طبیعت انسانها بیشتر آموخته ام تا از گفتار آنها. گفتار تنها لقلقهٔ زبان  برای اظهار وجود؛ فریب و در بهترین حالت پیشنهاد و انتقال و تزریق یک مالیخولیای صادقانه است . حتّی اگر گفتاری ظاهراً علمی باشد؛ باید عمیقاً به آن دَرک رسید که هیچ دانش علمی با گفتار انتقال نمی یابد؛ بلکه تنها با تجربه و تحقیقات تجربی است که می آموزیم.
یک مقالهٔ علمی تنها برای کسانی که تجربه ای همسان با نویسندهٔ مقاله داشته اند؛ قابل درک است. بخشهای خاکستری و مِه آلود مقاله؛ تنها با تجربهٔ تحقیقاتِ عملی است که میتوانند پذیرفته و یا غیر قابل پذیرش قلمداد شده و یا به خاطر کمبود اسناد؛ دانشمند را به سوی «ابزارسازی» برا ی تحقیقات بیشتر سوق دهد. دانشمندی که ذهنش نتواند «ابزارسازی» کُنَد؛ به «موزهٔ اکتشافات علمی» تبدیل میشود و بهترین جایگاه برای او «کُرسی تدریس دانشگاه» است و نه آزمایشگاههای تحقیقاتی.
اکنون حتّی در میان روشنفکران ظاهربین سیاسی نیز؛ «سونامی» نامی است که با مورد و یا بی مورد؛ بکار برده میشود  و به قول معروف «مُد» شده است؛ چیزی در حدّ یک «Application» در آیفون و یا هر کامپیوتر و یا موبایلفون هوشمند؛ که اگر بکار نبری؛ میگویند که «آنگولا» و یا «کهنه فکر» هستی و اگر بکار ببری؛ به کوچه پس کوچه های طرّاحان کشانیده شده و گُم میشوی. به نظر من داشتن قطب نما بسیار خوب است. این قطب نما نباید «ساخت اسلام» و یا «ساخت آمریکا؛ روسیه؛ چین و اروپا» و یا ساخت ملغمهه ای از کافکا؛ مارکس؛ کامو؛ ژان پل سارتر باشد که عصارهٔ آن در مستراحی به نام «کمپانی مدفوع سوروس» جمع شده است. این قطب نما باید «ساختِ تو» باشد؛ ... و گرنه «مُحسن مخملباف» میشوی. از توبهٔ نصوح و بایکوت  شروع میکنی؛ با عروسی خوبان ادامه میدهی و به کافکا میرسی و در سکانس آخر در مستراح «جورج سوروس» به گور سپرده میشوی. (البتّه ملغمهٔ خوبی برای «درخشیدن همچون الماس» در چاه مستراح هنری جورج سوروس است).
این تمامی تصویر  چرخهٔ زندگی «گویشی و شنیداری»  آن نوع از گونه های انسانی است که رشد فکری آنها با «شنیدن» آغاز و با «تکرار دوبارهٔ شنیدار» با «گویشِ کلیشه ای دیگر»  پایان می یابد (بایسیکل ران) و از کتاب و از تصویرهایی که «دیگران پرداخته اند» (فیلم و داستان) فراتر نمیرود. اینچنین روشنفکرانی «جایزه ها» و «مشاهیر بودن» در مستراح جورج سوروس  را دِرو میکنند و  پیروانشان «ویرانی سرزمین خود» را درو میکنند و یا خواهند کرد تا به گوری که دایناسورها در آن آرمیده اند (منابع نفت و ذغال سنگ) سپرده شوند. امّا پرسش علمی این است که آیا ما در آینده به منابع انرژی فُسیلی نیاز خواهیم داشت  یا نَه؟ ... آیا ما وجود خواهیم داشت که حتی یک سیب کرم خورده بچینیم؟ یا اینکه دیگر وجود نخواهیم داشت؟

در دوران تندبادها و زلزله ها؛ پدیدهٔ «زمان» نقش بسیار مهمّی بازی میکند و هرکس که این پدیده را در طرّاحی استراتژی؛ خوار بشمارد؛ به هیچ هدفی نخواهد رسید.

 زمانی که «سونامی سیاسی - اقتصادی» از غرب آغاز و از دیوار چین  بدون شلّیک حتّی یک گلوله گذشت؛ حکومت کمونیستی چین به «گردانندهٔ بازار فروش و کرایهٔ بردگان چینی» تبدیل شد و  حرکات چند جانبه ای را برای باز کردن گره کور خلاصی از دست «جمعیّت نامتناسب با منابع طبیعی زیستی موجود در چین» آغاز نمود. از همکاری تنگاتنگ حکومت کمونیستی چین با مافیای چینی (Triad) برای قاچاق بردگان چینی به سرزمینهای دیگر گرفته؛ تا مهاجرتهای قانونی و لغو تابعیت چینی مهاجران؛ بخشی از این روند بود. بخش مهمّ تر؛ دنبال کردن اهداف ناسیونالیستی چین بود که از طرف گلوبالیستها بی اهمیّت جلوه داده شد و نتیجه اش  جزیره های نظامی مصنوعی است که اینک  از دریای جنوب چین سر بر آورده اند.

به زبانی ساده؛ آنهایی که درجه‌ٔ هوش و قدرت مالی خود را بسیار بالاتر از حدّ نیاز برای تشکیل حکومت جهانی ارزیابی میکردند؛ اکنون باید هزینه های کلانی برای «کنترل بحران» بپردازند و همچنان دستهایشان را از نگرانی  رسیدن به «پیروزی» و یا «فاجعه» به هم بمالند.
من از روسیه و آقای پوتین سخنی نمیگویم؛ زیرا فقیر تر از آن هستند که بتوانند کاری بکنند.

اگر «موجِ رفتِ» سونامی مالی و صنعتی برای چین و سایر کشورهای آسیایی گشایش به ارمغان آورد و بالا رفتن قیمت انرژی را به کشورهای تولیدکنندهٔ نفت ارزانی داشت؛ .... با آغاز «موجِ بازگشت سونامی»؛ هر آنکه بهره ای از آن برده و ساختار اجتماعی؛ سیاسی؛ اقتصادی خود را بر اساس «موجِ رفت» بنا نهاده است؛ همهٔ دستاوردهای ناپایدارش را به یکجا خواهد باخت.

دنیای دونالد ترامپ بر اساس «بازگشت موجِ سونامی» بنا خواهد شد.

کژدم



۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

هدیهٔ کریسمس

خوانندگان گرامی

فیلم سینمایی Inferno را تماشا کنید و در کنار آن سلسله مقاله های «گفتگویی از نوع دیگر» را دوباره و چند باره بخوانید.

نظریهٔ حاکم بر این فیلم سینمایی؛ حدود ۴ سال پیش؛ پس از ۳۵ سال رمل و اسطرلاب انداختن از طرف کژدم؛ بالاخره منتشر شد.
درد بی درمانی که چه بسا  قتل عامهایی از نوع «قتل عام کامبوج» (راه حلّ خمرهای سرخ) به عنوان راه حلّ نهایی و آخرین پاسخ به بزرگترین پرسش زمان کنونی برگزیده شود.

کژدم


۱۳۹۵ آذر ۲۶, جمعه

میگویند «حلب سقوط کرد»

روسها «دستورهای باز» (به هر قیمتی) و «دستورهای بسته» (باید بشود) صادر کردند و حلب سقوط کرد. امّا پرسش این است که حلب از کجا و به چه جایی سقوط کرد؟ مگر همین حلب تا ۶ سال پیش در دست روسها و نوکران منطقه ای صفوی مسلک روسیه نبود؟ اکنون مسئله این نیست که حلب سقوط کرد؛ بلکه مسئله این است که: هزینهٔ نگهداری آن چقدر است و آیا قابل پرداخت است؟!!  پاسخ به این پرسش را باید در  داراییهای مازاد بر مصرف روسیه و نوکران صفوی مسلکش جستجو کرد.
۶ سال پیش؛ حلب شهری زنده بود. اکنون حلب شهری مُرده است. هزینهٔ نگهداری «مُرده» و مبارزه با بوی متعفّن یک مُرده بسیار سنگین تر از نگهداری یک موجود زنده است. لذا از نطر من «فتح حلب» فقط یک معنی دارد و آن معنی؛ «بالا رفتن هزینه ها» است. هزینه هایی که میتوانند فاتح را به ورشکستگی بکشانند.
آقای پوتین فکر میکرد که برای رویارویی با ترامپ؛ باید هرچه زودتر حلب را تسخیر نمود و از آن به عنوان اهرم فشار بر علیه ترامپ استفاده کرد. امّا آقای پوتین هرگز به این مسئله فکر نکرد که شاید دونالد ترامپ  در پاسخ باج خواهی روسها بگوبد:
«حلب را تسخیر کردید؟ .... به تخمم که تسخیر کردید .... میخواستید تسخیر نکنید».

پوتین هنوز ترامپ را نمیشناسد و بهتر است که در سر مستی هایش باقی بماند.
وضعیت آقای پوتین مانند گربه ای خانگی است که موش شکار میکند و شکار خویش را برای نشان دادن به صاحبخانه به درگاه می آورد و صاحبخانه به جای تشکّر به گربه میگوید: برو خودت بخور.

کژدم